به نام خدا

A rose for youA rose for youA rose for youA rose for you

الان که دارم این پست رو مینویسم برف شدیدی بیرون در حال باریدن هست و احتمالا بشینه . مواظب باشید سرما نخورید که خیلی بده . آدم از همه کاراش میافته .درضمن امتحانات هم با خوبی و خوشی تموم شد نمیخواین بهم خسته نباشید بگید 

Playing head games?

یه ترانه ی خیلی زیبا یادم اومد که حیفم اومد توی این پست ننویسمش :

بخند بخند به میز و نیمکت کلاس               جوری بخند که رسم خوب بچه هاست

این خنده بدجوری به صورتت میاد              جوری که رسم سبز باغچه های ماست

بگو که تو به سبک یک ترانه ای                بگو که صاحب ترانه خانه ای

 از بهترین منظره های بی قفس                  بگو که تو کجای این زمانه ای

Getting ready for summer...

 داستانکی که امروز براتون نوشتم اسمش کمک  هستش . امیدوارم همیشه و همه جا بتونیم به همدیگه کمک کنیم . و تا جایی که در توانمان هست همدیگه  رو یاری کنیم .

غروب يك روز باراني زنگ تلفن شركت به صدا در آمد . زن گوشي را بردشت . آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتي خبر تب و لرز شديد ساراي كوچكش را به او داد. زن تلفن را قطع كرد، و با عجله به سمت پاركينگ دويد و ماشين را روشن كرد و به نزديكترين داروخانه رفت تا داروهاي دختر كوچكش را بگيرد. وقتي از داروخانه بيرون آمد متوجه شد كه كليد اتومبيلش را در ان جا گذاشته است.

زن پريشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت . پرستار گفت كه حال سارا هر لحظه در حال بدتر شدن است او جريان كليد اتومبيل را براي پرستار گفت . پرستار هم گفت سعي كن از سنجاق سر براي باز كردن در ماشين استفاده كني . زن سريع سنجاق سرش را باز كرد و نگاهي به در انداخت و با خودش گفت : ولي من كه بلد نيستم .

هوا داشت تاريك ميشد وباران شدت گرفته بود . زن با وجود نا اميدي زانو زو و گفت : " خدايا كمكم كن"

در همين لحظه مردي ‍‍ژوليده با لباسهاي كهنه به سويش آمد . زن يك لحظه با ديدن قيافه ي مرد ترسيد و با خودش گفت : خدايا من از تو كمك خواستم اون وقت تو ...

زن ترسيده بود . مرد غريبه جلو آمد و گفت : خانم مشكلي پيش اومده ؟

زن چجواب داد :بله دخترم خيلي مريض است و من بايد هر چه سريعتر به خانه برسم و لي كليد را داخل ماشيد جا گذاشتم و نميتوانم درش را باز كنم . مرد گفت سنجاق داري ؟زن فورا سنجاقش را به او داد . مرد ظرف چند ثانيه در اتومبيل راباز كرد . زن با صداي بلند گفت :خدايا متشكرم . و رو به مرد كرد گفت : آقا متشكرم. شما مرد شريفي هستيد.

مرد گفت : نه خانم من مرد شريفي نيستم من يك دزد هستم و همين امروز از زندان آزاد شده ام ! .

خدايا براي يك كمك فرستاده بود . آن هم يك حرفه اي !

زن آدرس شركتش را به مرد داد و از او خواست كه فردا به شركتش بيايد . فرداي آن روز هنگامي كه وارد شركت ميشد هرگز نمدانست كه روزی بعنوان يك راننده در شركت استخدام ميشود.  

 


Biking...

خوب من الان دارم میرم و قتی برگشتم نظراتونو میبینم بچه ها