سخنی از سهراب

شکست عهد من وگفت هر چه بود گذشت به گريه گفتمش آري وچه زود گذشت بهار بود وتو بودي وعشق بود و اميد بهار رفت و تو رفتي و هر چه بود گذشت.
"خانه دوست كجاست؟" ![]()
در فلق بود كه پرسيد سوار.![]()
آسمان مكثي كرد.![]()
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شنها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت:![]()
"نرسيده به درخت
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
ودر آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است
![]()
ميروي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در ميآرد،
پس به سمت گل تنهايي ميپيچي،
![]()
دو قدم مانده به گل،
پاي فواره جاويد اساطير زمين ميماني
و تو را ترسي شفاف فرا ميگيرد.
![]()
در صميميت سيال فضا، خشخشي ميشنوي:
![]()
كودكي ميبيني
رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او ميپرسي
خانه دوست كجاست.
واقعا کجاست ؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
از سهراب عزیز