به نام خدا

                                                                

                                    

سلام دوستان عزیزم

من اومدم با یک آپ دیگه...

 امیدورام از خوندن این مطلب هم مانند مطالب قبلی لذت ببرید و نتیجه اخلاقی بگیرید .

اگه راهم این روزا از تو یکم  دوره ببخش

یه زندگی ادم یه وقتا مجبوره  ببخش

بگذر از من اگه صبر و طاقتم کافی نبود

عکس من تو قاب رویایی تو که می بافی نبود

بگذر از من اگه جمعه بود و من دیر اومدم

شب باسه گفتن قصه هام به تاخیر اومدم

ببخش اگه میونمون فاصله هست

جای نفس تو سینه هامون گله هست

ببخش اگه غربت چشمای من

فقط واسه نداشتن حوصله هست 

دوریمونو باز میزاریم به حساب سرنوشت

اینقدر خوبی که آخر میدونم میری بهشت

عقاب

مردي تخم عقابي پيدا كرد و آن را در لانه مرغي گذاشت . عقاب با بقيه جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آن ها بزرگ شد . در تمام زندگيش ، او همان كارهايي را انجام داد كه مرغ ها مي كردند ؛ براي پيدا كردن كرم ها و حشرات زمين را مي كند و قدقد مي كرد و گاهي با دست و پا زدن بسيار ، كمي در هوا پرواز مي كرد .

سال ها گذشت و عقاب خيلي پير شد .

روزي پرنده باعظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ابري ديد . او با شكوه تمام ، با يك حركت جزئي بالهاي طلاييش برخلاف جريان شديد باد پرواز مي كرد .

عقاب پير بهت زده نگاهش كرد و پرسيد : « اين كيست ؟»

همسايه اش پاسخ داد : « اين يك عقاب است . سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زميني هستيم. »

عقاب مثل يك مرغ زندگي كرد و مثل يك مرغ مرد . زيرا فكر مي كرد يك مرغ است .

منتظر حضور گرم شما