اسیری ...

به نام خدا

 

 

امروز روی کاغذ چند کلمه ای نوشتم  بر حسب اتفاق ...

 زندگی ، حس عاشقی ، دلتنگی ، دنیای با تو بودن ،تنهایی ، بی وفایی ، بودن ، نبودن ، اضطراب ، دلواپسی ، امید ... و  اسیری 

 اما خوب که دقت کردم ،دیدم زندگی ام سرشار از همین چند کلمه است . که برخی از آنها گوشه ای و برخی دیگر تمامی امپراطوری ذهنم را تسخیر کرده اند . آنها را نوشتم . فکر کردم و فکر کردم . لباس رزم پوشیدم و در آوردم .نتیجه گرفتم که صلح بهتر از جنگ است . این تجربیاتم را مدیون مطالعه جنگهای صلیبی قرون وسطای اسپانیا می دانم . اسیری را بر می گزینم . زیرا در اسیری  همه ی آن کلمه ها وجود دارد...

 

 

     

 

روز جهانی

به نام خدا

 

شاید ندانیم امروز یکی از بزرگترین روزهای تاریخ بشریت است.  اگر با خود کمی بیاندیشیم میبینیم که خداوند در عرضه داشتن بهترین و بالاترین نعمتهایش هرگز از انسان دریغ نفرموده است . اما انسان در مقابل همیشه با سرکشی و بی مهری این نعمتهای بی همتا را چنان بی حرمتی نموده است که گاه در داشتن شعور در انسان دچار تردید می شویم . کوته نظری و بخل ورزی همچنان در طول تاریخ یار و برادر این موجود بوده است . بطوری که با جنگ افروزی و طغیان حتی در برابر خداوند همواره پیشتاز دیگر مخلوقین بوده است . اما  درمقابل این همه جهل و نادانی انسانهای بی مانندی هم آمدند .

 علی، به تنهایی یک کتاب است . نه بهتر بگویم یک شاهنامه است . شاهنامه ای به قطر تمام جهان .           علی جان ، امروز روز معرفی تو به جهان است . امروز روزی است که فقط تو لایقش بودی و هستی . امروز ، روز توست . امروز روز عدالت است .  روز مظلومیت است . امروز روز جوانمردیست . روز پدر است . روز میلاد است . روز صداقت است . روز از خود گذشتگی و روز پاکیست ... اگر بخواهیم همه چیز را بنویسیم شاید تمام روزهای قشنگ سال را باید در امروز بنویسیم . ولی تقویم برای امروز فقط نام علی را برگزیده است . زیرا همه زیباییها در کلمه علی تجلی می یابد .علی جان ، شاید و حتما این نعمت را سپاسگزارم  هر چند که هنوز هم درست نمیشناسمت اما اسمت را از بر دارم .

 

موضوعش مهم نیست ...

به نام خدا

 

امروز که کمی به زندگی ام فکر می کنم می بینم زندگی را تا اینجا پیش برده ام . عملا حرکتم رو به جلوست . اما تغییری نمی بینم . آنقدر که تاثیرپذیر بودم .تاثیرگذار نبوده ام . زندگی ام پر است از روزهایی که فقط تماشاچی بوده ام . باور کن ! باور کن بارها حق را در گلو شکسته ام و تماشاچی بوده ام . باور کن سالهاست بغض خویش را سرکوب میکنم . آن هم نه از روی قدرت ... به کتابهایی که خوانده ام نگاه میکنم . اینکه یک نویسنده شرقی یا غربی چطور توانسته اینگونه روزهای زندگی من را به نام خودش ثبت کند دلم میگیرد. زندگی میکنیم ، اما نه آنطور که دلمان میخواهد . کمتر خودمان بوده ایم . بیشتر یا فلان هنر پیشه فیلمهای گانگستری و یا فیلمهای هالیوودی بوده ایم و یا فلان قهرمان کتابهای داستانی .داخل مترو که می شوی پر است از پوسترهای رنگی تبلیغ لباس با مانکن های فشن ، که میخواهی شبیه آنها باشی .و یا لباسهای انها را به تن داشته باشی . هجمه تبلیغات این روزها مثل پتکی بر سر نفس ماست . خواستن و خواستن . این خواستن تمام شدنی نیست . و تا ابد ادامه دارد ... همه این ها را روی کاغذ نوشتم و در آخر پاره اش کردم . فکر میکنم چاره ای جز این نیست . جز مصدر خواستن  ... قلم هم یاری نمیکند . زیرا آن هم میخواهد از قانون این روزها بنویسد . کاری به دل آدمها ندارد . میخواهد چیزی بنویسد که همه ی امروزی ها بخوانند  . موضوعش هم مهم نیست ...

 

یک روز آفتابی

به نام خدا

 

ساعت ۶ صبح بود . باید ماشین را روشن میکردم . ساعت ۸ باید برای ثبت نام دانشگاه به ساوه میرسیدم . و ساعت ۱۱ به سر کارم برمیگشتم .از ابتدای استارت زدن . چراغ دینام ماشین روشن شد . با خودم گفتم بی خیال حرکت میکنیم . جاده تهران ساوه جاده بی روح و طولانی ای است . خسته کننده . چیزی حدود ۱۳۰ کیلومتر. ۳۵ کیلومتر مانده به ساوه در خط سبقت ماشین خاموش شد . همانجا فهمیدم همه برنامه ریزی های امروزم تحت الشعاع قرار خواهد گرفت . هوا کمی گرم شده بود و تیغه آفتاب صبحگاهی کم کم داشت خودش را نشان میداد . تلفن همراهم را برداشتم نمیدانستم باید چکار کنم. حدود ۹۰ کیلومتر از شهر تهران دور شده بودم . ! همیشه با خودم فکر میکردم گوشی تلفن همراه به درد چه چیزی میخورد . اما آن روز به فواید آن پی بردم . با ۱۱۰ تماس گرفتم . و قضیه را گفتم . از زمان تماس من تا امدن امداد چیزی حدود ۲ ساعت طول کشید . به هر حال ساعت ۱۰ صبح بود و من باید الان توی راه برگشت بودم . امداد ماشین رو به یدکش بست و تا ساوه رفتیم . اما نصف پولهایی که برای ثبت نام اورده بودم خرج تعمیر ماشین شد . حالا که به ساعتم نگاه میکنم ساعت ۱۳.۳۰ دقیقه است. ماشین رو تحویل گفتم و بسمت دانشگاه حرکت کردم .به هرحال ثبت نام انجام شد. خیلی خسته بودم. موقع برگشت تا تهران توی خواب و بیداری رانندگی کردم .گرسنه و تشنه .هیچ جا برای استراحت توقف نکردم . ساعت شش بعد ازظهر رسیدم .بالاخره آنروز تمام شد .اما من هنوز هم فکر میکنم تلفن همراه به درد هیچ چیز نمیخورد . مگر آدم در طول عمرش چند بار در جاده می ماند ...

 

بعد ازظهر سگی سگی

 به نام خدا

 

 چند وقت پیش بود که یکی از تهیه کنند های سینما طی جلسه ای که با مدیرعامل داشت  به شرکت ما آمده بود . البته خیلی اتفاقی متوجه شدم که ایشان یکی از تهیه کننده هاست . از من پرسید ببخشید دفتر مدیرعامل از کدام طرف باید بروم . گفتم مدیرعامل الان تشریف ندارن . منتظر باشید . میرسند . همین دلیل باعث شد که سر صحبت باز شود . البته ایشان با جمله : شما چقدر بشاش و خوش برخورد هستید  آغاز کرد. اگرنه من معمولا شروع کننده نیستم . من هم تشکر کردم، بعد ادامه دادم ... شما مثل اینکه روانشناس هستید ؟ درسته ؟ روی چهره آدما کار میکنید !؟ ایشان هم گفتند : نه به این صورت .نه .من تهیه کننده سینما هستم و توی کار ساپورت بازیگر هم هستم .همانطور که داشت صحبت میکرد من هم غرق در افکارم بودم واقعا برایم جالب بود یاد آن دوسالی افتادم که در سطح تهران و در تالارهای مختلف تئاتر بازی میکردم . چه روزهایی بود . شاید و حتما جزو بهترین دوران زندگی ام بود .  گفتم الان چطور ، کاری در دست دارید؟ گفت بله الان یک کار تاریخی در دست داریم که در حال تست بازیگر هستیم . با خودم گفتم چه فرصتی . حالا وقتشه بگم. گفتم به نظرت من به درد بازیگری میخورم . گفت چطور؟ گفتم خوب گفتم شاید بازیگر بخواهید . گفت : تا حالابازی کردی؟ منم گفتم : بله دوسال تئاتر بازی کردم . گفت خوبه . اتفاقا ما هم می خواییم از بازیگران ناشناخته و مبتدی بیشتر استفاده کنیم . یک کار متفاوت . همان موقع از دفتر مدیریت صدایش کردند باید می رفت .گفتم ببخشید چطور میشه با شما تماس گرفت . گفت: شماره ات رو به من بده . من هم سریع این کار را انجام دادم .آن روز گذشت و با خوشحالی تمام منتظر زنگ زدن او ماندم . تا یک روز وقتی از سرکار به منزل می رفتم . تلفن همراهم زنگ خورد . بله خودش بود آقای تهیه کننده .گفت آقای تابش سلام . لطف کنید چند عدد عکس حاضر کنید بعد با همین شماره زنگ بزنید بهتون بگم کجا بیایید برای شروع کار . وای خدای من . یک شروع تاریخی می رفت تا تمام آرزوهای دوران تئاتریم را برآورده کند . همان روز چند عکس حاضر کردم .قرار شد فردایش با او تماس بگیرم که بعلت مشغله کاری وقت نشد . با خودم گفتم فردا دیگر حتما اینکار را انجا میدم . بعد از ظهر توی راه رفتن به خانه تو همین فکر بودم که ناگهان گوشی تلفن همراهم زنگ خورد .داشتم از جیبم در می آوردم که از دستم افتادن همانا و ماشین هم از رویش رد شدن همانا...گوشی ام له شد . گوشی ام با تمام آرزوهایش . تمام پیامک های دوست داشتنی و خاطره انگیزش . از همه مهمتر با همه شماره های ذخیره شده در حافظه اش از بین رفت . حالا که چند هفته ای است که از این ماجرا میگذرد و قرار بود من با او تماس بگیرم ... احتمالا به نظر ایشان من بدقولی کرده ام  و یا منصرف شده ام . چون او هم دیگر به من زنگ نزد ...                                          

حالا من ماندم و خاطره یک بعد ازظهر سگی ...

       

 

کتاب قانون

به نام خدا

 

امروز وقتی ساعت ۶ از خواب بیدار شدم .و از اینکه شب گذشته نتوانسته بودم خوب بخوابم سخت بدنم درد میکرد . کمی با خودم غرو لند کردم و بعد از جایم بلند شدم . میدانید آدم از این قوانین ساخته شده بدست خودمان گاهی خسته می شود .مثلا ساعت ۷ صبح باید سرکار حاضر باشی . باید به همه لبخند بزنی. باید خوش لباس باشی . تا شب باید با ادب باشی ! ... 

 در دانشگاه واحد درسی ای داشتیم به نام آداب و سنن ملل . این کتاب به برخی از آداب اقوام مختلف جهان پرداخته بود . مثلا درمورد فرانسویها میگفت آدمهایی هستند که الکی نمیخندند و با آمریکاییهای خنده رو همیشه مشکل دارند . و از نظر اخلاق سیاسی  فقط ایرانیها را مثل خودشان می دانند . یا کره ای ها که عدد ۴ را نحص میدانند  و اصولا دوست ندارند در طبقه چهارم زندگی کنند و یا پلاک خونه شان ۴ باشد . یا خودمان که ۱۳ را نحص میدانیم .و پلاک خانه مان ۱+۱۲ می کنیم . واقعا بعضی وقتها که فکر میکنم، با خودم میگویم چقدر  دوروبرمان را شلوغ کرده ایم . کتاب قانون نوشته ایم و چقدر داستان برای خودمان درست کرده ایم ، فقط برای اینکه بخواهیم با هم ارتباط برقرار کنیم .زندگی پر است از چهارچوب های من درآوردی که میشد نباشد . البته من هم می دانم بودن قانون در ارتباطات زندگی یک اصل است . می دانم ...   اما شاید این همه غر زدن های من بخاطر این بوده که ساعت هفت از خواب بیدار شدم .

پی نوشت: 

یه بار یک شعری از حافظ برای دوستی خوندم . که یه ذره از بیحالی دربیاد . اونم در آخر گفت می دونستی شاعرا در خور حالشون شعر میگفتن . مثلا وقتی حافظ این شعر روخونده . حتما حالش خوب بوده و خیلی شنگول بوده پس باید موقعی این شعر رو برام بخونی که شاد باشم .پس اصولا آدما  برای کمک کردن به حال همدیگه اصلا نرمال نیستند .احتمالا منم  از ساعت ۹ صبح به بعد که کمی سرحال تر بشم و یا به قول بچه ها یخم آب بشه. همه این قوانین رو لازم الاجرا می دونم

 

 

زخمهای بی پایان

به نام خدا

 

 

سرعتمان از ۱۲۰ کیلومتر هم فراتر رفته بود . فاصله تهران تا فرودگاه امام خمینی ۳۰ کیلومتر است. حالا که باید زود به فرودگاه برسیم دیگر مهم نیست سرعت از ۱۲۰ کیلومتر هم بیشتر باشد... شاید تا فرودگاه دوربینهای کنترل سرعت ۱۰بار از ماشین ما عکس گرفتند.من که نمی دانم چطور به فرودگاه رسیدیم . علی مضطرب بود  . چیزی تا پرواز نمانده بود . شاید این آخرین دیدار آنها باشد .موبایل علی از موقع حرکت تا رسیدنمان بطور مداوم زنگ میخورد . و علی گاهی بغضش را می خورد و گاهی می گفت عزیزم دارم خودم را می رسانم . بهر حال رسیدیم.خودم را برای دیدن صحنه ای غم انگیز آماده کرده بودم . شبیه تمام خداحافظی های طولانی . باید جلوی خودم را می گرفتم . باید به علی دلداری می دادم . ماشین را در پارکینگ فرودگاه پارک کردم . من و علی به سرعت خودمان را به گیت پروازهای خارجی رساندیم .  علی ناگهان ایستاد در وسط سالن بزرگ انتظار نگاهی به اطراف انداخت. گوشی همراه علی دوباره زنگ خورد و این بار همدیگر را دیدند . انگار زمان و مکان و همه چیز دست در دست هم دادند تا جدایی رفم بخورد .زمان ایستاد . همه ایستادند . مثل صحنه های نوشته شده در شاهنامه و مانند وصال  عشقهای اساطیری . مثل صحنه ای که دیدنش این روزها یک آرزوست ...  میترا چنان بطرف علی دوید که انگار سالهاست همدیگر را ندیده اند و یا سالها دیگر همدیگر را نخواهند دید . آن دو انچنان همدیگر را در آغوش گرفتند که من گریه ام گرفت ۱۰ متر عقب تر ایستادم و فقط گریه گردم . مامور گذرنامه  از جایش بلند شد و رفت. خانمی یک آب معدنی آورد و روی صورت من ریخت اینقدر که گریه کردم . شاید باورش برایم سخت بود . این همه عشق این همه علاقه . جدایی چه معنایی باید داشته باشد . شاید ارتباطشان از همان اول هم اشتباه بود . شاید جداییشان اشتباه بزرگتر . کاش این هم یک کتاب عاشقانه بود ،که پس از خواندنش آن را می بستیم . گیت پرواز به مسافران اعلام کرد. باید سوار می شد . دیگر زمان هم به نفس افتاده بود . آنها تا اوج گرفتن هواپیما هم تا جایی که موبایلهایشان قطع شد با هم حرف زدندو با هم گریه کردند. علی حالش خراب شد . خوب شد کنارش بودم . حال خودم هم کمی از او نداشت . کمی نشستیم . سکوت سنگینی بین ما رد و بدل میشد . چه چیزی باید میگفتم تا مرهمی بر زخمهایش باشد . نگاهی به اطراف انداختم . فرودگاه،جایی برای غمها و شادیها . جدایی ها و وصالهاست . اینجا جایی است که میشود  این همه تضاد را یکجا با هم دید .تضادهای بی پایان...

 

روز اول

 

به نام خدا

 

دیروز در تلویزیون یک ویژه برنامه ای که شامل برنامه کودکهای قدیمی مثل مدرسه ی موشها ، هپلی، باز هم مدرسه ام دیر شد و ... و سرودهای قدیمی مثل یار دبستانی من ، همشاگردی سلام و ... که واقعا خاطره انگیز بودند را نشان میداد . خاطره هایی که لا به لای گرد و غبار زندگی پیچیده امروزمان کمرنگ شده اند . باور کنید گاهی یادمان می رود که ما هم روزی اول مهر را برای اولین بار تجربه کرده ایم . انگار صد سال پیش است . اینقدر غبار آلود شده است . روز اول مهر که گریه کردم یا نه را یادم نمی آید  .اما یادم هست چطور به در و دیوار مدرسه نگاه می گردم گویی وارد دنیای ناشناخته ای شده ام . یادم هست بعضی ها که الان برای خودشان کسی شده اند تا مدتها با مادرانشان در کلاس می نشستند .یادم هست که بر روی دیوارها کاغذ دیواریهای رنگارنگ که رویشان جمله های نامفهوم نوشته شده بود رو تماشا کردم . یادم هست هنگام ایستادن صف نفر دوم یا سوم بودم و هنگام ورود به ساختمان مدرسه شیرینی تعارفمان  کردند . یادم هست که پیراهن هایمان سورمه ای بود و آموزگار تمام درسهایمان یک نفر بود . ورزش را دوست نداشتم وقت تلف کردن بود . کتاب فارسی را دوست داشتم چون داستان بود . خانم معلمان را یادم هست سه ماه بعد از شروع مدرسه رفت و دیگر نیامد . چون نوزادش هنگام تولد مرد. ناظم را یادم هست وقتی می آمد می ترسیدم . راستی مدیر مدرسه مان. همانی که چند وقت پیش دیدم . داشت مسافر کشی میکرد ! موهایش سفید شده بود . فکر کنم بی خیال درس و مدرسه شده بود . شاید هم نه . نمیدانم ، سنش که به بازنشستگی نمی خورد . خانم معلم را یادم هست . یکی یکی بلندمان می کرد و می گفت خوتون رو معرفی کنید . از همه بچه ها هم می پرسید دوست داری درس بخونی بزرگ شی چکاره شی ؟ هر کسی یه چیزی میگفت . حالا که فکر میکنم می بینم چی فکر میکردیم چی شد ؟!!! زندگی پر است از بالا و پایین هایی که باعث بوجود آمدن علایق و سلیقه های متغایر در سنین مختلف در آدم میشود . خوب یک دانش اموز کلاس اولی اصلا نمیداند زندگی یعنی چه ؟ چه برسد که بخواهد برای آینده اش هم تصمیم بگیرد . البته خانم معلم هم این را به خوبی می دانست او میخواست خاطره های خودش را زنده کند .  حاطره هایی که گاهی هست و گاهی نیست ...

      

 

 

به دنبال خوشبختی

به نام خدا

 

ديروز عصر خيابان دكتر شريعتي بسمت پل رومي ترافيك فابل توجهي داشت  .  شايد ترافيك اعصاب خورد كن باشد اما چيزهاي جالبي هم دارد . چيزهايي كه به نظر من تماشايش كمي با دقت درسهاي خوبي را به آدم مي دهد . مردس بنز مشكي در سمت راست . دختر و پسري كه اعيون هستند و لباسهاي فاخرشان شان دوچندان به آنها داده است . پرايد سمت چپ را بگو پسر و دختري كه چقدر ساكت روبرو را نگاه مي كنند . صداي موسيقي شان را زياد كرده اند . شيشه هايشان پايين است . موتور سواري كه از لاي ماشين ها ويراژ ميدهد و گاهي آينه ماشينها را كج مي كند . حالا كه به روبرو را نگاه ميكنم ...

 يك نفر را ميبينم كه شيشه ماشين را تميز ميكند . گفتم: اي بابا نكن . تازه تميز كردم ... در جوابم ميگه .اشكال نداره عزيز يه بارم من تميز ميكنم . كارش كه تموم شد ديدم همينطور من را نگاه ميكند .گفتم خوب؟!!! گفت به جمالت . نميخواي يه دشتي به ما بدي ؟! دستم را در جيبم كردم و خلاصه دو سه تا صدي پيدا كردم و به او دادم . اينكه ميگويم پيدا كردم به خاطر اين است كه بيشتر وقتها توي ماشين دنبال كيفم ميگردم . خوب اين به خاطر نظم و انظباطه.نميدانم شايد بين هزاران چشمي كه مثل من همديگر را برانداز ميكنند . و يا دنبال سوژه اي هستند كم نباشد . بين اين همه شايد يكي هم ما را مي پايد .نميگويم هميشه اما شايد بيشتر وقتها . مثلا زندگي . زندگي يكي از كساني هست كه ما را مي پايد و اگر خطايي كنيم به ما تذكر ميدهد . بعضي وقتها هم  تنبيه ميكند . شايد شديد . گاهي سرنوشت از ادم انتقام مي گيرد . البته بر عكس هم اتفاق مي افتد . ديده ام آدمهايي كه ازسرنوشت انتقام مي گيرند ...زندگي پر از انتقامهاي متقابل است . بهضي ها با سكوت . بعضي ها با جنجال . بعضي ها هم كتاب چه كسي پنير مرا برداشته را مي خوانند و مثل مسكن ،  دردهايشان موقتا تسكين پيدا مي كند  . مردم راببين . آيا آنها سرنوشت خود را با آزادي كامل انتخاب كرده اند ؟يا همچون من سرنوشتي از پيش تعيين شده دارند ؟ زن خانه داري كه ميخواست مانكن شود...مديربانكي كه دوست داشت نوازنده شود ... دندانپزشكي كه دوست داشت به دنبال ادبيات برود ... دختري كه كار كردن در تلويزيون تنها هدفش به حساب مي آمد ...ولي به صندوقداري در فروشگاه اشتغال داشت ...ما در دنيايي پر از اندوه زندگي مي كنيم .ميتوانيم روياهاي گوناگون داشته باشيم .ولي سرنوشت خشن و بي رحم است .

 

چشمان کاملا بسته ...

به نام خدا

  

 

شاید نمیدانستی که گاهی من هم به یادت هستم . و بیشتر از گاهی... به تو ، به خودم و به کاری که می توانستیم انجام دهیم و ندادیم می اندیشم . . به خیالت چه فکر کرده ای؟ اینکه من نماندم و تو ماندی !؟ اینکه که من رفیق نیمه راه بودم تونبودی ؟بیا همدیگر را محکوم نکنیم . همیشه هم ما مقصر نیستیم . زمان صبر نکرد . زمان مقصر است . لا اقل از من و تو بیشتر .حالا چشمانم را می بندم  . میدانم، میدانم ...  فردا که چشمانم را بگشایم.دیگر نه من هستم ، نه تو ، و نه چیزی به نام عاشقی ...

 

 

      

 

ایرانی یا عربی

به نام خدا

 

چند روزي هست كه مسئولين با هم بر سر مسائل دست دهم درگیرند وانگشت اتهام را بسوي همديگر دراز كرده اند . روزنامه ها هم كه مثل هميشه با هم درگير ند از اين آب گل الود ماهي ميگيرند . داستان از اين قرار بود كه يكي از مشاوران رييس جمهور چند روز پيش با سخناني كه ايراد كرد به حفظ مكتب ايراني تاكيد كرد . تاكيد كرد كه بايد ايران و فرهنگش همچنان كه در 7000 سال حفظ شده باز هم حفظ بشود .  ولي موضع گيري هاي خنده دار بعضي از اين مسئولين بي مسئوليت اندوه فراواني را شامل حال وطن دوستان كرد . انتقاد شديد آنها از اين سخنان نشانه نداشتن ذره اي عرق ملي است كه ميرود تا يك فرهنگ را براي هميشه حذف كند . انها میگویند فرهنگ اسلامی فرهنگ ایرانی را ساخته است .بهتر است بدانيم اين فرهنگ ايراني بوده است كه فرهنگ اسلامي را زنده نگهداشت و امروز بدست ما رسانيد . فرهنگ غني و استوار ايراني كه جداي از هرگونه خلافت طلبي است به اعراب ياد داد كه شهرسازي كنند، حكومت مركزي داشته باشند . قانون شهروندي را رعايت كنند . به زنها احترام بگذارند . برده داري نكنند . لباس فاخر به تن كنند . اما آنها در مقابل وحشي گري كردند . سرها برديند . بي حرمتي كردند. من نمي دانم فرهنگ وحشي عرب چه چيزي براي اينها داشته كه خودشان ملزم به دفاع از آنها كرده است. ميگويند اسلام . اسلام را ما ساختيم . با ساختار خودمان . با دين خودمان . كمي فكر كنيد . اين اسلام با فرهنگ عربي با اسلام با فرهنگ ايراني چه تفاوتي دارد؟ اسلام با فرهنگ عربي همچنان به زنها بي احترام است . همچنان برده دار و سركش است . همچنان صادر كننده انسانهايي با افكار وهابيت است . اما اسلام با انديشه ايراني . مظلوم و مهربان است . پيروانش اهل منطق . اهل انصاف. اهل شهامت هستند . اينها را من نميگويم . تاريخ شهادت ميدهد.دوستی داشتم که از سفر حج برگشته بود .و وقتی صحبت از سفر میکرد به نکته ای اشاره کرد که واقعا جای تامل داشت . میگفت اعراب آنجا به ما میگفتند : "شما بویدید که اسلام رو خراب کردید و شکاف بین مسلمانان را شما ایرانیها بوجود آوردید . خوب شد اسلام وارد کشور شما شد و از تازی بودن نجاتتان داد !!!"

باید گفت ما پرچم داران ایران زمین پرچم مقدس اسلام را تا قله های بلند انسانیت بدوش خواهیم کشید ...

 

 

نیامدی ...

به نام دوست

 

به جای همیشه که می گفتم به نام خدا ، این بار میگویم به نام  دوست اینجوری فکر میکنم که نزدیک ترم . دوستیها همیشه پای بندترند وقتی فداکاری هم کنارش باشد . وقتی اعتماد هم باشد . آن وقت اگر چیزی بخواهیم حتما دوست دریغ نخواهد کرد . اینبار تو را از او میخواهم . میخواهم که بیایی . بیایی تا هنوز نسترن ها نمرده اند . بیایی تا هنوز آن پیرزن سر کوچه یمان که هر جمعه برای ظهورت با آن جسم نحیف و دردکشیده اش و موهای سپیدش در خیابان مجبور نباشد شیرینی تعارف کند . بیایی تا ان کودکی که دیشب سینی بزرگ پر از شربت را بین مردم پخش میکرد دعایش مستجاب شود ...

 راستی درختان خیابان ولیعصر یادت هست . همانهایی که سالهای سال است به احترام آمدنت قیام کرده اند؟! یادت هست ... آنها هم در حال خشکیدن هستند . اشتباه نکن گرما و بی آبی دلیلش نیست زیرا سالهاست که ریشه شان درون جوی آب است . دلیلش را خوب میدانی،آن درختان معروف که ایستادگیشان زبان زد خاص و عام بود هم دست از استقامت کشیده اند. میدانی اگر خشک شوند گنجشکها هم بی لانه میشوند؟و عابران پیاده دیگر محبت سایه ها را فراموش میکنند؟ آنها آنقدر ایستادند تا مردند . اما نیامدی ...

مطالب مرتبط سالهای گذشته

همه به احترام او قیام کنند

اینک آخرالزمان

 

 

 

کوتاه

 

 

در جایی مطلب جالبی خواندم . درمورد كوتاه‌ترين داستان  جهان که توسط ارنست همينگوي  نوشته  شده اين داستان ۶ كلمه‌اي را براي شركت در يك مسابقه داستان كوتاه نوشته است و برنده مسابقه نيز شده است. همچنين گفته مي‌شود كه وي اين داستان كوتاه را در جواب يكي از دوستانش كه ادعا كرده بود كه با ۶ كلمه نمي‌توان داستان نوشت، نوشته است.

متن داستان از قرار زیر است


For Sale: Baby Shoes, Never Worn.
براي فروش: كفش بچه، هرگز پوشيده نشده. 

 

 

 

 

چوپان دروغگو

به نام خدا


يكي بود يكي نبود


چوپاني بود كه در نزديكي ده گوسفندان را به چرا مي برد .مردم گوسفندانشان را به او سپردند و او هر روز مشغول مراقبت از آنها بود . چوپان هر روز كه گرسنه ميشد يكي از گوسفندان را ميكشت و خود و بستگانش را سير ميكرد .سپس فرياد ميزد ....گرگ مردم گرگ ... آهاي گرگ ...    مردم دهكده مثل هميشه مي دويدند و مي ديدند كه دير رسيده اند و كار از كار گذشته است .مردم دهكده تصميم گرفتند چند سگ گله خريداري كنند . براي همين پولهاي خود را روي هم گذاشتند.چوپان به انها اطمينان داد ديگر با خريد اين سگ هرگز گوسفندي طعمه گرگ نخواهد شد .

هنوز چند روزي نگذشته بود كه مردم دوباره فريادهاي كمك ، كمك چوپان را شنيدند و خود را به آنجا رساندند  وقتي كه رسيدند ديدند بقاياي گوسفندي كه روي آتش مانده است .يكي از اهالي گفت ببنيد اجاق چوپان هنوز داغ است و بقاياي گوشت گوسفند هنوز باقي است .مردم كه تازه متوجه شدند چوپان دروغگوست فرياد زدند آهاي دزد رو بگيريد ...ناگهان چهره مهربان چوپان تغيير كرد و رنگ خشونت به خود گرفت . با چوبدستي اش به مردم حمله كرد و سگها هم او را ياري ميكردند .برخي از مردم زخمي شدند و برخي هم گريختند .

از آن به بعد پدر و مادر ها اين داستان را اينگونه براي كودكان خود نقل ميكردند كه : عزيزان دروغگويي هميشه هم بي نتيجه نيست . دروغگوها مي توانند از راستگويان هم سبقت بگيرند خصوصا وقتي پيشاپيش ، چوب ، گوسفندان و سگهاي نگهبانتان را به انها سپرده باشيد .

 

                                                                       


روزي كه من آمدم ...

به نام خدا 



تولدم مبارك ...