عشق و وفاداری

به نام خدا

 

نوجوانی و جوانی روزگاری است که بخش اعظم آن را عشق پر می کند . در میان سالی به بعد عشقها رنگی واقعی تر پیدا می کنند و زندگی چهره ی حقیقی خود را نمایان می کند  . حرفهای پخته تر  جای حرفهای نسنجیده و تند جوانی را می گیرد و در کالبد حقیقت داستان چیزی وجود دارد که اگر نفرت است که هست و اگر عشق است که باز هم هست . واژه عشق، به معنای دوست داشتن، ریشه در زبان عرب دارد، در ترکی استانبولی مترادف "اَشک" است. از همین کلمه "آشیک" و "آشیکلار" را داریم که در ترکی آذری به "آشیق" و "آشیقلار" تبدیل شده است؛ خوانندگان دوره‌گردی که ساز بر دست می گیرند و ترانه‌های عاشقانه و حماسی می خوانند. در زبان پارسی "اشک" را داریم و در تاریخ سلسله اشکانیان را که حدس زده می شود، از یک ریشه باشند. عشق بر وزن فعل کلمه ای سه حرفی است که اگر نباشد زندگی بی معنی می شود . در کل و در همه سنین عشق خود را نمایان می کند . البته همیشه با انسان است و انسانها در راهش حتی از جان خویش دریغ نمی کنند .

این جملات فلسفی در قبال عشق تعریفی است که هر کسی میتواند از آن داشته باشد . اما واقعا این طور است  ؟! . آیا ما انسانها واقعا وقتی به چیزی عشق می ورزیم  ، به آن وفادار هم می مانیم ؟

 

 

هیچکس نبود !

به نام خدا

 

 

امروز صبح که از خواب بیدار شدم  با عجله سر صورتم را شستم و زیر کتری را هم روشن کردم. رادیو  را باز کردم .نمیدانم چرا رادیو فقط صدای خش خش ممتد می داد فکر میکنم موجش خراب شده باشد زیرا روی هر ایستگاهی می گذاشتم تنظیم نمی شد . بی خیالش شدم . جالب بود صدای این همسایه ی بالایی هم اصلا نمی آمد . آخر هر روز موقع رفتن دختر مدرسه ایش کلی توی راه پله ها سر و صدا می کردند. بی توجه به همه این مسائل . لباسهایم را پوشیدم یک فنجان چای خوردم و از خانه بیرون زدم . سکوت ...  تا چشم کار می کرد خالی ... خیابانها را می گویم نه ماشینی، نه آدمی ، فقط سکوت . وارد خیابان اصلی شدم . گفتم چه خبر است ؟! از دور صدای آمبولانس می آمد . به ساعتم نگاه کردم ، ساعت از ۷ گذشته بود .شاید سرویس رفته باشد . ترس همه وجودم را گرفت . تصمیم گرفتم تا انتهای خیابان اصلی که تقاطع یک چهارراه بود بدوم . خدایا یعنی چه اتفاقی افتاده است ؟...  هیچکس نیست ... ناگهان فکرهای احمقانه مغزم را پر کرد ... زلزله؟ ! سونامی؟ !  نه ممکن نیست. همه چیز سالم است ... پس چه اتفاقی ممکن است افتاده باشد ؟ ناگهان صدای خش خشی نظرم را جلب کرد . خوب که دقت کردم ۱۰۰ متر جلوتر پیر مرد رفتگری را دیدم که در حال جارو کردن خیابان است . به سرعت خودم را به او رساندم ازش پرسیدم . آقا ببخشید ؟ پیرمرد که ماسکی به صورت داشت نگاه  کرد و باز به کار خودش ادامه داد . گفتم آقا ببخشید چه اتفاقی افتاده ؟! رفتگر دوباره نگاهم کرد و گفت اتفاق ؟! منظورت چیه ؟ گفتم خوب چرا هیچکس در خیابان نیست . پیرمرد نگاه معناداری انداخت و گفت .. نگاهی به ساعتت انداختی ؟ ساعت از نیمه شب هم گذشته ؟ گفتم : چی ؟ مگر ساعت چنده ؟ گفت : ۱۲:۴۰ بعد از نیمه شب!!!...

پی نوشت : با کمی تغییر از دفتر خاطرات بابا ( سال ۱۳۵۵)

 

 

دوست داری اما نمی شود !

به نام خدا

 

خیلی وقتها دوست داری توی زندگیت کارهایی را انجام دهی که نمی شود و یا نمی گذارند یا نمی توانی . چهارچوبهای دور و اطراف ما بسیار محدود کننده اند . ما برای در امان ماندن ، قوانینی را تصویب کرده ایم تا بتوانیم زندگی کنیم . حکومتها هم همینطور قوانینی دارند تا بتوانند جامعه را با نظم و انظباط و بر طبق میل خودشان اداره کنند . خیلی وقتها خیلی کارها هست که آدم دوست دارد انجام دهد اما نمی شود .

بعضی وقتها دلت می خواهد روبروی رییست بایستی و بگویی : تو فکر می کنی کی هستی ؟! یا وقتی در مغازه شیرینی فروشی وارد می شوی تا دلت می خواهد تنقلات بخوری! دوست داری بلند آواز بخوانی اما نمی شود . دوست داری بلند گریه کنی یا از ته دل بخندی ... اما نمی شود . دوست داری در جاده ۱۸۰ کیلومتر در ساعت رانندگی کنی وقتی پلیس جلویت را نگیرد ،  اما نمی شود . دوست داری سر جلسه امتحان پایان ترم، بلند شوی و سئوالهایی را که نمیدانی از دوستانت بپرسی . اما نمی شود ...دوست داری در رفاقت تا همیشه پایدار باشی اما نمی شود .دوست داری همیشه عاشق شوی اما نمی شود  . دوست داری عاشق بمانی اما نمی شود ... دوست داری اما نمی شود  !

 

خودخواه !

به نام خدا

 

خودخواهی گاهی هم خوب است اما نه همیشه ... همیشه هم نگران آدم نمی شوند ... زیرا آنقدر کمرنگ می شوی که حتی خودت هم خودت را از یاد می بری ... جه برسد آنهایی که دوست داری به یادت باشند ولی نیستند .خرده نگیر وقتی در حصاری خود را در کنار عقایدی خوش آب و رنگ اما سمی محبوس کرده ای .

تو که فریاد می زنی تنهایم ...  صبر کن ...

 صبر کن بگذار من هم بگویم :  

که تنهایی درد نیست یک آغوش است.  

که وقتی در آنی از هر دورویی و دروغی در مصونیت هستی ...

 که در امنیت کاملی ...

فقط بی قراری...

فکر میکنی آن سوی آن آغوش تنهایی چه خبر است ؟!


تقصیر تو نیست دست تنهایی نمک ندارد !

 

 

همین چند روز پیش بود...

به نام خدا

 

همین چند روز پیش بود که دستان کسی دستگیر کودک خردسالی بود که بی قراری می کرد . نمی شناسی ؟!  همان که دستانش افتاد ، اما دستگیر افتادگان شد . نمی دانم اما شبیه یک نفر بود که می گویند او نیز  قامت دلیر و دستانی مهربان داشت .همین چند روز پیش بود که کسی ناقه ی شتران را می گرفت و اهل حرم را بر مرکب سوار می کرد .  همین چند روز پیش بود که لبهای کسی بر روی نیزه ها قرآن می خواند . همین چند روز پیش بود که در جایی بوی خوش سیب به مشام می رسید . اینقدر مست کننده بود که در هیچ شرابی یاد ندارم . راستی یادم آمد در کنار این همه ، یک نفر بود که همه می شناختندش . همانی که خیلی بزرگوار بود . همانی که چادرش خاکی شد و چشمانش اشکبار . زیاد دور نیست همین چند روز پیش بود ...

 

 

ببخشید ...

به نام خدا

 

اگر آن روز میان حرفهایم ندویده بودی من تمام حرفم را گفته بودم . اگر آن روز کمی ، فقط کمی صبر داشتی بهتر بود . ببخشید من کمی خجالتی هستم . وقتی با کسی حرف می زنم معمولا به پایین نگاه می کنم . یادم نیست آخرین باری که در چشمهایت خیره ماندم دقیقا چند شنبه بود . اما یادم هست از آن روز به بعد ، هر وقت به آسمان و زمین نگاه می کنم فقط چشمهای تو را می بینم . از آن روز یا سر به زیر شده ام یا سر به هوا ...

 

 

شب برفی

به نام خدا

 

صبح که از خواب بیدار شدم احساس کردم که چقدر هوا سرد است . صورتم را شستم و رادیو را روشن کردم . اخبار می گفت برف در ارتفاعات به ۹۰ سانتی متر هم رسیده است . به گزارش هواشناسی این وضعیت همچنان و در روزهای آینده ادامه دارد ... صبحانه ام را روی میز گذاشتم . رادیو درست می گفت این را از دیشب که در پیاده رو زمین خورده بودم فهمیدم . از پنجره بیرون را رصد کردم . برف همچنان در حال باریدن است .  یاد شب گذشته افتادم . به سرعت همانجایی را نگاه کردم که آن جوان ایستاده بود . دیشب که به خانه می امدم جوانی که لباس عربی به تن داشت و دستاری سبز به نشانه سید بودن به سرش  بود نظرم را جلب کرده بود . ذکر مصیبت کربلا می خواند، وقتیکه هیچکس از زور سرما حتی کوشه ی در خانه اش را هم باز نمی کرد ...

 

 

چرا می ترسی؟! ...

به نام خدا

 

چرا وقتی تنهایی تمام دنیا را حریفی ؟! اما در واقعیت از سوسک هم می ترسی ؟! چرا وقتی با خودت حرف میزنی فحش می دهی  ولی با دیگران مودب هستی ؟ چرا وقتی رییست را می بینی با خودت می گویی : اه بازهم این آمد... ولی وقتی به او میرسی با لبخند و احترام سلام می کنی؟! چرا وقتی پلیس را نمی بینی قوانین را زیر لاستیک خودرویت له می کنی اما وقتی می بینیش کمربندت را می بندی و چنان رانندگی می کنی که گویی تا به حال هیچ قانونی را نقض نکردی و نخواهی کرد ؟! چرا وقتی پای بحثهای سیاسی به وسط می آید طرف حق را می گیری . اما وقتی جلوی دوربین تلویزیون توی خیابان از تو مصاحبه می کنند ۳۶۰ درجه تغییر موضع می دهی و حرف دیگری را  می زنی ؟ چرا وقتی سیگار کشیدن را دوست داری به همه می گویی از دود متنفرم ؟! چرا می گویی از دروغ متنفری در حالی که روزت را با دروغ شروع می کنی و با تزویر به پایان می بری ؟! چرا در تنهایی وقتی در آیینه با کسی که دوستش داری صحبت می کنی همه چیز را می گویی ..اما وقتی در واقعیت به او میرسی حتی می ترسی نگاهش کنی؟! ...

 

اینکه خنده ندارد !

به نام خدا

 

امروز عصر هوا خنک شده بود . بی هوا دلم هوایت را کرده بود . هنوز هم وقتی از کنار آن تابلو فروشی رد می شوم و یا همان ایستگاه مترو که می دانی . گاهی اوقات حس همان لحظه ها و بوی خوش همان دقایق ذهنم را از درون این همه آدمک بی احساس و سرد بسوی تو پرتاب می کند . با بوی تو نفس می کشم و گاهی مدتها به جایی خیره می شوم . شاید خنده دار باشد اگر بگویم چند بار در اتوبوس آنقدرکه محو یادت شده بودم  مقصدم را چندین ایستگاه رد کرده ام . اما خنده ندارد وقتی تا صبح به سلامتی ات فقط به آسمان نگاه کردم و گریه کردم . اینکه خنده ندارد وقتی در عبادت تنها سلامتی ات را خواستم . اصلا خنده ندارد وقتی مثل دیوانه ها روزی یکبار شماره ات را در تلفن همراهم چک می کنم و از اینکه هنوز هست خوشحال می شوم ...

 

 

چه فرقی دارد ؟!

به نام خدا

 

یکی از مجله ها رو ورق می زدم که مطلبی نظرم را جلب کرد . موضوعش  در مورد مردم ژاپن و سونامی بود . میلیاردها ین توسط مردم این کشور به دولت برگردانده شد ! . هنگامی سیل و زلزله قسمتهایی از این کشور را در نوردید بانکها و مغازه ها و خانه های زیادی را ویران کرد . بعد از سانحه ، مردم پولهای زیادی را در خرابه ها و گل و لای پیدا کردند. آنها گاو صندوقها و طلاهایی را پیدا کردند که مشخص نبود صاحبانشان چه کسانی هستند و یا اصلا زنده هستند یا نه ؟  همگی آنها را به دولتش برگرداندند . کیفهای پولی که متعلق به دیگران بود . دولت ژاپن اعلام کرد ۹۸ درصد پولها  به صاحبانشان برگردانده شده . در جای دیگرش نوشته شده بود مسئولین شهر در خیابان به مردم سجده می کردند و از اینکه نتوانستند در مقابل این بلا از آنها مراقبت کنند عذرخواهی می کردند . بی اختیار آدم به این موضوع فکر می کند . همه کسانی که پولها و طلاها را پیدا کرده بودند می توانستند آنها را برای خود بردارند و این همه بلا و مصیبت را مزیدی بر علت بر شمرند . اما جای دیگری هم از دنیا وجود دارد .  هنگامی که مردم شریفش صبح تا شب برای درآوردن نانی تلاش می کنند . و به زحمت پولی برای زندگی کردن در می آورند  و همه ریاضت اقتصادی را به جان خریده اند . برخی از  مسئولین بی مسئولیتش هزاران هزار میلیارد پول بیت المال را به جیب می زنند و وقتی دستشان هم رو می شود هیچ ابایی ندارند و مثل شهرام جزایری که با بی شرمی محض می گفت اگر از زندان بیرون بیایم باز هم ظرف مدت یکسال این کار را انجام می دهم و این ثروت را جمع می کنم !!! . راستی چه فرقی بین آن بودایی بت پرست و این مسلمان نماهای  از خدا بی خبر است ؟!

 

تو چه توقعی داری ؟

 

به نام خدا

همه ی ترسم از روزی است که تو را ببینم ولی نتوانم هر آنچه را که با خودم تمرین کرده بودم به تو بگویم . می دانی مقصر من نیستم . مقصر این دیالوگ های بی نظمند که همیشه عوض می شوند . تو چه توقعی داری ! وقتی که هر روز باید یک دیالوگ  تازه تمرین  کنم . تو چه توقعی داری ! وقتی هر روز در آینه نقشم را متفاوت می بینم . این همه تمرین کردم ... عاشقانه ... با خودم ... با آیینه... حرفهایم لحظه به لحظه عوض می شود ... البته نا گفته نماند بارها روحت را احضار کرده ام و حرفهایم را به او گفته ام . خوشحالم راز نگه دار است و تا به حال لام تا کام به تو حرفی نزده است . تو چه توقعی داری من بتوانم با این همه تمرینات نامنظم حرفهایم را به تو بزنم . اصلا تو چه توقعی داری که من حرفی بزنم !

 

       

 

یا علی

به نام خدا

 

دکتر شریعتی در یکی از کتابهایش در مورد حضرت علی (َع) میگوید :

" علی تمام عمرش را بر روی این سه کلمه گذاشت :

مظهر ۲۳ سال تلاش و جانبازی وجهاد برای ایجاد یک ایمان در درون وحشیهای متفرق ، و بیست و پنج سال سکوت و تحمل برای حفظ وحدت مردم مسلمان در برابر امپراطوریهای روم و در برابر استعمار ایران ، و همچنین پنج سال کوشش و رنج برای استقرار عدالت و برای اینکه همه عقده ها و کینه های ما را باشمشیر خود بیرون کشد و آزادمان کند .

نتوانست ، نتوانست ، اما توانست مذهبی را و پیشوایی را  و سیادتی را برای همیشه برای من و ما  اعلام کند . مذهب عدل و مذهب رهبری خلق و سه شعار گذاشت . شعاری که خودش و خاندانش قربانی این سه شعار شدند :

مکتب ، وحدت ، عدالت

 

یک روز تا افطار

به نام خدا

 

تقریبا ۳ ساعت دیگر به اذان مانده بود . معمولا ساعات منتهی به افطار خیابانها مملو از جمعیت می شود . بیشتر ادارات زود تعطیل می کنند و ساعات کاری خود را به یک سوم کاهش داده اند . همین امر موجب هجوم یکباره جمعیت به ایستگاههای مترو و همچنین طویل شدن صف های اتوبوس و تاکسی می شود . دو روز پیش تصمیم گرفتم با مترو به خانه بروم . معمولا مترو سریعتر و بدون ترافیک است . سوار قطار مترو شدم. قطار در وقت معین حرکت کرد . خوبی مترو اینست که طبق ساعت حرکت می کند . با خودم گفتم خوب به این میگن ذخیره زمان . حالا که طبق محاسباتم زود به مقصد می رسم بهتر است چند مورد خریدی که دارم و مدتهاست پشت گوش می اندازم و  وقتی برای آنها ندارم را انجام دهم . با خوشحالی لبخندی تحویل خودم دادم . هنوز چند دقیقه ای از حرکت نگذشته بود که یکباره قطار بین دو ایستگاه و در وسط تونل تاریک توقف کرد . این اتفاق قبلا هم افتاده بود . مثلا برای تنظیم ورود به ایستگاه و عدم تلاقی با قطار قبلی قابل توجیه بود . اما ۲ یا ۳ دقیقه کجا و نیم ساعت کجا!!! . تحمل هوای داخل کابین با این جمعیت آدمها که در ایستگاه قبلی  با ضرب و زور سوار شده بودند کار دشواری بود . یکی از مسافرین که بچه نوزادی در دست داشت دو سه بار دکمه ی پیج را فشار داد اما راننده هر بار می گفت تامل کنید . بچه سرخ شده بود . خوب حق هم داشت اکسیژن کم شده بود و فن ها نیز جوابگو نبودند . ناچار درب پنجره قطار را باز کرد و نوزاد را با دست از پنجره بیرون برد تا هوایش تازه شود . هر چند هوای توی تونل تعریفی نداشت اما هر جه باشد از دی اکسید کربن واقع در کابین ها بهتر بود .  در پایان هم بعد از نیم ساعت بالاخر ه حرکت کردیم . و با هر زحمتی بود به مقصد رسیدیم . من به کارهایم نرسیدم ولی دقیقا هنگام افطار به خانه رسیدم . اما یک نکته جالب بود و.اینکه در آخر  مسئولین مترو حتی مردم را لایق یک عذر خواهی کوچک هم ندیدند . 

            

 

دلگیر

 به نام خدا

 

از افتخارات من بود تا با او باشم ، همه چیز دست به دست هم داده بود تا این مهم رخ دهد .حتی اتفاقات روزمره هم که برای هر دویمان پیش می آمد نیز بعضی وقتها یک جورهایی به هم گره            می خورد. حالا دیگر از این افتخارات و خاطره ها مانند مدالهای زیبا و تندیس های یادبود روی تاقچه ی اتاقک دلم  نگهداری میکنم . گرد و خاکشان را نمی گیرم . با اینکه بهترین دارایی من هستند . نمی خواهم رنگ و بویی تازه به خود بگیرند . زیرا با همه زیباییشان دلگیرند ...

 

                                                                      

 

 

گلهای داوودی

به نام خدا

 

وقتی وارد خیابان شهباز که می شوی دیگر جایی برای عبور و مرور وسائط نقلیه نیست . از آن سو که به تقاطع تیردوقلو و سپس به میدان خراسان می رسد ماشین ها با زحمت زیاد تردد می کنند . گاهی آن سوی خیابان ترافیک سنگین می شود . گاه این سوی خیابان . البته پر و خالی شدن لیوانهای شربت هم بی تقصیر نیستند . و یا  آن جوانک سینی بدست که برای ادای نذرش یا برای عرض ادب به مولایش در میان ماشینها به مردم شربت تعارف می کند. کمی که به شب نزدیک می شوی دیگر با موتور سیکلت هم نمی شود تردد کرد. از میدان شهدا تا انتهای شهباز همه جا چراغانی است . پیرمردها می گویند این رسم به خیلی سال پیش بر می گردد . حتی آنها میگویند زمانی  که ۴ یا ۵ ساله بودند  این چراغانی کردنها را به یاد می آورند . قهوه خانه ها امشب تا صبح باز هستند و جوانان تا صبح در خیابانها . جشن های مذهبی مردم عصر ما همواره در خیابانها و زیر نور لامپ های کم مصرف و رقص نورهای مصنوعی نشانه یک چیز است .آن هم یک نفر . در همه ادیان از او به نامهای مختلف نام برده اند . در کتب مقدس عصر قدیم و جدید  ، در تورات ، قران حکیم ، کتاب اوستا و باورهای هندی و بودایی حرفهای زیادی از او به میان آمده است . اما همه آنها یک چیز را نشانه رفته اند آن هم آخرالزمان . پایان دنیا . پایانی که فقط یک نفر می تواند آن را رقم بزند . پس به صف انتظار می رویم و ما هم مانند هزاران هزار انسان قرنهای آمده و رفته به احترام آمدنش سکوت می کنیم . و زیر لب از خدای بزرگ آمدنش را التماس می کنیم .تا شاید با روییدن گلهای داوودی امدنش را جشن بگیریم ...