... و عشق دیگر نا امید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت : بیا عشق من تورا خواهم برد
سخن فلاسفi بزرگ را به خاطر آور:![]()
((زندگي ، دمي بيش نيست.))
اما همين دم ، همچون ابديتي پاييد
هرآنگاه كه در انتظار يار گذشت.......
«من آمدم»
آوایی از دور دستها می آید
از آنور مرز شقایقها
از آنسوی دشتهای طلایی
و آب های نیلگون
آوایی به تندی گرد باد
به نرمی گلبرگها
و به سختی کوهها
فریاد میزند، من آمدم من هستم
تا به سرود بی پایان تو گوش دهم
من برای همیشه آمدم![]()
شانس
کشاورز چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت وکار مزرعه اش استفاده میکرد . یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد. همسایه ها در خانه او جمع شدند و به خاطر بد شانسیش به همدردی با او پرداختند.
کشاورز به انها گفت شاید این بدشانسی باشد شاید هم خوش شانسی . فقط خدا میداند .
یک هفته بعد اسب کشاورز با یک گله اسب وحشی از آن سوی تپه برگشت . این بار مردم دهکده بابت خوش شانسیش به او تبریک گفتند . کشاورز به انها گفت شاید این بدشانسی باشد شاید هم خوش شانسی . فقط خدا میداند .
فردای ان روز پسر کشاورز در حال رام کردن اسبهای وحشی بود از پشت یکی از اسبها به زمین افتاد و پایش شکست . این بار وقتی همسایه ها به دیدن مرد کشاورز آمدند به او گفتند چه مرد بد شانسی هستی؟
کشاورز باز جواب داد: شاید این بدشانسی باشد شاید هم خوش شانسی . فقط خدا میداند .
چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده امدند و همه جوانان را برای خدمت در جنگ بردند . بجز پسر کشاورز که پایش شکسته بود .
این بار مردم گفتند : شاید این خوش شانسی باشد شاید هم بد شانسی . فقط خدا می داند.
برگرفته از کتاب عشق بدون قیدو شرط ـ بهنام زاده
