هيچ چيز بدتر از يك بغل دست نوشته چاپ نشده نيست.سيلويا پلات
به نام خدا
دوست دارم نمازم را در محراب نگاه تو بخوانم و کویر جانم را به دشت زیبای نسترن و شکیبای تو بیارایم و بر قبله گاه نیلگون دریادلانت سجده گذارم و تو نظاره گر رویش رنگین کمان عشق بر آسمان تیره ی دلم باشی و با نگاه روشن ستارگان مهربانی پیوند زنی "
سلام دوستان خوب من . واقعا از کمال محبت شما سپاسگزارم . دوست دارم از عشق بنویسم ولی نمیشه و نمیتونم . آخه از عشق گفتن هم هنر میخواد و من هنرمند نیستم .
ما و این همه خاطره
دیروز به کاخ موزه گلستان رفته بودیم از طرف دانشگاه . اولین بارم بود که پا توی اون کاخ گذاشته بودم . این چندمین کاخ هست که در این ماه بازدید میکنیم . کاخ سعد آباد و نیاوران جزء بازدیدهای قبلی ما بودند . کاخهای بسیار زیبا با معماری جالب و اصیل . آیینه کاریهای باشکوه . مبلها و تخت خوابهای گرانقیمت ، تابلو نقاشیهای نفیس و ظروف غذا خوری بسیار ارزشمند که با رنگ طلایی خود خیلی با قاشقها و چنگالهای طلای آن ست بودند . با نگاهی به پرده های حریر و پنجره های بزرگ با وییوی بسیار دیدنی هر آدمی رو به هوس می انداخت که وای کاش میشد این قصر برای من بود . یا اگه من اینجا زندگی میکردم چی میشد !
از توی پنجره ها به محوطه بزرگ کاخ که نگاه میکردی منظره ای بسیار زیبا با درختان سر به فلک کشیده که عمر بعضی از اونا به بیش از ۲۰۰ سال میرسید یا استخر و دریاچه های مصنوعی کوچک و همچنین رودخانه ای که از وسط کاخ میگذشت آدم رو بیشتر یاد فیلمهای انگلیسی که یک لرد یا شاهزاده رو در قرون وسطی نمایش میده می انداخت .
من حتی ماشین اعلی حضرت را هم دیدم . چند تا ماشین امریکایی اگه اشتباه نکنم لیموزین بودند . ولی اینقدر زیر آفتاب و باد و بارون مونده بودن رنگ روشون رفته بود و از اون ابهتی که یه زمانی داشت دیگه چیزی جز رنگ سوخته و رفته قهوه ای و یک چهره اوراق و خسته باقی نمودنده بود .
از همه جا برام جالب تر اتاق رضا بود . رضا پسر محمد رضا شاه رو میگم . روی دیوار اتاقش پر از نقاشیهای کودکانه بود نقاشیهایی که رضا در سن ۵ یا ۶ سالگی کشیده بود . وسایل شخصی رضا و تابلو ها و عکسهای خانوادگی با مادرش فرح و پدرش محمد رضا که روی دیوارها بود آدمو به فکر فرو میبرد از یه طرف دل آدم به حالشون میسوخت که چرا عاقبت آدم به اینجا باید بکشه ؟ چرا و چی شد که آواره شدند . با این همه جلالو جبروت چی شد که در تاریخ حل شدند ؟! از یه طرف هم با خودم میگفتم مردم ایران که با فقر دست و پنجه نرم میکردن . اون وقت اینا چطوری روشون میشد که با پول این مردم اینجوری زندگی کنند ...
همه دیوارها با من حرف میزدند و همشون از روزهای پر خاطره میگفتند از روزهای خوش و جشنها و همچنین از روزهای غم انگیز ترک خونه و خداحافظیهای بدون برگشت...
