به دنبال خوشبختی

به نام خدا

 

ديروز عصر خيابان دكتر شريعتي بسمت پل رومي ترافيك فابل توجهي داشت  .  شايد ترافيك اعصاب خورد كن باشد اما چيزهاي جالبي هم دارد . چيزهايي كه به نظر من تماشايش كمي با دقت درسهاي خوبي را به آدم مي دهد . مردس بنز مشكي در سمت راست . دختر و پسري كه اعيون هستند و لباسهاي فاخرشان شان دوچندان به آنها داده است . پرايد سمت چپ را بگو پسر و دختري كه چقدر ساكت روبرو را نگاه مي كنند . صداي موسيقي شان را زياد كرده اند . شيشه هايشان پايين است . موتور سواري كه از لاي ماشين ها ويراژ ميدهد و گاهي آينه ماشينها را كج مي كند . حالا كه به روبرو را نگاه ميكنم ...

 يك نفر را ميبينم كه شيشه ماشين را تميز ميكند . گفتم: اي بابا نكن . تازه تميز كردم ... در جوابم ميگه .اشكال نداره عزيز يه بارم من تميز ميكنم . كارش كه تموم شد ديدم همينطور من را نگاه ميكند .گفتم خوب؟!!! گفت به جمالت . نميخواي يه دشتي به ما بدي ؟! دستم را در جيبم كردم و خلاصه دو سه تا صدي پيدا كردم و به او دادم . اينكه ميگويم پيدا كردم به خاطر اين است كه بيشتر وقتها توي ماشين دنبال كيفم ميگردم . خوب اين به خاطر نظم و انظباطه.نميدانم شايد بين هزاران چشمي كه مثل من همديگر را برانداز ميكنند . و يا دنبال سوژه اي هستند كم نباشد . بين اين همه شايد يكي هم ما را مي پايد .نميگويم هميشه اما شايد بيشتر وقتها . مثلا زندگي . زندگي يكي از كساني هست كه ما را مي پايد و اگر خطايي كنيم به ما تذكر ميدهد . بعضي وقتها هم  تنبيه ميكند . شايد شديد . گاهي سرنوشت از ادم انتقام مي گيرد . البته بر عكس هم اتفاق مي افتد . ديده ام آدمهايي كه ازسرنوشت انتقام مي گيرند ...زندگي پر از انتقامهاي متقابل است . بهضي ها با سكوت . بعضي ها با جنجال . بعضي ها هم كتاب چه كسي پنير مرا برداشته را مي خوانند و مثل مسكن ،  دردهايشان موقتا تسكين پيدا مي كند  . مردم راببين . آيا آنها سرنوشت خود را با آزادي كامل انتخاب كرده اند ؟يا همچون من سرنوشتي از پيش تعيين شده دارند ؟ زن خانه داري كه ميخواست مانكن شود...مديربانكي كه دوست داشت نوازنده شود ... دندانپزشكي كه دوست داشت به دنبال ادبيات برود ... دختري كه كار كردن در تلويزيون تنها هدفش به حساب مي آمد ...ولي به صندوقداري در فروشگاه اشتغال داشت ...ما در دنيايي پر از اندوه زندگي مي كنيم .ميتوانيم روياهاي گوناگون داشته باشيم .ولي سرنوشت خشن و بي رحم است .

 

چشمان کاملا بسته ...

به نام خدا

  

 

شاید نمیدانستی که گاهی من هم به یادت هستم . و بیشتر از گاهی... به تو ، به خودم و به کاری که می توانستیم انجام دهیم و ندادیم می اندیشم . . به خیالت چه فکر کرده ای؟ اینکه من نماندم و تو ماندی !؟ اینکه که من رفیق نیمه راه بودم تونبودی ؟بیا همدیگر را محکوم نکنیم . همیشه هم ما مقصر نیستیم . زمان صبر نکرد . زمان مقصر است . لا اقل از من و تو بیشتر .حالا چشمانم را می بندم  . میدانم، میدانم ...  فردا که چشمانم را بگشایم.دیگر نه من هستم ، نه تو ، و نه چیزی به نام عاشقی ...