به نام خدا

خداوند میفرماید :در حقيقت كسانى كه با تو بيعت مى‏كنند جز اين نيست كه با خدا بيعت مى‏كنند دست‏خدا بالاى دستهاى آنان است پس هر كه پيمان‏شكنى كند تنها به زيان خود پيمان مى‏شكند و هر كه بر آنچه با خدا عهد بسته وفادار بماند به زودى خدا پاداشى بزرگ به او مى‏بخشد . فتح آیه۱۰

----------------------------------------

من اعتراض دارم ...

 

او اعتراض دارد ، ناراضی است . از وضعیت اجتماعی و اقتصادی . او نگران است . نگران  تمام عمری است که به خاطر هدفی که فکر میکرد مقدس است جنگیده بود . مانند شوالیه ی شکست خورده ای که شمشیرش را در میدان جنگ  چال کرده بود و لباسهایش را دور انداخته بود ، . روزگار اینگونه اش کرده است . همانطور که تسبیه اش را در دست دارد .جانمازش را جمع میکند و آرام از جایش بلند میشود . میگوید :

الهی به امید تو . بعد ادامه میدهد ... 

"پسرم من هم مثل شما یک زمانی جوان بودم و کله ام داغ بود . فکر میکردم اگه حرفهای گنده بزنم و همیشه به وضعیت موجود معترض باشم  پیش همه محبوب ترم و ارج و قرب زیادی پیش روحانی محل  و مردم دارم. همیشه توی صف همه ناآرامیها و شورشهای خیابانی بودم . همیشه جزو دانشجویان معترض بودم . فکر میکردم اعتراض میتونه وضع رو تغییر بده . هیچوقت با خودم فکر نمیکردم .کسانی که دلایلی برای معترض شدن می آورند.و وضعیت حاضر را به ضرر مملکت میدانند .وکسانی که به ما خط میدهند . آیا خود راه حلی برای حل معضلات ، فقر و بیچارگی این ملت دارند یا نه   ؟ ! فقط اعتراض میکردیم . دانشگاه را شلوغ میکردیم . اعلامیه پخش میکردیم . اما هرگز به جایگزین فکر نکرده بودیم . نتیجه اش شد همین که می بینی .تمام جوانیم را به جای رفتن دنبال جوانی کردن ، بدنبال چیزهای واهی به هدر دادم .اما هنوز هم اعتراض دارم ... اعتراض دارم ، اینبار نه به آنهابلکه به خودی ها ...

نفس عمیقی کشید و ادامه داد ...

" همه حرفم با توست ، پیش از آنکه از کسی ، از چیزی و از دولتی بخواهی اعتراض کنی .ببین کسانی که هولتان میدهند . آیا قابلیت ارائه راه حل بهتری دارند یا نه . اگر دارند ارائه دهند . و اگر ندارند خاموش باشند " ...

اما من به او گفتم :

و اکنون من هم اعتراض دارم . نسل جوان میخواهد اعتراض کند .میخواهد ابراز وجود کند . حرفهای زیادی دارد . غصه های تمام نشدنی دارد . دلش پر است . همانند قناری ای بغض کرده است . چیزی نمیگوید . اعتراضش سکوت است . دردش بی ارزشی است .  کم اهمیت بودن است .هویت میخواهد .

اینبار پدر پیری ندارد تا بخاطرش بغضش را خالی کند و به پایش فدا شود . اینبار تنهاست ، خدا را دارد تا شاید روزی جواب همه اعتراضهایش را بدهد .