سرنگ : با گریه به دنیا می آیی اما چنان زندگی کن که با خنده از دنیا بروی
به نام خدا
![]()
بالاخره پس چند روز و اندی آپ کردم . سلام به همه دوستان خوبم .امیدوارم هر جا هستید شاد و سر بلند باشید . عنوان این داستانک "وقتي كسي گناهكار اعلام مي شود" است . امیدوارم از خوندنش لذت ببرید .
![]()
وقتي هيأت منصفه وارد مي شوند، نگهبان مي گويد: «همگي بايستيد.»
كنار وكيلم و برادرم ايستادم. ياد دوران بچگي ام افتادم ـ همانطور كه بيشتر وقت ها همه چيز آدم را ياد چيز ديگري مي اندازد ـ وقتي بازي مي كرديم، سيمون دستور مي داد. همه با هم اجرا مي كرديم ـ هميشه تقريباً همينطور بود. تقريباً. بعد، برادرم زندگي اش را از من جدا كرد، تنهايم گذاشت.
امروز، اگر چه با هم بوديم، اما من براي شنيدن پاسخ تنهايي ام(1)، «چاره اي نداشتم.»
حكم گناهكاري اعلام شد. به جلو افتادم، اما برادرم داد زد: «نه! من بي گناهم.»
قاضي فرياد كشيد: «ساكت، درصورتيكه ادامه بدهي، بي احترامي به دادگاه تلقي مي شود.»
«اما اين عادلانه نيست.» برادرم پاسخ داد: «من كسي را نكشتم.»
كاش مي توانستم توضيح بدهم، اما باعث جدايي مان مي شد. زير لب گفتم: «چاره اي نبود.»
قاضي عينكش را از صورتش برداشت: «قانوناً…»
برادرم گفت: «قانون عادلانه نيست».
قاضي چشمش را پاك كرد و من تعجب كردم از اينكه بي طرف برادرم را مورد خطاب قرار داد. «بله» سري تكان داد و عينكش را كنار گذاشت. «در اين مورد با شما موافقم. قانون قصد دارد از بي گناهان حمايت كند. و شما البته بي گناه به نظر مي رسيد.»
قلبم توي دهانم پريد. حالا ديگر نبايد همه چيز را خراب مي كرد!
«اما چطور بگويم؟ شما دو نفر شبيه سازي شده ايد. صورتتان، اثر انگشتتان، حتا دي. اِن. اِي هردوتان دقيقاً يكي است. به همين دليل وقتي يكي گناهكار شناخته بشود، آن يكي هم…»
قاضي آهي كشيد، عينكش را جا به جا كرد، و چكش را محكم كوبيد: «هردوي شما را براي بيست سال حبس مي كنم.»
هردو را، نگهبان به بيرون برد. سر برادرم به نشانه شكست پايين بود، اما من راست راه مي رفتم، چون ديگر تنها نبودم.
-------------------------------------------------------
1 . مراسمي در كليسا كه كشيش عبارتي را مي گويد و بقيه تكرار مي كنند و يا پاسخ مي دهند.