آنها بیگناهند
به نام خدا
پریشب با یکی از دوستام ماشین رو برداشتیم . به هوای اینکه دوری توی خیابانها بزنیم به راه افتادیم .البته من باید چیزی را از شرکت برمیداشتم ، که این هم بهانه ای شد . خیابان جردن را به طرف بالا رفتیم . پیچیدیم توی میرداماد . اما یک کمی که جلو رفتیم . میرداماد بسته بود . ماشین راهنمایی و رانندگی به صورت اریب وسط خیابان ایستاده بود . هوا کمی سرد بود . ولی فضای حاکم ،آن را سردتر کرده بود . ترافیک تقریبا سنگینی بوجودآمده بود و مامور راهنمایی مردم را به کوچه فرعی هدایت میکرد . نمیدانم ، ندیدم . ولی فکر میکنم . خیابانها آسیب دیده بودند . آنطور که در تلویزیون دیدم . گفتم دور بزنیم و از بزرگراه حقانی وارد جردن و از بالا وارد شریعتی شویم. خیابان جردن تقاطع ظفر ، هیاتی وجود دارد که مربوط به مسجد محسنی است . به دوستم گفتم خوب چند دقیقه اینجا بایستیم و چندتاشمع روشن کنیم . از قضا چند اتومبیل گرانقیمت هم در کنار ما ایستادند . چند دختر و پسر که فکر میکنم برای همان محل بودن به طرف شمع ها رفتند . یکی از خانمها یک جعبه شمع از کیفش در آورد و با دیگران تقسیم کرد . من هم کنار شمع نشسته بودم که آن خانم محترم بهم گفت . پسرم شمع روشن کردی؟ گفتم نه خانم ،شمع ندارم . دستش را داخل کیفش برد و یک شمع به من داد . منم مثل دیگران شمع رو روشن کردم . آن خانم محترم میگفت . امشب دعا کنید . به آنها نکاه میکردم . کسی نمیخندید . مسخره بازی در نمی آورد . کسانی که حتی چهره شان هم مذهبی نبود . حجاب هم نداشتند .ادعاهم نداشتند. اما دعا میکردند . خودشان ، کودکانشان .دخترها و پسرهایشان .سوار ماشین شدم. توی راه با خودم فکر کردم . امروز پر از چیزهای زشت و زیبا بود . اولین بار بود توی زندگیم این همه تناقض را یکجا و در یک روز دیدم.کاش یاد بگیریم برای گفتن حرفهایمان ،عقاید یکدیگر را به آتش نکشیم . یا لااقل تقصیر را گردن دیگران و گروهی نیاندازیم .آنها بیگناهند...
پی نوشت :
آن کاروان رفتند ، اما این بار بدون پرچمدار ...