سخن فلاسفi بزرگ را به خاطر آور:
((زندگي ، دمي بيش نيست.))
اما همين دم ، همچون ابديتي پاييد
هرآنگاه كه در انتظار يار گذشت.......

«من آمدم»
آوایی از دور دستها می آید
از آنور مرز شقایقها
از آنسوی دشتهای طلایی
و آب های نیلگون
آوایی به تندی گرد باد
به نرمی گلبرگها
و به سختی کوهها
فریاد میزند، من آمدم من هستم
تا به سرود بی پایان تو گوش دهم
من برای همیشه آمدم

Image hosting by TinyPic

شانس

کشاورز چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت وکار مزرعه اش استفاده میکرد . یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد. همسایه ها در خانه او جمع شدند و به خاطر بد شانسیش به همدردی با او پرداختند.                                      

Image hosting by TinyPic

کشاورز به انها گفت شاید این بدشانسی باشد شاید هم خوش شانسی . فقط خدا میداند .

یک هفته بعد اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه برگشت . این بار مردم دهکده بابت خوش شانسیش به او تبریک گفتند . کشاورز به انها گفت شاید این بدشانسی باشد شاید هم خوش شانسی . فقط خدا میداند .                             

Image hosting by TinyPic

فردای ان روز پسر کشاورز در حال رام کردن اسبهای وحشی بود از پشت یکی از اسبها به زمین افتاد و پایش شکست . این بار وقتی همسایه ها به دیدن مرد کشاورز آمدند به او گفتند چه مرد بد شانسی هستی؟

کشاورز باز جواب داد: شاید این بدشانسی باشد شاید هم خوش شانسی . فقط خدا میداند .

 چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده امدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ بردند . بجز پسر کشاورز که پایش شکسته بود .

                                                         Image hosting by TinyPic

این بار مردم گفتند : شاید این خوش شانسی باشد شاید هم بد شانسی . فقط خدا می داند.

برگرفته از کتاب عشق بدون قیدو شرط ـ بهنام زاده