امروز ...
به نام خدا
امروز روز زمستانی گرمی است . من امروز سرکار هستم . دیروز جلوی درب شرکتمان عده ای از مردم تجمع کرده بود . عده ای که اعتراض داشتند . آنها جلوی کار کارگران رو گرفته بودند و اجازه کار نمیدادند . چند نفر از ماموران پلیس امدند . کارگران رفتند .سرکارگر با لبخندی بی موقع سیگار میکشید . مردم میگقتند نمیتوانند چند سال خانه شان را در مجاورت یک کارگاه عظیم تونل سازی ببینند . گرد و خاک و ... . پلیس با نماینده مردم صحبت کرد . قرار شد شکایتی تنظیم کنند . قائله ختم شد . اما فقط یک روز . امروز بازهم کارگران امدند . میگویند طرح ملی است . کسی نمی تواند مانعش شود . صدای دریل تمام فضای کوچه را پر کردم . اینقدر صدا زیاد است که حتی متوجه صدای زنگ تلفن همراهم نشده بودم . از روی ویبره فهمیدم . گوشی رو نگاه کرده . باورم نمیشه . خودش بود بعد از ۳سال .به انتهای کوچه رفتم تا سر و صدای کمتری مزاحمم شود . چه اتفاقی افتاده ؟بدون اینکه لحظه ای درنگ کنم . گوشی را برداشتم . الو ... . با همون صدای خیلی خیلی آشناش گفت سلام ... وای خدای من ناگهان چند سال پیش اولین بار . یادم آمد . دلم ریخت . او را نمیدانم اما ، اشک در چشمان من حلقه زد . چه حرفهایی به هم زده بودیم که عملی نشد . چه وعده هایی که هرگز انجام نشد . چه دلدادنی که هرگز وصالی حاصل نشد .امروز هم کلی حرف زدیم .کلی... زمان کم بود و حرفها زیاد . یاد آنروز در ساختمان علاء الدین می افتم که میخواستم خط تلفن ۹۱۲ رو بفروشم . اگر فروخته بودم ... .