یا علی

به نام خدا

 

دکتر شریعتی در یکی از کتابهایش در مورد حضرت علی (َع) میگوید :

" علی تمام عمرش را بر روی این سه کلمه گذاشت :

مظهر ۲۳ سال تلاش و جانبازی وجهاد برای ایجاد یک ایمان در درون وحشیهای متفرق ، و بیست و پنج سال سکوت و تحمل برای حفظ وحدت مردم مسلمان در برابر امپراطوریهای روم و در برابر استعمار ایران ، و همچنین پنج سال کوشش و رنج برای استقرار عدالت و برای اینکه همه عقده ها و کینه های ما را باشمشیر خود بیرون کشد و آزادمان کند .

نتوانست ، نتوانست ، اما توانست مذهبی را و پیشوایی را  و سیادتی را برای همیشه برای من و ما  اعلام کند . مذهب عدل و مذهب رهبری خلق و سه شعار گذاشت . شعاری که خودش و خاندانش قربانی این سه شعار شدند :

مکتب ، وحدت ، عدالت

 

یک روز تا افطار

به نام خدا

 

تقریبا ۳ ساعت دیگر به اذان مانده بود . معمولا ساعات منتهی به افطار خیابانها مملو از جمعیت می شود . بیشتر ادارات زود تعطیل می کنند و ساعات کاری خود را به یک سوم کاهش داده اند . همین امر موجب هجوم یکباره جمعیت به ایستگاههای مترو و همچنین طویل شدن صف های اتوبوس و تاکسی می شود . دو روز پیش تصمیم گرفتم با مترو به خانه بروم . معمولا مترو سریعتر و بدون ترافیک است . سوار قطار مترو شدم. قطار در وقت معین حرکت کرد . خوبی مترو اینست که طبق ساعت حرکت می کند . با خودم گفتم خوب به این میگن ذخیره زمان . حالا که طبق محاسباتم زود به مقصد می رسم بهتر است چند مورد خریدی که دارم و مدتهاست پشت گوش می اندازم و  وقتی برای آنها ندارم را انجام دهم . با خوشحالی لبخندی تحویل خودم دادم . هنوز چند دقیقه ای از حرکت نگذشته بود که یکباره قطار بین دو ایستگاه و در وسط تونل تاریک توقف کرد . این اتفاق قبلا هم افتاده بود . مثلا برای تنظیم ورود به ایستگاه و عدم تلاقی با قطار قبلی قابل توجیه بود . اما ۲ یا ۳ دقیقه کجا و نیم ساعت کجا!!! . تحمل هوای داخل کابین با این جمعیت آدمها که در ایستگاه قبلی  با ضرب و زور سوار شده بودند کار دشواری بود . یکی از مسافرین که بچه نوزادی در دست داشت دو سه بار دکمه ی پیج را فشار داد اما راننده هر بار می گفت تامل کنید . بچه سرخ شده بود . خوب حق هم داشت اکسیژن کم شده بود و فن ها نیز جوابگو نبودند . ناچار درب پنجره قطار را باز کرد و نوزاد را با دست از پنجره بیرون برد تا هوایش تازه شود . هر چند هوای توی تونل تعریفی نداشت اما هر جه باشد از دی اکسید کربن واقع در کابین ها بهتر بود .  در پایان هم بعد از نیم ساعت بالاخر ه حرکت کردیم . و با هر زحمتی بود به مقصد رسیدیم . من به کارهایم نرسیدم ولی دقیقا هنگام افطار به خانه رسیدم . اما یک نکته جالب بود و.اینکه در آخر  مسئولین مترو حتی مردم را لایق یک عذر خواهی کوچک هم ندیدند . 

            

 

دلگیر

 به نام خدا

 

از افتخارات من بود تا با او باشم ، همه چیز دست به دست هم داده بود تا این مهم رخ دهد .حتی اتفاقات روزمره هم که برای هر دویمان پیش می آمد نیز بعضی وقتها یک جورهایی به هم گره            می خورد. حالا دیگر از این افتخارات و خاطره ها مانند مدالهای زیبا و تندیس های یادبود روی تاقچه ی اتاقک دلم  نگهداری میکنم . گرد و خاکشان را نمی گیرم . با اینکه بهترین دارایی من هستند . نمی خواهم رنگ و بویی تازه به خود بگیرند . زیرا با همه زیباییشان دلگیرند ...