لائو تسه : يک مسافر خوب از خود هيچ ردي بر جا نمي نهد...
به نام خدا
صبح سرد زمستان
آخرین سیگارش را روشن کرد و همانطورکه میکشید به تنه درخت سرما زده ی بید تکیه داده بود و به آسمان خیره شده بود . گرمای آفتاب صبح تنش را مور مور میکرد و چشمان روشنش را می آزرد . نمی از برگ فرو ریخت .آسمان بدون ابر و هوایش سوزناک بود .
ساعت هفت صبح ۲۸ دسامبر بود و هنوز کریسمس نیامده سرما بیداد میکرد . پاهایش در کفش سرد و خیس کمی بی حس شده بود . به یاد خانه افتاد سرش را به درخت تکیه داد و چشمانش را بست ...
پدر و مزرعه ... مادر و هیزم و سوپ و نیز خواهر کوچکش لوسی و گربه های کوچولوی توی مزرعه ... و دست آخر دختر تمام عمرش آنجلیا !
اوه !!! کریسمس امسال چه خوش خواهد گذشت !... چشمانش را گشود و به روبرو نگاه کرد شش سرباز با تفنگ در مقابلش ایستاده بودند .
فرمانده فریاد زد : گروهان ... آماده ... هدف ... آتش
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۶/۱۰/۰۳ ساعت 17:15 توسط مهدی تابش
|