موضوعش مهم نیست ...

به نام خدا

 

امروز که کمی به زندگی ام فکر می کنم می بینم زندگی را تا اینجا پیش برده ام . عملا حرکتم رو به جلوست . اما تغییری نمی بینم . آنقدر که تاثیرپذیر بودم .تاثیرگذار نبوده ام . زندگی ام پر است از روزهایی که فقط تماشاچی بوده ام . باور کن ! باور کن بارها حق را در گلو شکسته ام و تماشاچی بوده ام . باور کن سالهاست بغض خویش را سرکوب میکنم . آن هم نه از روی قدرت ... به کتابهایی که خوانده ام نگاه میکنم . اینکه یک نویسنده شرقی یا غربی چطور توانسته اینگونه روزهای زندگی من را به نام خودش ثبت کند دلم میگیرد. زندگی میکنیم ، اما نه آنطور که دلمان میخواهد . کمتر خودمان بوده ایم . بیشتر یا فلان هنر پیشه فیلمهای گانگستری و یا فیلمهای هالیوودی بوده ایم و یا فلان قهرمان کتابهای داستانی .داخل مترو که می شوی پر است از پوسترهای رنگی تبلیغ لباس با مانکن های فشن ، که میخواهی شبیه آنها باشی .و یا لباسهای انها را به تن داشته باشی . هجمه تبلیغات این روزها مثل پتکی بر سر نفس ماست . خواستن و خواستن . این خواستن تمام شدنی نیست . و تا ابد ادامه دارد ... همه این ها را روی کاغذ نوشتم و در آخر پاره اش کردم . فکر میکنم چاره ای جز این نیست . جز مصدر خواستن  ... قلم هم یاری نمیکند . زیرا آن هم میخواهد از قانون این روزها بنویسد . کاری به دل آدمها ندارد . میخواهد چیزی بنویسد که همه ی امروزی ها بخوانند  . موضوعش هم مهم نیست ...

 

یک روز آفتابی

به نام خدا

 

ساعت ۶ صبح بود . باید ماشین را روشن میکردم . ساعت ۸ باید برای ثبت نام دانشگاه به ساوه میرسیدم . و ساعت ۱۱ به سر کارم برمیگشتم .از ابتدای استارت زدن . چراغ دینام ماشین روشن شد . با خودم گفتم بی خیال حرکت میکنیم . جاده تهران ساوه جاده بی روح و طولانی ای است . خسته کننده . چیزی حدود ۱۳۰ کیلومتر. ۳۵ کیلومتر مانده به ساوه در خط سبقت ماشین خاموش شد . همانجا فهمیدم همه برنامه ریزی های امروزم تحت الشعاع قرار خواهد گرفت . هوا کمی گرم شده بود و تیغه آفتاب صبحگاهی کم کم داشت خودش را نشان میداد . تلفن همراهم را برداشتم نمیدانستم باید چکار کنم. حدود ۹۰ کیلومتر از شهر تهران دور شده بودم . ! همیشه با خودم فکر میکردم گوشی تلفن همراه به درد چه چیزی میخورد . اما آن روز به فواید آن پی بردم . با ۱۱۰ تماس گرفتم . و قضیه را گفتم . از زمان تماس من تا امدن امداد چیزی حدود ۲ ساعت طول کشید . به هر حال ساعت ۱۰ صبح بود و من باید الان توی راه برگشت بودم . امداد ماشین رو به یدکش بست و تا ساوه رفتیم . اما نصف پولهایی که برای ثبت نام اورده بودم خرج تعمیر ماشین شد . حالا که به ساعتم نگاه میکنم ساعت ۱۳.۳۰ دقیقه است. ماشین رو تحویل گفتم و بسمت دانشگاه حرکت کردم .به هرحال ثبت نام انجام شد. خیلی خسته بودم. موقع برگشت تا تهران توی خواب و بیداری رانندگی کردم .گرسنه و تشنه .هیچ جا برای استراحت توقف نکردم . ساعت شش بعد ازظهر رسیدم .بالاخره آنروز تمام شد .اما من هنوز هم فکر میکنم تلفن همراه به درد هیچ چیز نمیخورد . مگر آدم در طول عمرش چند بار در جاده می ماند ...

 

بعد ازظهر سگی سگی

 به نام خدا

 

 چند وقت پیش بود که یکی از تهیه کنند های سینما طی جلسه ای که با مدیرعامل داشت  به شرکت ما آمده بود . البته خیلی اتفاقی متوجه شدم که ایشان یکی از تهیه کننده هاست . از من پرسید ببخشید دفتر مدیرعامل از کدام طرف باید بروم . گفتم مدیرعامل الان تشریف ندارن . منتظر باشید . میرسند . همین دلیل باعث شد که سر صحبت باز شود . البته ایشان با جمله : شما چقدر بشاش و خوش برخورد هستید  آغاز کرد. اگرنه من معمولا شروع کننده نیستم . من هم تشکر کردم، بعد ادامه دادم ... شما مثل اینکه روانشناس هستید ؟ درسته ؟ روی چهره آدما کار میکنید !؟ ایشان هم گفتند : نه به این صورت .نه .من تهیه کننده سینما هستم و توی کار ساپورت بازیگر هم هستم .همانطور که داشت صحبت میکرد من هم غرق در افکارم بودم واقعا برایم جالب بود یاد آن دوسالی افتادم که در سطح تهران و در تالارهای مختلف تئاتر بازی میکردم . چه روزهایی بود . شاید و حتما جزو بهترین دوران زندگی ام بود .  گفتم الان چطور ، کاری در دست دارید؟ گفت بله الان یک کار تاریخی در دست داریم که در حال تست بازیگر هستیم . با خودم گفتم چه فرصتی . حالا وقتشه بگم. گفتم به نظرت من به درد بازیگری میخورم . گفت چطور؟ گفتم خوب گفتم شاید بازیگر بخواهید . گفت : تا حالابازی کردی؟ منم گفتم : بله دوسال تئاتر بازی کردم . گفت خوبه . اتفاقا ما هم می خواییم از بازیگران ناشناخته و مبتدی بیشتر استفاده کنیم . یک کار متفاوت . همان موقع از دفتر مدیریت صدایش کردند باید می رفت .گفتم ببخشید چطور میشه با شما تماس گرفت . گفت: شماره ات رو به من بده . من هم سریع این کار را انجام دادم .آن روز گذشت و با خوشحالی تمام منتظر زنگ زدن او ماندم . تا یک روز وقتی از سرکار به منزل می رفتم . تلفن همراهم زنگ خورد . بله خودش بود آقای تهیه کننده .گفت آقای تابش سلام . لطف کنید چند عدد عکس حاضر کنید بعد با همین شماره زنگ بزنید بهتون بگم کجا بیایید برای شروع کار . وای خدای من . یک شروع تاریخی می رفت تا تمام آرزوهای دوران تئاتریم را برآورده کند . همان روز چند عکس حاضر کردم .قرار شد فردایش با او تماس بگیرم که بعلت مشغله کاری وقت نشد . با خودم گفتم فردا دیگر حتما اینکار را انجا میدم . بعد از ظهر توی راه رفتن به خانه تو همین فکر بودم که ناگهان گوشی تلفن همراهم زنگ خورد .داشتم از جیبم در می آوردم که از دستم افتادن همانا و ماشین هم از رویش رد شدن همانا...گوشی ام له شد . گوشی ام با تمام آرزوهایش . تمام پیامک های دوست داشتنی و خاطره انگیزش . از همه مهمتر با همه شماره های ذخیره شده در حافظه اش از بین رفت . حالا که چند هفته ای است که از این ماجرا میگذرد و قرار بود من با او تماس بگیرم ... احتمالا به نظر ایشان من بدقولی کرده ام  و یا منصرف شده ام . چون او هم دیگر به من زنگ نزد ...                                          

حالا من ماندم و خاطره یک بعد ازظهر سگی ...