به نام خدا

 

هرروز به کافی شاپ می امد . صدوهشتاد قدش بود . و چشمان آبی روشنی داشت شلوار قرمز خوشرنگی به تن داشت و شاپویی ( نوعی کلاه) به سر می گذاشت .همیشه یک قهوه کوچک با شیر و آب جوش سفارش میداد . 

در اولین برخورد از من خواستگاری کرد .حتی گفت برایم حلقه الماس نشان میخرد .

 

... کاش هشتادو خرده ای سال نداشت .