به نام خدا

 

 

داخل مترو نشسته بودم . مترو زیاد شلوغ نبود . جوری که همه روی صندلیهای قرمز رنگش نشسته بوده و تا ته واگن آخر پیدا بود . چشمانم تا انتهای قطار تصویر را دنبال میکرد . ناگهان کودکی را دیدم . کودکی ۹ یا ۱۰ ساله که لباسهای بدی هم به تن نداشت . اما داشت دست فروشی میکرد.

" آقاآدامس نمیخوای خانم شما چی ... یه دونه ... "

 سرم رو رو پایین انداختم و همانطور که داشتم روزنامه میخواندم . ناگهان صدای سیلی محکمی سکوت فضای کابین را شکست . به سرعت سرم رو بلند کردم .چی شد ؟! نگاهم کسی را دنبال میکرد . تقریبا ۵ نفر جلوتر از من روی صندلی ردیف روبرو مرد قوی هیکلی نشسته بود .پسرک رو دیدم که دستش رو به صورتش گرفته  و با چهره ای بغض آلود و صدای لرزان و کودکانه اش روبه آن مرد گفت " چرا می زنی؟"

دلم هری ریخت .صدای سیلی خوردن آن بچه انگار صورت من را سرخ کرده بود. مثل دیوانه ها نگاهش کردم .  یک لحظه نگاهمان با هم گره خورد. گفت "چیه نگاه داره؟اینا همشون ولگردن . دزدن ."

 پسرک که همانطور نگاه میکرد اشک توی چشمهایش جمع شده بود . دلم برایش سوخت . دلم برای همه آنها میسوزد. پیش از  آنکه بخواهم جوابش را بدهم یک نفر به سمت آن مرد خیز برداشت و مشاجره بالا گرفت . نفهمیدم آن جوان که بود اما هرکس بود کار مقدسی کرد .دفاع از مظلوم...

من هم فقط نگاه کردم مثل همیشه ساکت و بی صدا از کنار آن، مانند همه ی مسائل دیگر گذشتم و تنها در یادم نگاه داشتم ...