هزارو یک شب

شبی دزدی به گله ای زد و و ۱۰۰ گوسفند به سرقت برد. فردای همان شب پیرمرد چوپان از ماجرا خبردار شد و با کمال عصبانیت به در قصر پادشاه رفت و در قصر را می کوبید که پادشاه گوسفندان مرا پس بده.دربانان قصر گفتند چه میگویی پیرمرد . چرا گستاخی میکنی .پیرمرد یا در یک کفش گذارده بود که باید پادشاه راببیند .خلاصه خبر به گوش پادشاه رسید که آری پیرمرد چوپانی میخواهد اورا ببیند. پادشاه که اوضاع را اینگونه دید. گفت بگذارید بیاید .ببینیم چه میگوید؟!! .پیرمرد وارد قصر شد ودر دبارپادشاه حاضر گردید. و با کمال جسارت پادشاه را با فریاد صدا میزد.  پادشاه حضور یافت و دستور داد سربازان رهایش کنند. تا حرفش را بزند. پادشاه گفت بگو پیرمرد چه شده؟ چرا اینقدر گستاخی میکنی؟!! پیرمرد گفت : مگر تو شاه نیستی . پادشاه گفت خوب اری. پیرمرد ادامه داد مگر تو پاسدار ناموس و جان و مال مردم نیستی . پادشاه گفت :خوب آری .پس گوسفندان من کو انها را پس بده . پادشاه با تعجب گفت کدام گوسفندان !؟ پیرمرد گفت دیدی دروغ گفتی. وزیر گفت :قربان گستاخی میکند اجازه دهید... پادشاه گفت نه نمیخواهد حق با اوست خسارتش را بدهید تا برود. وآنها چنین کردند.و پیرمرد سواربر الاغش شد و رفت. پادشاه با دلخوری رو به وزیر کرد و گفت: اگر یه وزیر مثل این پیرمرد داشتم غمی نبود. وزیرکه ناراحت شده بود گفت اگر اجازه دهید یک راه حل دارم که میشود سکه های رفته را بازگرداند.پادشاه گفت بعید میدانم ولی خوب هر چه میدانی همان کن .وزیر کیسه ای زر برداشت به دنبال پیرمرد براه افتاد. و به اورسید.وزیرگفت: پیرمرد پادشاه سلام رساند و گفت اگر به این سه سووال پاسخ دهی یک کیسه زر دیگر به تو پاداش خواهد داد.پیرمرد گفت بگو . وزیر گفت اولین سووال : خداوند چه چیزی میخورد ؟ پیرمرد گفت: غم ما بندگان گناهکار. وزیر گفت خوبُ سووال دوم : خداوند چی می پوشد؟ پیرمرد گفت : عیب ما بندگان را می پوشاند. وزیر گفت خیلی خوب و حالا سووال سوم:   کارخداوند چیست؟پیرمرد گفت : خوب من این سووال را باید در جای بلندتری جواب دهم اگر اجازه دهید روی اسب شما بنشینم و ان پاسخ دهم. وزیر گفت باشد اشکالی ندارد. پیرمرد سوار بر اسب شد با تازیانه ای که به اسب زد همانطور که با سرعت دور می شد در جواب سووال سوم  گفت : کار خداوند خلق آدهای کودنی مثل شماست اینگونه الاغ را با اسب عوض میکنند .پادشاه که از پنجره قصر به بیرون نگاه میکرد وزیر را دید که دست از پادرازتر به سمت قصر می آید....