به نام خدا

 

وبلاگ مستعار

امشب هم مثل هر شب خسته از کار به خونه میرفت .مثل همیشه غرق در افکارش بود . افکاری که گویی برایش پایانی نبود . خیلی به خانه نمانده بود .که اتومبیلی به او زد ...

خیلی محکم...

 مردم دور او جمع شدند.کسی خواست کاری بکند. اما کار از کار گذشته بود ...

 به هیچ کس در مورد وبلاگ خود حرفی نزده بود. وبلاگی با نام مستعار...

 خوانندگان وبلاگش خیال میکردند از وبلاگ نویسی خسته شده که مطلب تازه نمیگذارد...

اما مهم خودش بود که فهمید برای افکارش پایانی هست ...

هر چند دردآور ...

پایان