آذرآبادگان

به نام خدا

 

 

جوانی اجازه این کار را نداد

به نام خدا

 

یادت باشد که دیدار ما در برهه ای زمان یک دیدار ساده بود . خیلی دلم می خواست این را به تو گوش زد کنم . اما جوانی اجازه این کار را نداد . خیلی دلم می خواست دستانت را بگیرم و رهایش نکنم ، اما جوانی این اجازه این کار را نداد . آن روز در آن محل ، آن ماشین قرضی ، یک ساعت مرخصی ، جیب خالی از اسکناس ... خیلی دلم می خواست بیشتر پیشت بمانم اما جوانی اجازه این کار را نداد ... یادت هست روز والنتاین آن عروسک سفید رومان دار و آن اتکلان مردانه ، خواستم از تو نگیرم ، اما جوانی اجازه این کار را نداد . آن روز آخر ،،، همه دقایق تو حرف زدی و گلایه کردی . خواستم اشکهایت را پاک کنم ، و بگویم خوشحال باش ، اما چشمهای بهت زده ام نتوانست مهارت کند ... وقتی که از روزهای بهتر می گفتی که در راهند خواستم بگویم ببخشید !  اما جوانی اجازه این کار را نداد .

 

 

محفل رندان

به نام خدا

 

تا میتوانستند تاختند و غارت كردند . تا میتوانستند ویران کردند . تا میتوانستند دروغ گفتند .شاه زادگان بي سلسله اي كه پرچمشان پرچم صلح بود و عقایدشان مقدس . اما رنگ جنگهايشان با رنگ پرچم و عقایدشان متفاوت بود . آنها هر جایی را فتح میکردندپرچمی به اهتزاز درمی آوردند . و هر کشتاری که میکردند ، پشت عقایدشان پنهان میکردند . یکی آمد ... انتقاد کرد . ارتشی به راه انداخت و با آنها جنگید . ولی آنها بسیار قدرتمند بودند. تمام ارتش او را از پای دراودند . و او تنها ماند . 

... اما به دادگاه کشانده شدند .و محاکمه شدند.ولی صاحبان جرم در محفل رندان بیگناه شناخته شدند .

... از نظر دادگاه گناهکار کسی است که نتواند از حق خود دفاع کند ... آنها تبرئه شدند .

و حکم دادگاه چنین قرائت شد :

بعلت نبود مدارک کافی علیه مشارالیه ، تا دنيا دنيا است آزادِ آزادند ...