ساعاتی که در انتظار خوشبختی هستیم، لذت بخش تر از دقایقی است که به لذت خوشبختی رسیدهایم ...
به نام حضرت دوست
سلام به همه دوستان خوبم .
ببخشید که دیر آپ کردم . چون نبودم رفته بودم مشهد ـ زیارت .![]()
![]()

نـوازشــم کــن و بـبـیــن
عشق می ریزه از صدام
صدام کــن و ببـین که باز
غنچه می دن تـرانه هام
اگر چه من به چـشـم تو
کمـم قـدیمی ام گمـم
آتشـفشـان عـشـقـمـو
دریـــای پــر تـلاطــمــم
هزارویک شب
گويند روزي پادشاهي دستور داد به بهترين خياطي كه زيباترين و مجلل ترين لباس را براي شاه در روز جشن بدوزد 1000 سكه بدهند.
خياط ها يكي يكي آمدند و مدل هاي لباس خود را به شاه نشان دادن اما شاه نپسنديد .... تا اينكه 5 خياط باهوش و حيله گر آمدند و به شاه گفتند : اي اعلي حضرت ما لباسي برايتان خواهيم دوخت كه جز حلال زادگان كس ديگري قادر به ديدن آن نيست. پادشاه خوشش آمد و فرمان آغاز كار را داد. خياط ها نيز با دريافت 1000 سكه در زيرزمين قصر شروع به كار كردند.
در جريان كار شاه به وزيرش دستور داد كه ببيند كار آنها تا كجا پيش رفته است وزير به زيرزمين رفت و خياطان با مشاهده ي او دستان خود را طوري تكان دادند كه انگار لباس ها را تا مي كنند .....يكي از آنها گفت : اي وزير اعظم به نظر شما طرحمان خوب شده است ؟ وزير كه سعي مي كرد وانمود كند لباس ها را مي بيند گفت : عاليه خيلي خوبه.
روز جشن فرا رسيد و شاه لباس ها را خواست او هم مثل وزير از ترس آبرو وانمود كرد كه لباس ها را مي بيند وتظاهر به پوشيدن آن لباس هاي خيالي كرد ... شاه نادان در روز جشن برهنه حاضر شد و جلوي مردم راه رفت (به مردم گفته شده بود كه شاه لباس حلال زادگان را پوشيده است) هيچ كدام از مردم از ترس چيزي نگفتند .... تااينكه يك پسر بچه فرياد زد: او كه لباسي ندارد؟... مادرش به سرعت دهان پسرش را گرفت اما از گوشه اي ديگر صدايي برخاست:
- راست مي گويد ؛ او كه لباسي ندارد؟!
-او كه برهنه است؟...![]()