چوپان دروغگو
به نام خدا
يكي بود يكي نبود
چوپاني بود كه در نزديكي ده گوسفندان را به چرا مي برد .مردم گوسفندانشان را به او سپردند و او هر روز مشغول مراقبت از آنها بود . چوپان هر روز كه گرسنه ميشد يكي از گوسفندان را ميكشت و خود و بستگانش را سير ميكرد .سپس فرياد ميزد ....گرگ مردم گرگ ... آهاي گرگ ... مردم دهكده مثل هميشه مي دويدند و مي ديدند كه دير رسيده اند و كار از كار گذشته است .مردم دهكده تصميم گرفتند چند سگ گله خريداري كنند . براي همين پولهاي خود را روي هم گذاشتند.چوپان به انها اطمينان داد ديگر با خريد اين سگ هرگز گوسفندي طعمه گرگ نخواهد شد .
هنوز چند روزي نگذشته بود كه مردم دوباره فريادهاي كمك ، كمك چوپان را شنيدند و خود را به آنجا رساندند وقتي كه رسيدند ديدند بقاياي گوسفندي كه روي آتش مانده است .يكي از اهالي گفت ببنيد اجاق چوپان هنوز داغ است و بقاياي گوشت گوسفند هنوز باقي است .مردم كه تازه متوجه شدند چوپان دروغگوست فرياد زدند آهاي دزد رو بگيريد ...ناگهان چهره مهربان چوپان تغيير كرد و رنگ خشونت به خود گرفت . با چوبدستي اش به مردم حمله كرد و سگها هم او را ياري ميكردند .برخي از مردم زخمي شدند و برخي هم گريختند .
از آن به بعد پدر و مادر ها اين داستان را اينگونه براي كودكان خود نقل ميكردند كه : عزيزان دروغگويي هميشه هم بي نتيجه نيست . دروغگوها مي توانند از راستگويان هم سبقت بگيرند خصوصا وقتي پيشاپيش ، چوب ، گوسفندان و سگهاي نگهبانتان را به انها سپرده باشيد .
