خاطرات بد ...

 

 

وقتی سوار اتوبوس میدان انقلاب شدم . از هیچی خبر نداشتم . آن روزها اطلاع رسانی اینقدر نبود . که ما که در آنسوی شهر بودیم بفهمیم که این سوی شهر چه خبر است . روز ۱۸ تیر بود و برای دریافت کارت دانشگاه از منزل بیرون زده بودم . شاید ۶ یا هفت ایستگاه مانده بود که اتوبوس توقف کرد . همه ناراضی بودند . داد و بیدادشان با راننده بود . راننده که چاره ای نداشت گفت از اینجا به بعد خیابان را بسته اند . همه پیاده شدند . من هم راه خودم را گرفتم و رفتم . سمت پل حافظ مسیرم بود .بالاخره بعد از ۴۵ دقیقه راه رفتن به درب دانشگاه امیر کبیر رسیدم . قرار بود کارت ورود به جلسه امتحان رو دریافت کنم . صف زیادی منتظر گرفتن کارت بودند . آن روزها هنوز سیستم اینترنت و کارت اینترنتی نبود . باید می رفتی مثل بوق در پشت درب دانشگاه می ایستادی . هنوز نوبت من نشده بود که کارتم را بگیریم . عده ای چماق بدست را دیدم که پشت سر یک نیسان با چه شتابی شعار گویان به سوی کوی دانشگاه حرکت می کردند . شنیده بودم جلوی درب دانشگاه تهران هم درگیری وجود دارد . یاد حرفهای مردم توی اتوبوس افتادم . لباس شخصی ها و این حرفها . مثل اینکه بی راه هم نگفته بودند . ناگهان خیابان بدجوری شلوغ شد . انگار درگیریها به خیابانهای اطراف کشیده شده بود . من که خیلی ترسیده بودم . بی خیال کارت و دانشگاه شدم و از همون راهی که آمده بودم برگشتم . از آن روز همیشه با خودم به این سئوال فکر می کردم . که چه کسانی ، با چه اهدافی و چرا ؟!

 

 

 

يك بام و دوهوا

 

به نام خدا

 

هوای گرم تابستان جوری نمود کرده که دیگر شبها بدون دستگاههای خنک کننده نمی شود خوابید . تب داغ هوا با هوای داغ امتحانات همخوانی پیدا کرده . جاده تهران ساوه این روزها حکم جاده الدورادو را برای من دارد . فقط تفاوتش در این است که زائران جاده الدورادو یک هدف دارند آن هم خود الدورادو است . از سوی دیگر زائرین جاده الدورادو میدانند که هدفی دارند و میدانند که دست یافتنی است .آنها هزینه هایی که می کنند با دل و جان انجام می دهند .و حتی از خود بیشتر مایه می گذراند .الیته در این راه منظورم راه خودم است .كه  راهی  جز حفظ و پاسداری از میراث گرانبهایمان نیست . این همه استاد و  دانشجو این همه هزینه های سرسام آور که دامن دولت و دانشجو را گرفته است . این همه وقت و بی وقت . این همه حرف و بی حرف . این همه عشق و عزت ... همه و همه یک طرف . مثل لشگری با پشتوانه سربازان گمنام ، که برای حفظ عظمت ایران زمین شب و روز شمشیرها را در غلاف نمی کنند . و برای پاسداری از کیان و هویت تاریخی اش همچنان در سرزمینهای قادسیه و دشتهای مغان می جنگند تا بتوانند آن یکبار غفلت را جبران کنند . آن وقت آنسوی این داستانها عده ای نادان به وجود مجسمه های قهرمانان ملی این سرزمین به چشم طاغوت می نگرند و در فکر سرنگونی آن هستند . گروههای مذهب گرای متحجر . داستانهای تاریخ را زیاد خوانده ام . اما یکی داستانهایش هرگز بغض مرا فرو ننشاند . و از سوی دیگر حس وطن پرستی ام را گسترش داد . و آن شخص کسی نبود جز آریو برزن . شخصی که با سپاهی اندک ضربات کاری ای بر پیکر سپاه متجاوز  و یاغی اسکندر وارد نمود . آنقدر جنگید تا خود و یاران با وفایش کشته شدند . مجسمه اش اکنون در استان کهکیلویه و بویر احمد در ميداني موسوم به نام خودش است .   آیا این مشخصات یک قهرمان ملی نیست ؟ آنها به خود اجازه می دهند به جای یک ملت تصمیم بگیرند و خود را طلایه داران به حق اسلام بدانند . بعد تشخيص مي دهند تا قهرمانان ملي ما را به زباله دانهاي شهرداري بياندازند . راستي اين همه تناقض در يك حكومت براي چيست؟ از سويي اين همه هزينه صرف تاسيس دانشگاه و بستن قراردادهاي ميلياردي براي گسترش صنعت گردشگري اين كشور مي شود و از سوي ديگر تلاش براي حذف و نابودي انچه به عنوان تاريخ پيش از اسلام  است ادامه دارد ...

 

به یادت خودت باش

به نام خدا

 

این روز ها آنقدر الکی درگیر  زندگی شده ایم که دیگر برای خودمان هم وقت نداریم . اگر می خواهیم خودمان را ببینیم باید یک هفته صبر کنیم تا جمعه بیاید .  تازه شاید آن روز  یک نگاهی به خودمان کردیم و چند کلمه ای با خودمان حرف زدیم . از همه مهمتر اینکه روز تولدت را هم دوستانت به یادت بیاورند . بسی جای خوشبختی است . تولد هر کس بهانه است برای بازیابی خویش . زیرا با اینکه خودت را گاهی از یاد می بری هنوز هم کسانی هستند که به یادت باشند ...

 تولدم مبارک

 

روز پدر

به نامه خدا


امروز از صبح به فکرت بودم . با خودم گفتم شاید هیچوقت قدر پدر را ندانستم .تا وقتی که نوجوان هستی پرخاشگر و بی قانونی و گاهی بر سر پدر و مادرت داد می کشی و فکر می کنی برنده ای . زیرا آنها چیزی به تو نگفتند . شانه هایت را در مقابل کارهایی که از تو می خواهند بالا می اندازی و گاه با یک باشه چشم از سر خودت رد میکنی . فکر کردی همینطور بچه می مانی و... همیشه خودت را این سوی خط می بینی . شاید اگر تصور کنی روزی هم تو آن سوی خط خواهی بود . شاید آن وقت جریان فرق کند . اینروزهای مناسبت  را برای همین گذاشته اند . تا کمی به خودمان بیاییم . گفتم نوجوانی . اما بچه همیشه برای پدر و مادر بچه است .حتی بچه های 50 یا 60 ساله هم ... ان قدر درگیر و دار زندگی اسیر شده ایم که گهگاه یادمان میرود پدر و مادرمان هم گردنمان حق دارند . امروز مغازه ها و خیابانها پر است از آدمهایی که برای تبریک گفتن به پدر یا همسرشان برای خرید یک هدیه مغازها را وارسی می کنند . تا شاید کمی به ظاهر هم که شده وقتی برای یکدیگر بگذارند ...


روز مادر

به نام خدا



این روزها رادیو و تلویزیون ، روزنامه ها ، مجلات، پیامک ها و نگاهها همه چیز دور محور روز زن و مادر می گذرد .توی تاکسی که می نشینم رادیو روشن است . مجری رادیو هر چند کلمه یکبار نام مادر را به زبان می آورد  .از تبلیغات تلویزیونی گرفته تا بیلبوردهای تبلغاتی بزرگراهها . همه از مادر دم می زنند . نا خوداگاه یاد پسر هفت هشت ساله  همسایه مان می افتم که دو ماه پیش توی عید نوروز مادرش را بر اثر یک حادثه رانندگی در جاده شمال از دست داده بود . راستی آن پسر بچه و بچه هایی شبیه او آیا این روزها هم مانند دیگران خوشحالند ؟ آیا کسی هست که کمی از شادی این روزها را با آنها قسمت کند ؟! همینطور که به این موضوع فکر می کردم راننده در واکنش به حرفهای رادیو آهی کشید و نگاهی به من کرد و گفت : جوون مادر همیشه عزیزه اما ما که خیلی وقته از داشتنش محروم شدیم . بعد یک لبخند تلخی زد و سرش رو تکان داد . خوب راست میگفت این تنها بچه ها نیستند که دلتنگ مادرشان میشوند .گاهی آدم بزرگها هم مثل بچه ها از فرط دلتنگی گریه می کنند .


امروز تولد ۵ سالگی این وبلاگ است.

سلسله های جاویدان ...

به نام خدا

 

ای حکیم ... آن روز اگر تو رنج سی ساله را تحمل نمی کردی ! چه بسا ما نیز به زبان تازی سخن می گفتیم . شنیدم وقتی شاهنامه عمرت را پیش پادشاه متعصب و احمق غزنوی بردی تو را پس زد . انها تو را نفهمیدند و تو را به خاطر ستودن ستودنیها مورد غضب قرار دادند  . اما چه حکیمانه مخفی اش کردی و حالا به ما رسانیدی . تاریخ ما در سراشیبی حماقت پر است از پادشاهانی است که گاهی از این سو و گاهی از آن سوی پشت بام می افتادند . اما تو غرور زخم خورده بر پیکر ایرانیان را التیام بخشیدی . زمانی که نسل مان در حقارت زیر ثم اسبان خلفای نادان عرب دست و پا می زد . تو مانند یک مسیحا ظهور کردی و همچون یک پیامبر پارسی بار دیگر نه تنها تاریخ با عظمت ما را زنده کردی . بلکه خودت را نیز جاودانه ساختی ...سربازان خاک خورده سلسله های اساطیریت را از خاک بیرون کشیدی و انتقام قرنها حقارتمان را گرفتی . انتقام قرنها اصالت زخمی مان را گرفتی .و چنان ارتش با شکوهی به راه انداختی که جهان را همچنان فتح می کند ... 

نمیرم از این پس که من زنده ام   که تخم سخن را پراکنده ام  

پی افکندم از نظم کاخی بلند      که از باد و باران نیاید گزند    

  

سکوت

به نام خدا

 

از اینکه بعضی وقتها ، بعضی جاها آدم نمی تواند از آرمانهایش دفاع کند حس بدی به من دست می دهد .استاد دیروز درباره اعتقادات و آرمانها صحبت میکرد . خیلی حرف زد شاید یک ساعت ... همه نگاه می کردند وقتی نه کاملا بلکه گوشه ای از اعتقادات را لگد مال میکرد . هیچکس نظری نداد . هیچکس حرفش را نگفت . شاید بعضی ها موافق بودند و برخی مخالف . اما آنها که مخالف بودند چه ؟ همه و همه فقط سکوت . می دانید ما ایرانی ها می ترسیم حرف بزنیم . شاید به خاطر این است که از جامعه طرد شویم .شاید نمی دانیم عکس العمل بعدی دیگران چه خواهد بود  ؟! نگرانیم بد شود . دیگران هستند تا وقتی که با حرفهایشان موافقی . یاد کتاب استاد شریعتی افتادم ."مذهب علیه مذهب"که استاد چه حرص و جوشی می کرد تا کسی حرفهایش را  بشنود ...

 

دوباره درس می خوانم ...

به نام خدا


 

داشتم درس می خواندم . نگاهی از پنجره به بیرون انداختم . خسته شدم ، کتابم را بستم . کنار پنجره حیاتمان هر چند که زیاد زیبا نیست ، می ایستم . من را یاد چیزی نمی اندازد . یک لیوان چای . یک عالم جزوه درسی . امتحانات میان ترم . دوست دارم درس بخوانم . اما می دانم زیاد توفیری ندارد . در ایران معمولا سواد حرف اول را نمی زند . کسی که می خواهد استخدام شودباید کسی یا کسانی را داشته باشد . اینجا قانون حکومت نمی کند . انها که پول دارند  درگیر بازار طلا و سکه اند و آنها که ندارند پشت درب شرکتها و سازمانها علف سبز می کنند . و یا دست فروشی می کنند . و یا کمی بهتر با مدرک فوق لیسانس در پیک موتوری محلمان کار می کنند.تازه دیشب یکی از دوستانم را دیدم که با وانت آلوچه می فرخت . فصل آلوچه الان در ورامین است. به فکر افتادم خوب بد نیست کیلویی ۲ ،۳ تومان می شود فروخت . با خودم گفتم تا درآمدن آلوهای دماوند صبر میکنم . تا اواسط تابستان ...

  کتاب را  باز می کنم  و دوباره درس می خوانم .  

 

 

دریای توفانی ...

به نام خدا

 

امروز هوا پر بود از رعد و برقهای سهمگین . امروز شهر پر است از هوای خوب بارانی . شاید دلگیر باشد اما زیباست . هر چیز دلگیری نمی تواند زیبا نباشد . تلاطم هوا امروز مانند تپش دلی عاشق زیباست . دلی که میداند در تلاطم عشق افتاده است اما تلاشی برای رهایی از امواج سهمگین دریایش را ندارد . نمی دانم اما زیبا ترین غرق شدن دنیا اینجاست  . می خواهد غرق شود، تا می تواند خود را بازیچه امواج می کند  با امواج اوج میگیرد و باز فرو می نشیند ، و با گردآبهای بی رحمش همچون قایقی سرگشته شکسته میشود . اینقدر خرد می شود تا ذره ذره اش در این اقیانوس بی انتها محو گردد ...

 

 

 

نوروز 90

به نام خدا

 

هفته آخر اسفندماه در ایران همیشه پر است از روزهایی که سرشار از هیجان است . خرید لباسهای نو و مایحتاج عید برای همه یک ضرورت به شمار می آید . ایران مهد جشن های دنیاست . که سر آمد آنها جشن نوروز است . جشنهایی که با وجود تمام تلاشهای تازی ها برای حذف و به انحطاط کشیدنش نتوانست آن را به طور کامل از صحنه روزگار محو کند .  رئیس جمهور معتقده باید جشن نوروز هم هر سال برگزار شود . حالا که ما ایرانیها جشن نوروز را برگزار می کنیم . تازیها هنوز هم در وحشیگری به سر میبرند . آنها حتی به مردم سرزمین خوشان نیز رحم نمی کنند . وقتی که در تاریخ میخوانم که آنها میخواستند ارزشهای خودشان را به جای ارزشهای ما بنشاند به فکر فرو می روند . که مگر می شود پستی جای بلندی را بگیرد . در این میان برخی از این نماینده ها در مقابل برگزاری جشن نوروز در مقابل دولت صف آرایی می کنند و میگویند اینها میخواهند ملی گرایی را گسترش دهند . کاش یک نفر بود و به آن آدمهای نادان می گفت ، ملی گرایی همان عرق به میهن است مگر شما ندارید؟ ...

 

ميدان اعدام

به نام خدا



محمدیه نام دروازه‌ای بود در تهران  که در زمان محمد شاه قاجار، بین این میدان و آرامگاه سیدنصرالدین، ساخته شده بود که به نام دروازه محمدیه یا غار قدیم خوانده می‌شد. این محل در دوره‌های بعد به میدان اعدام معروف شد که نام دیگر آن پاقاپوق بود. در این میدان‌ محکومان به اعدام را بر روی سکویی در وسط میدان بر روی زانو می‌نشاندند و میرغضب، پس از سیاه بازی‌هایی که برای اخاذی مردم انجام می دادو پول قابل توجهی به دست می آورد ، با کارد تیزش در حالی که انگشت‌هایش را داخل سوراخ‌های بینی محکوم فرو کرده بود با یک ضربه سر وی را می‌برید و آن را در چاه می‌انداخت‌. دروازه‌های محمدیه ،غار و حضرت عبدالعظیم در این محله قرار داشت‌.اکنون ایستگاه مترو در این میدان ساخته شده است‌.اينها وصف ميدان اعدام بود . جايي كه امروز ديگر به اين نام نيست . و هيچ اعدامي هم آنجا صورت نمي گيرد . اما چند روز پيش انگار در جايي ديگر حكم اعدام صادر ميكردند .فرقي هم ندارد آن يك نفر يك روز رئيس جمهور بوده ...

                                                                      


میلاد پیامبر بزرگ مهر و مهربانی حضرت محمد (ص)و بنیان گذار مذهب عظیم شیعه امام جعفر صادق (ع)تبریک و تهنیت باد.


ميدان ژاله

به نام خدا


اينروزها من را ياد جنبش هاي آزادي خواهانه مي اندازد . ياد روزهايي كه همه حرف دلها و زبانها يك چيز بود آزادي ...  اما آزادي چه قيمت گزافي داشت . و چه تاواني ... حالا كه نگاهي نه چندان عميق به گذشته مي كنم . مي بينم شايد خيلي خيلي بيشتر هم پرداخته ايم . پيروزي حق ما بود و به آن رسيديم . اما نگهداشتن پيروزي انگار سخت تر است .  مي دانيد  دفتر خاطرات من به آن روزها قد نمي دهد . مطمئنم اگر مي داد حرفهاي بهتر براي گفتن داشتم . نقل قول فايده اي ندارد . من هر روز از كنار ميدان ژاله (شهداي فعلي) رد مي شوم . يادم هست قديمها سه تنديس از گلهاي لاله  به نشانه تجليل از شهداي 17 شهريور ساخته بودند و در وسط ميدان گذاشته بودند . اما الان ديگر سالهاست كه از آنها خبري نيست .ميدان شهدا اين روزها محل گذر اتوبوسهاي برقي است  . اصلا ميدان شهدايي وجود ندارد ، به يك چهارراه تبديل شده است كه از غرب به بهارستان و از شرق به بزرگراه شهيد دوران و از شمال به ميدان امام حسين و از جنوب به شهباز ختم ميشود. به خودم مي گويم اگر ما هم يك روز همه بهايي را كه براي آزادي داده ايم فراموش كنيم آن وقت مانند اتوبوسهاي بي روح برقي از روي لاله ها رد مي شويم ... 



مي توانم كار ديگري بكنم ؟

به نام خدا

 

 

این روزها تب داغ امتحانات ورودی دانشگاهها بالا گرفته است .همه شوق ورود به دانشگاه را دارند . آنها نگران آینده خویشند . و این راه را راه ناگزیر برای ساختن آینده خود می دانند . بیشتر دوستانم مدرک دارند . البته به این معنا نیست که در هر شغلی که دوست دارند کار مي کنند .کاملاْ برعکس، وارد دانشگاه میشوند و از آن بیرون می آیند . فقط به خاطر اینکه کسی زمانی گفته دانشگاه مهم است ، گفته اگر کسی می خواهد در زندگی موفق شود باید مدرک بگیرد . و بدین ترتیب دنیا فاقد باغبانهای عالی ، نجارهای زبردست ، عتیقه فروش ها، مجسمه سازها و نویسنده های عالی می شود .يادم مي آيد دوست خانوادگي اي داشتيم كه سخت كار مي كرد تا دخترش در رشته جامعه شناسي در دانشگاه درس بخواند . دختر درسش تمام شد . درهاي زيادي را براي كار زد . در آخر هم تصميم گرفت منشي يك شركت شود . اما باز هم  به خودش مي باليد و ميگفت دخترم مدرك دانشگاهي دارد...

 گاهي آنقدر اسير روش زندگيمان مي شويم كه فرصتهاي عظيم را از دست مي دهيم . بيشتر مردم گمان مي كنند فقط كافيست يك مدرك دانشگاهي داشته باشند ازدواج كنند ، صاحب فرزند شوند ،و همينطور ادامه پيدا كند . كسي از خودش نمي پرسد ((مي توانم كار ديگري بكنم ؟ ))

 

 

خوب شد ...

به نام خدا

 

هر چند وقت یکبار این حالت را تجربه می کنم . حالت بدی است . نمیخواهم مثل لباسهای کهنه توی کمد دیواری ام  من هم روزی رنگ ببازم . و یا شبیه دفتر خاطراتم زرد و بی روح شوم . اما فقط خواستن من مهم نیست . این صدای ممتد ناامیدی چنان بلند است که نمیتوانم حتی صدای خودم را بشنوم.مهم نیست ، اگر دستانم در دستان تو بود . اهمیتی ندارد وقتی هجوم نیروهای اهریمنی احاده ات کرده اند اگر  دستانم در دستان تو باشد . کتابی را می خوانم که سراسر پر است از حرفهای خوب  . کاش تو هم بودی تا در کنار هم این کتاب را می خواندیم . آنوقت می دیدی که دیگر برای همیشه کنار هم میماندیم . همه این احوالات هنگام خواندنش به من دست می دهد . اما وقتی کتاب را می بندم . باز هم نفرت  جای عشق را می گیرد . چشمانم پر میشود از اشک . با خودم می گویم خوب شد که دیگر دستهایم در دستهای تو نیست ...

 

 

 

 

آخرین مبارز

 

به نام خدا

 

 این روزها دنیا دگرگون است حالا که دیگر عرقی به پرچم ملی ندارم . هنگامی که پرچم مظلومیت سلحشورانت اینگونه برافراشته شده است . ۷۲ مبارز . که هر کدام لشکری بودند . خونهایشان را چه خالصانه تقدیم قدمهایت کردند .و سرهایشان را چه عاشقانه زینت نیزه ها کردند . همگی در عرض ارادت به خدمتتان گوی سبقت را چه مغرورانه از دیگران ربودند .و آنها که ماندند تا ابد چه عاجزانه حسرتش را بردند . بین این همه آن کس که آتش بر دل ما انداخت چه بیرحمانه دستانش را  جدا کردند وقتی که مشکی آب تنها سلاحش بود . و آن لحظه که بر زمین افتاد چه مظلومانه به خیمه مینگریست هنگامی که خون چشمانش را می آزرد .و خدا میداند در دلش چه غوغایی بود هنگامی که دست اشارت آن کودک بسویش دراز بود . ۷۲ مبارز چنان به قلب شیطان زدند که هرگز هیچکس نتوانست بنویسد که در آن ظهر غبارآلود بر آنان چه گذشت هنگامی که با زمین افتادن هر کدام کوهی از ایثار فرو  می ریخت و تو ای اخرین مبارز ،که  در وصف شهادتت چیزی بجز گریستن نخواهم داشت .