نیامدی ...
به نام دوست
به جای همیشه که می گفتم به نام خدا ، این بار میگویم به نام دوست اینجوری فکر میکنم که نزدیک ترم . دوستیها همیشه پای بندترند وقتی فداکاری هم کنارش باشد . وقتی اعتماد هم باشد . آن وقت اگر چیزی بخواهیم حتما دوست دریغ نخواهد کرد . اینبار تو را از او میخواهم . میخواهم که بیایی . بیایی تا هنوز نسترن ها نمرده اند . بیایی تا هنوز آن پیرزن سر کوچه یمان که هر جمعه برای ظهورت با آن جسم نحیف و دردکشیده اش و موهای سپیدش در خیابان مجبور نباشد شیرینی تعارف کند . بیایی تا ان کودکی که دیشب سینی بزرگ پر از شربت را بین مردم پخش میکرد دعایش مستجاب شود ...
راستی درختان خیابان ولیعصر یادت هست . همانهایی که سالهای سال است به احترام آمدنت قیام کرده اند؟! یادت هست ... آنها هم در حال خشکیدن هستند . اشتباه نکن گرما و بی آبی دلیلش نیست زیرا سالهاست که ریشه شان درون جوی آب است . دلیلش را خوب میدانی،آن درختان معروف که ایستادگیشان زبان زد خاص و عام بود هم دست از استقامت کشیده اند. میدانی اگر خشک شوند گنجشکها هم بی لانه میشوند؟و عابران پیاده دیگر محبت سایه ها را فراموش میکنند؟ آنها آنقدر ایستادند تا مردند . اما نیامدی ...
مطالب مرتبط سالهای گذشته
