سلسله های جاویدان ...

به نام خدا

 

ای حکیم ... آن روز اگر تو رنج سی ساله را تحمل نمی کردی ! چه بسا ما نیز به زبان تازی سخن می گفتیم . شنیدم وقتی شاهنامه عمرت را پیش پادشاه متعصب و احمق غزنوی بردی تو را پس زد . انها تو را نفهمیدند و تو را به خاطر ستودن ستودنیها مورد غضب قرار دادند  . اما چه حکیمانه مخفی اش کردی و حالا به ما رسانیدی . تاریخ ما در سراشیبی حماقت پر است از پادشاهانی است که گاهی از این سو و گاهی از آن سوی پشت بام می افتادند . اما تو غرور زخم خورده بر پیکر ایرانیان را التیام بخشیدی . زمانی که نسل مان در حقارت زیر ثم اسبان خلفای نادان عرب دست و پا می زد . تو مانند یک مسیحا ظهور کردی و همچون یک پیامبر پارسی بار دیگر نه تنها تاریخ با عظمت ما را زنده کردی . بلکه خودت را نیز جاودانه ساختی ...سربازان خاک خورده سلسله های اساطیریت را از خاک بیرون کشیدی و انتقام قرنها حقارتمان را گرفتی . انتقام قرنها اصالت زخمی مان را گرفتی .و چنان ارتش با شکوهی به راه انداختی که جهان را همچنان فتح می کند ... 

نمیرم از این پس که من زنده ام   که تخم سخن را پراکنده ام  

پی افکندم از نظم کاخی بلند      که از باد و باران نیاید گزند    

  

سکوت

به نام خدا

 

از اینکه بعضی وقتها ، بعضی جاها آدم نمی تواند از آرمانهایش دفاع کند حس بدی به من دست می دهد .استاد دیروز درباره اعتقادات و آرمانها صحبت میکرد . خیلی حرف زد شاید یک ساعت ... همه نگاه می کردند وقتی نه کاملا بلکه گوشه ای از اعتقادات را لگد مال میکرد . هیچکس نظری نداد . هیچکس حرفش را نگفت . شاید بعضی ها موافق بودند و برخی مخالف . اما آنها که مخالف بودند چه ؟ همه و همه فقط سکوت . می دانید ما ایرانی ها می ترسیم حرف بزنیم . شاید به خاطر این است که از جامعه طرد شویم .شاید نمی دانیم عکس العمل بعدی دیگران چه خواهد بود  ؟! نگرانیم بد شود . دیگران هستند تا وقتی که با حرفهایشان موافقی . یاد کتاب استاد شریعتی افتادم ."مذهب علیه مذهب"که استاد چه حرص و جوشی می کرد تا کسی حرفهایش را  بشنود ...

 

دوباره درس می خوانم ...

به نام خدا


 

داشتم درس می خواندم . نگاهی از پنجره به بیرون انداختم . خسته شدم ، کتابم را بستم . کنار پنجره حیاتمان هر چند که زیاد زیبا نیست ، می ایستم . من را یاد چیزی نمی اندازد . یک لیوان چای . یک عالم جزوه درسی . امتحانات میان ترم . دوست دارم درس بخوانم . اما می دانم زیاد توفیری ندارد . در ایران معمولا سواد حرف اول را نمی زند . کسی که می خواهد استخدام شودباید کسی یا کسانی را داشته باشد . اینجا قانون حکومت نمی کند . انها که پول دارند  درگیر بازار طلا و سکه اند و آنها که ندارند پشت درب شرکتها و سازمانها علف سبز می کنند . و یا دست فروشی می کنند . و یا کمی بهتر با مدرک فوق لیسانس در پیک موتوری محلمان کار می کنند.تازه دیشب یکی از دوستانم را دیدم که با وانت آلوچه می فرخت . فصل آلوچه الان در ورامین است. به فکر افتادم خوب بد نیست کیلویی ۲ ،۳ تومان می شود فروخت . با خودم گفتم تا درآمدن آلوهای دماوند صبر میکنم . تا اواسط تابستان ...

  کتاب را  باز می کنم  و دوباره درس می خوانم .