هر ملتي كه كتاب خدا را به پشت سر انداخته خدا نيز علم كتاب را از آنها بگيرد … امام محمد باقر(ع)
به نام خدا
صبر كن عشق زمين گير شود بعد برو يا دل از ديدن تو سير شود بعد برو
تو اگر كوچ كني بغض خدا ميشكند صبر كن گريه به زنجير شود بعد برو
..........................
نميدونم چطور بنويسم از كي بنويسم بعضي وقتا قلم هم ياري نميكنه . ميگه حوصله ندارم ، ولي من هولش ميدم و ميگم بنويس اين كاره تو ست كه به خاطرش ساخته شدي . هر چيزي براي انجام دادن رسالتي در اين جهان هست. هيچ كس بيهوده خلق نشده .و تا وظيفه خود را در اين جهان انجام نده زمان مرگش فرا نخواهد رسيد . حالا رسالت ما چيست شايد خودمان هم هرگز متوجه نشويم ...

البته داستانك انتخابي امروز ربطي به اين بحث نداره .
مســتي و راســتي
ککش هم نمیگزید . با اینکه سالها بود که میشناختمش ولی شگفت زده به حرفهایش گوش میکردم . در تمام مدتی که حرف میزد سعی میکردم تعجبم را پنهان کنم . از او بعید بود با خونسردی تمام به گندها و لجنکاریهایش افتخار ميكرد . داشتم بالا مي اوردم .ساعت از نيمه شب گذشته بود و نسيم خنكي وزيدن گرفت . تصميم گرفتم قدم زنان تا خونه بروم . در بين راه سعي ميكردم به حرفهايش فكر نكنم . اما تاثير حرفهايش مثل كرم خاكي بر زمين ذهنم فرو رفته بود و بي اختيار بر تنم رعشه مي انداخت . انگار كه از استخر بيرون بيايي و لخت در مقابل نسيمي خنك بايستي . فرداي آن روز وقتي از خواب بيدار شدم تمام اتفاقات شب گذشته از ذهنم گذشت .عصر همان روز وقتي در همان كافي شاپ كه پاتوق داشتيم همديگرو ديديم و وقتي از حرفهايش گفتم و اينكه چرا تا به حال از من پنهان كرده بود .
با تعجب همه اونا رو رد كرد و با تمسخر گفت : وقتي ميگم زياده روي نكن واسه همينه !!! امشب كجايي ؟ ميايي ؟
سرم و تكان دادم و با عجله دور شدم ...
روز و روزگاری
روزی روزگاری ، سرزمین سر سبز و زیبایی وجود داشت که مردمانش بهترین مردم بودند .انها عشق ورزیدن و محبت سرلوحه ی کارشان بود و مردی و مردانگی راه و رسم زندگیشان . اما پادشاهی داشت که میگفتند ، ستمکار است و این صمیمیت و سبزی را نمی خواهد . همه دعا کردند و دعایشان مستجاب شد طوفانی شد که تاج و تخت پادشاه را به باد داد . همه بودند ، همه دیدند آنچه را که باید میدیدند . حالا اون سرزمین قشنگ بی پادشاه مانده بود و غول چند سر هم که این را میدانست دندان نشان میداد . بزرگان شهر گفتند چه کنیم ؟ ! ... همه مردم در میدان شهر جمع شوند تا قرعه بیاندازند و به هرکه افتاد به جنگ برود . قرعه به نام جوانها افتاد . حالا باید همه جوانها میرفتند تا سرزمین سبز بازهم زنده بماند .جوانها مانند سربازان لباس رزم بر تن کردند و شمشیرها را از رو بستند تا حق این غول را کف دستش بگذارند .سربازان دلیر یکی پس از دیگری جان خود را در راه سرزمین سبز میدادند تا اگر روزی بازگشتند سربلند از چیزی باشند که به خاطرش جنگیده بودند . آنها سالهای سال جنگیدندو جنگیدند تا در نبرد با غول چند سر به پیروزی رسیدند . آنها سربلند بودند . زیرا گمان میکردند مانند مشاهیر اساطیری نامی از خود باقی گذاشته اند . برگشتند تا خبر پیروزی را به مردمان شهر بدهند و جشن بگیرند .اما جشن پیروزی نگرفتند زیرا تمام کوچه های سبز اون شهر قشنگ به رنگ دلگیر سیاه مبدل شده بودند و مردمانش هم دیگر غریبه بودند . سربازان زخمی و برگشته از جنگ هرکدام به گوشه ای از آن شهر رفتند و مانند غریبه ها زندگی کردند و هر کدام که می مردند از یاد میرفتند و تبدیل به یک افسانه میشدند . اما داستان این شهر سبز و قشنگ برای مردمانش به مانند افسانه ای میماند که در شاهنامه ها و تاریخ اساطیری در کتابخانه ها وجود داشت