بنام خدا
به نام خدایی که اشک را آفرید تا سرزمین عشق آتش نگیرد
سلام راباید از انتهای قلبهای عاشق گرفت و من در جستجوی سلام به تمامی قلبها سرک کشیدم ولی نشانی از عشق نیافتم تا اینکه به قلب رسیده ام متوسل گشتم پس میگویم سلام.
********
من گمان میکردم دوستی همچون سروی سبزچار فصلش همه آراستگی ست.
من چه میدانستم هیبت باد زمستانی هست.
من چه میدانستم سبزه می پژمرد از بی آبی.
سبزه یخ میزند از سردی دی.
من چه میدانستم دل هر کس دل نیست.
قلبها ز آهن و سنگ . قلبها بی خبر ازعاطفه اند
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۵/۰۳/۱۳ ساعت 8:6 توسط مهدی تابش
|
