به نام خدا

Spray I Love You     Spray I Love You

جهان بازتابي از خود ماست، وقتي از خود بيزاريم از همه بيزاريم ووقتي به همين كه هستيم عشق مي ورزيم تمام جهان به نظر فوق العاده دوست داشتني مي آيد. تصويري كه انسان از خويش در ذهن دارد ، دقيقا تعيين مي كند كه چه رفتارهايي از او سر خواهد زد ، براي چه چيز تلاش خواهد نمود و از چه چيزهايي اجتناب مي كند. منشا تمام افكار و حركات ما ، چگونه ديدن خويشتن است ، ما همانيم كه معتقد به بودن آنيم

خدا جونم

خيلي ميترسم يه روزي پيمونه گناه من سربره و خشمت بگيره خيلي ميترسم كه بگي به اين بنده هر چي فرصت دادم آدم نشده
خيلي ميترسم از لحظه اي كه بخواي از من روبرگردوني خداجونم:ميدونم
انقدر نافرماني و سركشي كردم كه لياقت مهر تو روندارم

 اما.... اما می دانم  بخشش صفتيه كه درخور شان و مقام توست          خدايا دستمو بگير

www.golbarg.ir                 Spray I Love You    Spray I Love You     

سلام بچه های عزیز امروز یک داستان  انتخاب کردم شاید تکراری باشه ببخشید !!!

                                                                                      سرباز روس

تابستان 1945 ، كوچه اي در برلين  دوازده زنداني ژنده پوش به فرماندهي يك سرباز روسي از خياباني مي گذرند ، احتمالأ از قرارگاهي دور مي آيند و سرباز روس بايد آن ها را به جايي براي كار يا به اصطلاح بيگاري ببرد . آن ها از آينده شان هيچ نمي دانند.

ناگهان از قضا ، زني از خرابه اي بيرون مي آيد ، فرياد مي كشد ، به طرف خيابان مي دود و يكي از زندانيان را در آغوش مي كشد .

دسته كوچك از حركت باز مي ماند و سرباز روس هم طبيعي است كه در مي يابد چه اتفاقي افتاده است . او به طرف زنداني مي رود كه حالا آن زن را كه به هق هق افتاده در آغوش گرفته است . مي پرسد : «زنته ؟» ـ «بله »

بعد از زن مي پرسد : « شوهرته ؟ » ـ «بله »

سپس با دست به آن ها اشاره مي كند : « رفت ، دويد ، دويد ، رفت » . آن ها با ناباوري نگاهش مي كنند و مي گريزند .

سرباز روس با يازده زنداني ديگر به راهش ادامه مي دهد ، تا چند صد متر بعد گريبان رهگذر بي گناهي را مي گيرد و او را با مسلسل مجبور مي كند وارد دسته بشود ، تا آن دوازده زنداني كه حكومت از او مي خواهد ، دوباره كامل شود.       

            ماكس فريش

منتظر نظرات شما هستم