زخمهای بی پایان
به نام خدا
سرعتمان از ۱۲۰ کیلومتر هم فراتر رفته بود . فاصله تهران تا فرودگاه امام خمینی ۳۰ کیلومتر است. حالا که باید زود به فرودگاه برسیم دیگر مهم نیست سرعت از ۱۲۰ کیلومتر هم بیشتر باشد... شاید تا فرودگاه دوربینهای کنترل سرعت ۱۰بار از ماشین ما عکس گرفتند.من که نمی دانم چطور به فرودگاه رسیدیم . علی مضطرب بود . چیزی تا پرواز نمانده بود . شاید این آخرین دیدار آنها باشد .موبایل علی از موقع حرکت تا رسیدنمان بطور مداوم زنگ میخورد . و علی گاهی بغضش را می خورد و گاهی می گفت عزیزم دارم خودم را می رسانم . بهر حال رسیدیم.خودم را برای دیدن صحنه ای غم انگیز آماده کرده بودم . شبیه تمام خداحافظی های طولانی . باید جلوی خودم را می گرفتم . باید به علی دلداری می دادم . ماشین را در پارکینگ فرودگاه پارک کردم . من و علی به سرعت خودمان را به گیت پروازهای خارجی رساندیم . علی ناگهان ایستاد در وسط سالن بزرگ انتظار نگاهی به اطراف انداخت. گوشی همراه علی دوباره زنگ خورد و این بار همدیگر را دیدند . انگار زمان و مکان و همه چیز دست در دست هم دادند تا جدایی رفم بخورد .زمان ایستاد . همه ایستادند . مثل صحنه های نوشته شده در شاهنامه و مانند وصال عشقهای اساطیری . مثل صحنه ای که دیدنش این روزها یک آرزوست ... میترا چنان بطرف علی دوید که انگار سالهاست همدیگر را ندیده اند و یا سالها دیگر همدیگر را نخواهند دید . آن دو انچنان همدیگر را در آغوش گرفتند که من گریه ام گرفت ۱۰ متر عقب تر ایستادم و فقط گریه گردم . مامور گذرنامه از جایش بلند شد و رفت. خانمی یک آب معدنی آورد و روی صورت من ریخت اینقدر که گریه کردم . شاید باورش برایم سخت بود . این همه عشق این همه علاقه . جدایی چه معنایی باید داشته باشد . شاید ارتباطشان از همان اول هم اشتباه بود . شاید جداییشان اشتباه بزرگتر . کاش این هم یک کتاب عاشقانه بود ،که پس از خواندنش آن را می بستیم . گیت پرواز به مسافران اعلام کرد. باید سوار می شد . دیگر زمان هم به نفس افتاده بود . آنها تا اوج گرفتن هواپیما هم تا جایی که موبایلهایشان قطع شد با هم حرف زدندو با هم گریه کردند. علی حالش خراب شد . خوب شد کنارش بودم . حال خودم هم کمی از او نداشت . کمی نشستیم . سکوت سنگینی بین ما رد و بدل میشد . چه چیزی باید میگفتم تا مرهمی بر زخمهایش باشد . نگاهی به اطراف انداختم . فرودگاه،جایی برای غمها و شادیها . جدایی ها و وصالهاست . اینجا جایی است که میشود این همه تضاد را یکجا با هم دید .تضادهای بی پایان...