به نام خدا

 

امروز که کمی به زندگی ام فکر می کنم می بینم زندگی را تا اینجا پیش برده ام . عملا حرکتم رو به جلوست . اما تغییری نمی بینم . آنقدر که تاثیرپذیر بودم .تاثیرگذار نبوده ام . زندگی ام پر است از روزهایی که فقط تماشاچی بوده ام . باور کن ! باور کن بارها حق را در گلو شکسته ام و تماشاچی بوده ام . باور کن سالهاست بغض خویش را سرکوب میکنم . آن هم نه از روی قدرت ... به کتابهایی که خوانده ام نگاه میکنم . اینکه یک نویسنده شرقی یا غربی چطور توانسته اینگونه روزهای زندگی من را به نام خودش ثبت کند دلم میگیرد. زندگی میکنیم ، اما نه آنطور که دلمان میخواهد . کمتر خودمان بوده ایم . بیشتر یا فلان هنر پیشه فیلمهای گانگستری و یا فیلمهای هالیوودی بوده ایم و یا فلان قهرمان کتابهای داستانی .داخل مترو که می شوی پر است از پوسترهای رنگی تبلیغ لباس با مانکن های فشن ، که میخواهی شبیه آنها باشی .و یا لباسهای انها را به تن داشته باشی . هجمه تبلیغات این روزها مثل پتکی بر سر نفس ماست . خواستن و خواستن . این خواستن تمام شدنی نیست . و تا ابد ادامه دارد ... همه این ها را روی کاغذ نوشتم و در آخر پاره اش کردم . فکر میکنم چاره ای جز این نیست . جز مصدر خواستن  ... قلم هم یاری نمیکند . زیرا آن هم میخواهد از قانون این روزها بنویسد . کاری به دل آدمها ندارد . میخواهد چیزی بنویسد که همه ی امروزی ها بخوانند  . موضوعش هم مهم نیست ...