گفت ديگه هرگز بر نميگردم. راه خودش و گرفت و رفت تا ميتونست دور شد غافل از اينکه کره زمين گرد بود.
|
بنام خدای بزرگ امام هشتمین من همه سرمایه ام هستی ... همه ی دلخوشیم اینه که تو همسایه ام هستی بهار گل رسید آقا کشم من نغمه هوهو ...شده ذکر شب و روزم رضا یا ضامن آهو تمام آبروی من عجب آقا کرم داری ... چه سقا خونه ای مولا توی صحن حرم داری زجامت تا که نوشیدم ببین که مست مست هستم بهاری کن دل من را که من یک هیئتی هستم میلاد امام رضا بر همه آزادگان مبارک باد حضرت رضا (عليه السلام ) در يازدهم ذيقعدهالحرام سال 148 هجري در مدينه منوره ديده به جهان گشودند. از قول مادر ايشان نقل شده است كه :" هنگاميكه به حضرتش حامله شدم به هيچ وجه ثقل حمل را در خود حس نميكردم و وقتي به خواب ميرفتم, صداي تسبيح و تمجيد حق تعالي وذکر " لاالهالاالله " رااز شكم خود ميشنيدم, اما چون بيدار ميشدم ديگر صدايي بگوش نمي رسيد. هنگاميكه وضع حمل انجام شد، نوزاد دو دستش را به زمين نهاد و سرش را به سوي آسمان بلند كرد و لبانش را تكان ميداد؛ گويي چيزي ميگفت.پدر بزرگوار ايشان امام موسي كاظم (عليه السلام ) پيشواي هفتم شيعيان بودند كه در سال 183 ه.ق. به دست هارون عباسي به شهادت رسيدند و مادرگراميشان " نجمه " نام داشت. در نحوه به شهادت رسيدن امام نقل شده است كه مأمون به يكي از خدمتکاران خويش دستور داده بود تا ناخنهاي دستش را بلند نگه دارد و بعد به او دستور دادتا دست خود را به زهر مخصوصي آلوده كند و در بين ناخنهايش زهر قرار دهد و اناري را با دستان زهرآلودش دانه كند و او دستور مأمون را اجابت كرد. مأمون نيز انار زهرآلوده را خدمت حضرت گذارد و اصرار كرد كه امام ازآن انار تناول کنند.اما حضرت از خوردن امتناع فرمودند و مأمون اصرار كرد تا جاييكه حضرت را تهديد به مرگ نمود و حضرت به جبر, قدري از آن انار مسموم تناول فرمودند. بعد از گذشت چند ساعت زهر اثر كرد و حال حضرت دگرگون گرديد و صبح روز بعد در سحرگاه روز 29 صفر سال 203 هجري قمري امام رضا ( عليه السلام ) به شهادت رسيدند .
ته دل هرکس يه آرزوي بزرگ بود که در عين سادگي هرگز برآورده نشده بود... جارو ميخواست يکبار هم که شده خودشو تميز کنه... آينه ميخواست خودشو ببينه... دوربين عکاسي آرزو داشت کسي يکبار از اون هم عکس بندازه... لغتنامه ميخواست معني خودش رو بفهمه... باتو می گویم سيلويا پلات :
هیچ فکر کرده اید چرا میگویند زندگی زیباست یا یه چیزی شبیه این ؟ لااقل من مخالفم . الان بیست و هشتم آوریل است و با یک حساب سر انگشتی دقیقا چهار روز می گذرد . آری هشت بار است که ساعت هفت و نیم شده و من هنوز اینجا هستم .نیم ساعت به هشت شب بیست و چهارم مانده بود . که من برای فضولی به این خانه لعنتی وارد شدم و گشتی در اتاق زدم . با و جود سرد بودن هوای آن روز از باز بودن پنجره تعجب کردم . آنجا به نظر من متعلق به دختر جوانی میاومد که شاید بین بیست تا بیست و پنج سال داشت . مبز توالتش پر از لولزم آرایش بود و یک ظرف شیرینی هم روی میز عسلی کنار پنجره بود .رفتم طرف ظرف شیرینی و یکم خوردم . ناگهان در اطاق باز شد . از هول بشرعت بطرف پنجره پریدم اما از فرط عجله به شیشه ی پنجره برخورد کردم . دخترک که متوجه من نشده بود بسرعت در پنجره رو بست و الان چهار روز است که بین این دو پنجره کشویی مانده ام . |
|
در آخر هم :
چاپخانه همه تقويمها را مثل هم چاپ کرد ولي تقويم روزهاي هرکس با بقيه فرق داشت...



