هیچکس نبود !
به نام خدا
امروز صبح که از خواب بیدار شدم با عجله سر صورتم را شستم و زیر کتری را هم روشن کردم. رادیو را باز کردم .نمیدانم چرا رادیو فقط صدای خش خش ممتد می داد فکر میکنم موجش خراب شده باشد زیرا روی هر ایستگاهی می گذاشتم تنظیم نمی شد . بی خیالش شدم . جالب بود صدای این همسایه ی بالایی هم اصلا نمی آمد . آخر هر روز موقع رفتن دختر مدرسه ایش کلی توی راه پله ها سر و صدا می کردند. بی توجه به همه این مسائل . لباسهایم را پوشیدم یک فنجان چای خوردم و از خانه بیرون زدم . سکوت ... تا چشم کار می کرد خالی ... خیابانها را می گویم نه ماشینی، نه آدمی ، فقط سکوت . وارد خیابان اصلی شدم . گفتم چه خبر است ؟! از دور صدای آمبولانس می آمد . به ساعتم نگاه کردم ، ساعت از ۷ گذشته بود .شاید سرویس رفته باشد . ترس همه وجودم را گرفت . تصمیم گرفتم تا انتهای خیابان اصلی که تقاطع یک چهارراه بود بدوم . خدایا یعنی چه اتفاقی افتاده است ؟... هیچکس نیست ... ناگهان فکرهای احمقانه مغزم را پر کرد ... زلزله؟ ! سونامی؟ ! نه ممکن نیست. همه چیز سالم است ... پس چه اتفاقی ممکن است افتاده باشد ؟ ناگهان صدای خش خشی نظرم را جلب کرد . خوب که دقت کردم ۱۰۰ متر جلوتر پیر مرد رفتگری را دیدم که در حال جارو کردن خیابان است . به سرعت خودم را به او رساندم ازش پرسیدم . آقا ببخشید ؟ پیرمرد که ماسکی به صورت داشت نگاه کرد و باز به کار خودش ادامه داد . گفتم آقا ببخشید چه اتفاقی افتاده ؟! رفتگر دوباره نگاهم کرد و گفت اتفاق ؟! منظورت چیه ؟ گفتم خوب چرا هیچکس در خیابان نیست . پیرمرد نگاه معناداری انداخت و گفت .. نگاهی به ساعتت انداختی ؟ ساعت از نیمه شب هم گذشته ؟ گفتم : چی ؟ مگر ساعت چنده ؟ گفت : ۱۲:۴۰ بعد از نیمه شب!!!...
پی نوشت : با کمی تغییر از دفتر خاطرات بابا ( سال ۱۳۵۵)
