به نام خدا

یک جرعه ... جرعه ای دیگر ...

... همیشه برای نوشتن،  به دنبال موضوعی میگردم . همیشه برای گفتن دردهایم بدنبال گوشهای شنوا میگردم .همیشه برای دیدن دوستهایم لحظه شماری میکنم . اما "خودم" چه ؟! به دنبال خودم در کجا بگردم. برای دیدن خودم چقدر لحظه شماری بکنم !!! "خودم " را کجا جا گذاشته ام .بعضی وقتها دلم برای "خودم" تنگ میشود .بعضی وقتها میخواهم" خودم " را تنها پیدا کنم و ازش دلجویی کنم ...

 پشت پنجره می ایستم . هوا ابریست . بطری مشروب را کنار میگذارم . سیگارم را روشن میکنم و كامي عميق از سيگارم  ميگيرم ، چشمهایم سیاهی میرود .از پشت پنجره به آسمان مینگرم،  ابرها و کلاغها ،  کدامیک بالاترند ؟! به سوي آيينه ميروم ...

... در آینه خیره میشوم . خودم را نمیبینم . آینه راست میگوید یا دروغ؟ به او میگویم مرا کجا پنهان کرده ای ؟ هر چه مینگرم خودم را نمیبینم ؟!

...

نگاهی به من میکنم ، خودم را نمیبینم ...

شاید دیگر مرده باشم . شاید دیگر فرصتی برایم نمانده است . حالا چه میشود ؟ فرصت را از که گدایی کنم ؟ در گوشه ای کز میکنم و  زل میزنم . نا گهان چشمانم به خرده شیشه های شکسته ی روی زمین گره میخورد. مینشینم ،خوب که نگاه میکنم ، تکه تکه های خودم را میبینم !

...هزاران تکه... که نمیشود سرهمشان کرد . نگاهی به قاب آینه میکنم . آرزو میکنم ای کاش فقط یک بار ، فقط یک بار دیگر خودم را ببینم  .

 ولی افسوس ،اینقدر مست بودم که خودم راشکسته ام  ...