اگر روزي كسي از من بپرسد كه دگر قصدت از اين زندگي چيست؟بدو گويم كه چون مي ترسم از مرگ مرا راهي به غير از زندگي نيستمن آندم چشم بر دنيا گشودم كه بار زندگي بر دوش من بودچو بي دلخواه خويشم آفريدند مرا كي چاره اي جز زيستن بود من اينجا ميهماني ناشناسم كه با نا آشنايانم سخن نيستبهركس روي كردم ديدم آوخ! مرا از او خبر او را ز من نيستحديثم را كسي نشنيد نشنيد درونم را كسي نشناخت نشناخت بر اين چنگي كه نام زندگي داشت سرودم را كسي ننواخت ننواختبرونم كي خبر داد از درونم؟كه آن خاموش و اين آتشفشان بود.نقابي داشتم بر چهره آرام كه در پشتش چه طوفانها نهان بودهمه گفتند عيب از ديده توست جهان را بد چه مي بيني كه زيباستندانم راست است اين گفته يا نه؟ولي دانم كه عيب از هستي ماستچه سود از تابش اين ماه و خورشيد؟كه چشمان مرا تابندگي نيست؟جهان را گر نشاط زندگي هست مرا ديگر نشاط زندگي نيست!