چیزی شبیه واقعیت !!!
به نام خدا
از کنار پنجره ی اتاقم انتهای حیاط پیداست . در انتهای حیاط خانه یمان درخت سیبی است که همیشه با من مهربان است . گاهی یک صندلی روبرویش میگذاشتم و همانطورکه شلنگ آب را کنارش میگذاشتم.مشقهایم را مینوشتم. گاهی وقتها هم بعنوان مدل از آن برای زنگ هنر استفاده میکردم .
آن درخت اما هنوز هم هست . با سیب های یک رنگش. یک رنگ مثل خدا . هر وقت خسته میشم و دلگیر بهترین جایم یا به قول بچه ها پاتوقم کنار درخت سیب روی تخت چوبی هست. دیشب هم اتفاقا همانجا نشسته بودم ،یه لیوان چای داغ توی این هوا می چسبید. یکی از این مجله ها رو که اسمش رو نمیارم هم با خودم آورده بودم تا مطالبش رو نگاهی بیاندازم.ناگهان مطلبی نظرم رو جلب کرد و تا حد زیادی من رو شوکه کرد .اون مطلب در مورد کودکی بود که صحنه مرگ خودش رو نقاشی کرده بود . نقاشی واقعا عجیب بود .

"نقاشی کودک پیش از وقوع سانحه"
کودکی که این نقاشی رو کشیده بود . قرار بود برای زنگ هنر به دبیر هنر تحویل دهد. نوشته بود این کودک این نقاشی رو با ذوق تموم به همه خانواده نشون داد و خوشحال از اینکه فردا به دبیرشون نشون بده ...
اون شب راهی یک مراسم عروسی شدند.
اما این اتفاق ناگوار افتاد و این صانحه برای اون و هفت نفر از خانوادشون اتفاق افتاد . آن دختر نه تنها هرگز فردایی را ندید بلکه نقاشیش نه بر روی دیوار اتاق بلکه بر روی دیوار تاریخ آویزان خواهد شد...
---------------------------------------------------------------------------
پی نوشت :به نظر شما آیا خداوند همیشه به آدمها نشون میده که چطور میمیرند ؟ آیا این الهام خداوند بوده یا نه بر حسب اتفاق اینطور شده؟!!
کاش میدانستی به خاطر تو درخت سیب هم دیشب با من مهربان نبود ...