به نام خدا

این دیگه داستانک نیست !

من همیشه تنها بودم با تنهایی انس داشتم تنهایی رو دوست داشتم اون امد تا سنگ صبورم باشه . اون اومد تا تنها یی رو فراموش کنم تا عاشق باشم .اون گفت :

تنهات نمیذارم به هر قیمتی ، اصلا مگه میشه ، مگه میشه ، تازه تورو پیدا کردم باورم نمیشه که اونی که میخواستم پیدا کردم ...

اولش که همدیگرو دیدیم یه جورایی از همدیگه خیلی خوشمون اومد . البته من همیشه تو کلاس بهش نگاه میکردم . زل نمیزدم . اون هم نگاه میکرد ولی زل نمیزد . آخ که چه نجیبانه با اون چشمهای قشنگش بهم نگاه میکرد . یه مدتی گذشت و من خیلی تو فکرش بودم . گفتم برم جلو بهش بگم ، ولی هر بار پا پس کشیدمو ترسیدم . آخه از شنیدن کلمه نه زیاد خوشم نمیاد . شاید هم این باعث بشه سعی کنم در همه کارها  احتیاط بیشتری بکنم . تا اینکه رفتمو بهش گفتم . اونم با نجابت خاصی نگام کرد و پرسید مطمئنی ؟ منم با خوشحالی گفتم چه جورم هستم . چه روزای قشنگو عاشقونه ای چه لحظه های خاطره انگیز و به یاد موندنی ای  . هنوز اولین باری که پای تلفن از هم دیگه احوال پرسی کردیمو نمیدونستیم از چی صحبت کنیم یادم نرفته . هنوز گرمی دستاش و مهربونی چشماش اشکهای منو در میاره . با خودم میگم کاش هیچ وقت جرات نمیکردم به چشماش نگاه کنم یا هرگز جسارت صحبت کردن باهاش رو پیدا نمیکردم . حالا اون دیگه رفته و من ...

باز هم تنها موندم ...