مي توانم كار ديگري بكنم ؟

به نام خدا

 

 

این روزها تب داغ امتحانات ورودی دانشگاهها بالا گرفته است .همه شوق ورود به دانشگاه را دارند . آنها نگران آینده خویشند . و این راه را راه ناگزیر برای ساختن آینده خود می دانند . بیشتر دوستانم مدرک دارند . البته به این معنا نیست که در هر شغلی که دوست دارند کار مي کنند .کاملاْ برعکس، وارد دانشگاه میشوند و از آن بیرون می آیند . فقط به خاطر اینکه کسی زمانی گفته دانشگاه مهم است ، گفته اگر کسی می خواهد در زندگی موفق شود باید مدرک بگیرد . و بدین ترتیب دنیا فاقد باغبانهای عالی ، نجارهای زبردست ، عتیقه فروش ها، مجسمه سازها و نویسنده های عالی می شود .يادم مي آيد دوست خانوادگي اي داشتيم كه سخت كار مي كرد تا دخترش در رشته جامعه شناسي در دانشگاه درس بخواند . دختر درسش تمام شد . درهاي زيادي را براي كار زد . در آخر هم تصميم گرفت منشي يك شركت شود . اما باز هم  به خودش مي باليد و ميگفت دخترم مدرك دانشگاهي دارد...

 گاهي آنقدر اسير روش زندگيمان مي شويم كه فرصتهاي عظيم را از دست مي دهيم . بيشتر مردم گمان مي كنند فقط كافيست يك مدرك دانشگاهي داشته باشند ازدواج كنند ، صاحب فرزند شوند ،و همينطور ادامه پيدا كند . كسي از خودش نمي پرسد ((مي توانم كار ديگري بكنم ؟ ))

 

 

خوب شد ...

به نام خدا

 

هر چند وقت یکبار این حالت را تجربه می کنم . حالت بدی است . نمیخواهم مثل لباسهای کهنه توی کمد دیواری ام  من هم روزی رنگ ببازم . و یا شبیه دفتر خاطراتم زرد و بی روح شوم . اما فقط خواستن من مهم نیست . این صدای ممتد ناامیدی چنان بلند است که نمیتوانم حتی صدای خودم را بشنوم.مهم نیست ، اگر دستانم در دستان تو بود . اهمیتی ندارد وقتی هجوم نیروهای اهریمنی احاده ات کرده اند اگر  دستانم در دستان تو باشد . کتابی را می خوانم که سراسر پر است از حرفهای خوب  . کاش تو هم بودی تا در کنار هم این کتاب را می خواندیم . آنوقت می دیدی که دیگر برای همیشه کنار هم میماندیم . همه این احوالات هنگام خواندنش به من دست می دهد . اما وقتی کتاب را می بندم . باز هم نفرت  جای عشق را می گیرد . چشمانم پر میشود از اشک . با خودم می گویم خوب شد که دیگر دستهایم در دستهای تو نیست ...