کتاب قانون

به نام خدا

 

امروز وقتی ساعت ۶ از خواب بیدار شدم .و از اینکه شب گذشته نتوانسته بودم خوب بخوابم سخت بدنم درد میکرد . کمی با خودم غرو لند کردم و بعد از جایم بلند شدم . میدانید آدم از این قوانین ساخته شده بدست خودمان گاهی خسته می شود .مثلا ساعت ۷ صبح باید سرکار حاضر باشی . باید به همه لبخند بزنی. باید خوش لباس باشی . تا شب باید با ادب باشی ! ... 

 در دانشگاه واحد درسی ای داشتیم به نام آداب و سنن ملل . این کتاب به برخی از آداب اقوام مختلف جهان پرداخته بود . مثلا درمورد فرانسویها میگفت آدمهایی هستند که الکی نمیخندند و با آمریکاییهای خنده رو همیشه مشکل دارند . و از نظر اخلاق سیاسی  فقط ایرانیها را مثل خودشان می دانند . یا کره ای ها که عدد ۴ را نحص میدانند  و اصولا دوست ندارند در طبقه چهارم زندگی کنند و یا پلاک خونه شان ۴ باشد . یا خودمان که ۱۳ را نحص میدانیم .و پلاک خانه مان ۱+۱۲ می کنیم . واقعا بعضی وقتها که فکر میکنم، با خودم میگویم چقدر  دوروبرمان را شلوغ کرده ایم . کتاب قانون نوشته ایم و چقدر داستان برای خودمان درست کرده ایم ، فقط برای اینکه بخواهیم با هم ارتباط برقرار کنیم .زندگی پر است از چهارچوب های من درآوردی که میشد نباشد . البته من هم می دانم بودن قانون در ارتباطات زندگی یک اصل است . می دانم ...   اما شاید این همه غر زدن های من بخاطر این بوده که ساعت هفت از خواب بیدار شدم .

پی نوشت: 

یه بار یک شعری از حافظ برای دوستی خوندم . که یه ذره از بیحالی دربیاد . اونم در آخر گفت می دونستی شاعرا در خور حالشون شعر میگفتن . مثلا وقتی حافظ این شعر روخونده . حتما حالش خوب بوده و خیلی شنگول بوده پس باید موقعی این شعر رو برام بخونی که شاد باشم .پس اصولا آدما  برای کمک کردن به حال همدیگه اصلا نرمال نیستند .احتمالا منم  از ساعت ۹ صبح به بعد که کمی سرحال تر بشم و یا به قول بچه ها یخم آب بشه. همه این قوانین رو لازم الاجرا می دونم

 

 

زخمهای بی پایان

به نام خدا

 

 

سرعتمان از ۱۲۰ کیلومتر هم فراتر رفته بود . فاصله تهران تا فرودگاه امام خمینی ۳۰ کیلومتر است. حالا که باید زود به فرودگاه برسیم دیگر مهم نیست سرعت از ۱۲۰ کیلومتر هم بیشتر باشد... شاید تا فرودگاه دوربینهای کنترل سرعت ۱۰بار از ماشین ما عکس گرفتند.من که نمی دانم چطور به فرودگاه رسیدیم . علی مضطرب بود  . چیزی تا پرواز نمانده بود . شاید این آخرین دیدار آنها باشد .موبایل علی از موقع حرکت تا رسیدنمان بطور مداوم زنگ میخورد . و علی گاهی بغضش را می خورد و گاهی می گفت عزیزم دارم خودم را می رسانم . بهر حال رسیدیم.خودم را برای دیدن صحنه ای غم انگیز آماده کرده بودم . شبیه تمام خداحافظی های طولانی . باید جلوی خودم را می گرفتم . باید به علی دلداری می دادم . ماشین را در پارکینگ فرودگاه پارک کردم . من و علی به سرعت خودمان را به گیت پروازهای خارجی رساندیم .  علی ناگهان ایستاد در وسط سالن بزرگ انتظار نگاهی به اطراف انداخت. گوشی همراه علی دوباره زنگ خورد و این بار همدیگر را دیدند . انگار زمان و مکان و همه چیز دست در دست هم دادند تا جدایی رفم بخورد .زمان ایستاد . همه ایستادند . مثل صحنه های نوشته شده در شاهنامه و مانند وصال  عشقهای اساطیری . مثل صحنه ای که دیدنش این روزها یک آرزوست ...  میترا چنان بطرف علی دوید که انگار سالهاست همدیگر را ندیده اند و یا سالها دیگر همدیگر را نخواهند دید . آن دو انچنان همدیگر را در آغوش گرفتند که من گریه ام گرفت ۱۰ متر عقب تر ایستادم و فقط گریه گردم . مامور گذرنامه  از جایش بلند شد و رفت. خانمی یک آب معدنی آورد و روی صورت من ریخت اینقدر که گریه کردم . شاید باورش برایم سخت بود . این همه عشق این همه علاقه . جدایی چه معنایی باید داشته باشد . شاید ارتباطشان از همان اول هم اشتباه بود . شاید جداییشان اشتباه بزرگتر . کاش این هم یک کتاب عاشقانه بود ،که پس از خواندنش آن را می بستیم . گیت پرواز به مسافران اعلام کرد. باید سوار می شد . دیگر زمان هم به نفس افتاده بود . آنها تا اوج گرفتن هواپیما هم تا جایی که موبایلهایشان قطع شد با هم حرف زدندو با هم گریه کردند. علی حالش خراب شد . خوب شد کنارش بودم . حال خودم هم کمی از او نداشت . کمی نشستیم . سکوت سنگینی بین ما رد و بدل میشد . چه چیزی باید میگفتم تا مرهمی بر زخمهایش باشد . نگاهی به اطراف انداختم . فرودگاه،جایی برای غمها و شادیها . جدایی ها و وصالهاست . اینجا جایی است که میشود  این همه تضاد را یکجا با هم دید .تضادهای بی پایان...

 

روز اول

 

به نام خدا

 

دیروز در تلویزیون یک ویژه برنامه ای که شامل برنامه کودکهای قدیمی مثل مدرسه ی موشها ، هپلی، باز هم مدرسه ام دیر شد و ... و سرودهای قدیمی مثل یار دبستانی من ، همشاگردی سلام و ... که واقعا خاطره انگیز بودند را نشان میداد . خاطره هایی که لا به لای گرد و غبار زندگی پیچیده امروزمان کمرنگ شده اند . باور کنید گاهی یادمان می رود که ما هم روزی اول مهر را برای اولین بار تجربه کرده ایم . انگار صد سال پیش است . اینقدر غبار آلود شده است . روز اول مهر که گریه کردم یا نه را یادم نمی آید  .اما یادم هست چطور به در و دیوار مدرسه نگاه می گردم گویی وارد دنیای ناشناخته ای شده ام . یادم هست بعضی ها که الان برای خودشان کسی شده اند تا مدتها با مادرانشان در کلاس می نشستند .یادم هست که بر روی دیوارها کاغذ دیواریهای رنگارنگ که رویشان جمله های نامفهوم نوشته شده بود رو تماشا کردم . یادم هست هنگام ایستادن صف نفر دوم یا سوم بودم و هنگام ورود به ساختمان مدرسه شیرینی تعارفمان  کردند . یادم هست که پیراهن هایمان سورمه ای بود و آموزگار تمام درسهایمان یک نفر بود . ورزش را دوست نداشتم وقت تلف کردن بود . کتاب فارسی را دوست داشتم چون داستان بود . خانم معلمان را یادم هست سه ماه بعد از شروع مدرسه رفت و دیگر نیامد . چون نوزادش هنگام تولد مرد. ناظم را یادم هست وقتی می آمد می ترسیدم . راستی مدیر مدرسه مان. همانی که چند وقت پیش دیدم . داشت مسافر کشی میکرد ! موهایش سفید شده بود . فکر کنم بی خیال درس و مدرسه شده بود . شاید هم نه . نمیدانم ، سنش که به بازنشستگی نمی خورد . خانم معلم را یادم هست . یکی یکی بلندمان می کرد و می گفت خوتون رو معرفی کنید . از همه بچه ها هم می پرسید دوست داری درس بخونی بزرگ شی چکاره شی ؟ هر کسی یه چیزی میگفت . حالا که فکر میکنم می بینم چی فکر میکردیم چی شد ؟!!! زندگی پر است از بالا و پایین هایی که باعث بوجود آمدن علایق و سلیقه های متغایر در سنین مختلف در آدم میشود . خوب یک دانش اموز کلاس اولی اصلا نمیداند زندگی یعنی چه ؟ چه برسد که بخواهد برای آینده اش هم تصمیم بگیرد . البته خانم معلم هم این را به خوبی می دانست او میخواست خاطره های خودش را زنده کند .  حاطره هایی که گاهی هست و گاهی نیست ...