زندگی یه شوخیه. یه شوخیه بزرگ . ولی یه وقتی اینو می فهمی که کل عمرتو با جدیت تمام سپری کردی !!!
به نام خدا

هرروز به کافی شاپ می امد . صدوهشتاد قدش بود . و چشمان آبی روشنی داشت شلوار قرمز خوشرنگی به تن داشت و شاپویی ( نوعی کلاه) به سر می گذاشت .همیشه یک قهوه کوچک با شیر و آب جوش سفارش میداد .
در اولین برخورد از من خواستگاری کرد .حتی گفت برایم حلقه الماس نشان میخرد .
... کاش هشتادو خرده ای سال نداشت .
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۶/۱۱/۳۰ ساعت 17:46 توسط مهدی تابش
|