به نام خدا

 

با سلام به همه دوستان خوب که  منو تنها نمی زارنو همیشه نظر لطف به من دارند . یه چند روزی سرم خیلی شلوغ بود انگار هیچ وقتی برای خودم نداشتم تا امروز که مجالی حاصل شد تا دوباره مهمان دلهای خوب و با صفای شما باشم .

جاده

یه چند روزی هست که من ماشین خریدمو با گواهینامه اموزشگاهی بعضی وقتا پشتش میشنیمو یه چرخی میزنیم . بعدازظهر ۵شنبه بود که اهل خانه  ارد  دادن که باید بریم جاده . منم که خوره،

گفتم باشه . بریم . بابام گفت مطمئنی میتونی پشت فرمون بشینی ؟ منم که حساس ! گفتم ای بابا ما رو دسته کم گرفتی ؟ هیچی همه حاضر شدن و راه افتادیم . جاده خلوت بود منم که جو گیر گازشو چسبونده بودمو مامانم هم گاهی قربون صدقه پسر قشنگش میرفتو بابام هم هی میگفت یواش ، اینو بپا ، بغلو مواظب باشو و از این حرفا . یه چندتا سوتی خطرناک هم دادم ولی کسی نفهمید .  شانس آوردم .

همه درحال صحبت کردن بودنو با خیاله راحت از مناظر بیرون لذت میبردن .

من هم سرمو تکون میدادمو توی دلم میگفتم : بیچاره ها جونشونو دست کی سپردنو و خودشون خبر ندارن ...