به نام خدا
بالاخره اتوبوس شرکت واحد اومد . خط "بي ار تي" هم خط خوبيه ها . دست شهرداری تهران واقعا درد نکنه با یک بلیط امام حسین - آزادی آدم سريع السير به مقصدش ميرسه . ماشاا... خيلي هم تند ميره واسه همین اين ازدهام مسافر رو ميشه تحمل كرد ...
گوشهامو تیز کردم آخه عادت دارم زیاد دقت میکنم ...
... سی سال گذشته است و انگار همین دیروز بود . مردم چیکارا که نمیکردن . همه باهم بودن یکصدا .
... مردم لوتی بودن ، معرفت داشتن... مثه الان که نبود . همه واسه هم میمردن . همه مردم توي خيابونا شيريني پخش ميكردن و بعضيا هم با شنيدن سرودهاي انقلابي توي خيابونا گريه ميكردن...
. همينطور كه با بغض سرش رو تكون ميداد گفت:مردم خيلي تاوان دادن براي اين انقلاب، خيلي خون دادن ، هيچ خونواده ايراني نيست كه مثل من يا جوون شهيد نداده باشه يا با شهيد نسبتي نداشته باشه .
همه اينا ، حرفاي يک پيرمرد بود كه توي اتوبوس ایستاده بود و با بغل دستيش صحبت ميكرد .چهره خسته و موهاي سپيدش، سندي بود بر حرفهايي كه ميزد . البته همه حرفهاش حقيقتي بود كه كتمانش بي انصافي بود .
... بعد با چشمان بغض آلود به نقطه اي خيره شدو اشك در چشمانش حلقه زد ...
دیدن بغض یک پدر ، برای من خیلی سنگین است . وقتی یک پدر میگرید . یک غرور و یک حرمت شکسته است . شاید بغضش از به ثمر ننشستن آن همه رشادتها و شهامتها بود . شاید هم دلش برای فرزندش پر میزند .و شاید هم غربتی است که این دست آدمها در نگاههای سنگین توده مردم شاهد آن هستند . انگار اینها از همین مردم نبودند .انگار حق مردم را آنهایی خوردند که سالها در جنگ بودند و برنگشتند . فراموش شدگانی که زمانی حرمت داشتند ...
همه حرفهايش دردهاي ملت بود . همه حرفهايش آشنا بود و مثل همیشه تكراري . تكرار حرفهايي كه آخرش جز كاش و حسرت و سکوت چيز ديگري نداشت ...