روزي كه من آمدم ...

به نام خدا 



تولدم مبارك ...

شاهنامه

به نام خدا

 

اینروزها چقدر دلگیرند . میدانی چرا ؟ نمیخواستم بگویم چون یادم را مخدوش میکند . اما چاره ای نیست . مرور وقایع زندگی گاهی اوقات درسهای بزرگی به ما میدهند . مثل بودن و حرف نزدن . دانستن و ننوشتن . تاریخ روزهای تقویم ما ، روزهای اینچنینی بسیار دیده است . سربلند آن کسی است که تاریخ بعدها او را بر می گزیند و به او افتخار میکند . گفتم افتخار ، اما اینروزها ما را به یاد افتخار نمی اندازد .یاد مردم میاندازد . یاد آنهایی که حرفهای زیادی برای گفتن داشتند . ياد آن دلهایی که شکسته شد .چشمهایی که حیران شد . مادری که اشکباران شد . دوستیهایی که رنگ خصومت به خود گرفت . مي توانست اينگونه نباشد .خرداد در طول تاریخ معاصر ما همواره سرشار از روزهای تلخ و حوادث غم انگیز است ، که فقط برایش میشود یک کتاب به قطر شاهنامه نوشت...

 

حرفهاي خداحافظي !

به نام خدا 



مطلب جالبي نوشته بود . در يكي از روزنامه هاي صبح را ميگويم . نوشته بود اگر كارشناسان گينس را به ايران دعوت كنند ، حتما آن را  جزء طولاني ترين ها به ثبت جهاني خواهند رساند.ياد داماد يكي از دوستهايمان افتادم كه ايتاليايي بود . يك بار يك سوالي كرد كه باعث خنده يمان  و همچنين موجب تاملمان شد .

ميگفت چرا شما ايرانيها اينقدر خداحافظيهايتان طول ميكشد . مثلا هر وقت به مهماني ميرويد و ميخواهيد خدافظي كنيد .ميگيد يواش يواش ديگه از خدمتتون مرخص ميشم "‌ ميگفت اين  يواش يواش يعني چي ؟ خوب يه دفعه بريد ديگه !!! يا در ادامه خداحافظيتون توي راهرو ، يا راه پله؛ و يا پاركينگ آپارتمانها همچنان چيزي حدود 10 الي 25 دقيقه زمان ميبرد . ايتالياييه ميگفت برايش هم جالب است هم سئوال برانگيز!!!

خوب اين تجربه براي همه مان پيش آمده و خانمها پرچمدار اين نوع خدا حافظي ها هستند . من هم هميشه از  مامان ميپرسيدم كه :چي ميگيد 2 ساعت . اونم معمولا ميگفت زنونست.چكار داري؟ منم غرغر ميكردم و ميگفتم بازم يه جا رفتيم مهموني اين خداحافظي هاي كشدار شروع شد .

به نظر من هم روزنامه درست نوشته بود .اگر دعوتشان كنيم حتما طولاني ترين خداحافظيهاي جهان  را به نام ايرانيها با تيتر " حرفهاي خداحافظي " ثبت خواهند كرد .



روز مادر ...

به نام خدا

 

 

همیشه دلم میخواست برایش کاری بکنم . تا شاید بتوانم جبران آن همه ایثار و از خود گذشتگی را کرده باشم . همیشه دلم میخواهد هدیه ای چیزی که ارزش هدیه کردن داشته باشد را به او بدهم . نه به صرف اینکه منتظر روز مادر بمانم . هر چند هدیه ای قابل نیست حتی اگر تمام دنیا باشد.                                                                                                                                      روز مادر بهانه است . هرروز روز مادر است . مادر ،  اسم تو آنقدر شریف و بزرگوار است که ما را یاد مادر بزرگوار تشیع می اندازد . مادری که زیر نگاه ها و لگد های بخل و کینه ی عربهای نادان حرمتش شکسته شد . مادر را حرمت مینهیم . به تلافی بی حرمتیت در تاریخ عرب . مادر ، تو در میان قلبهای ما جا داری نه در میان در و دیوار .

 

اعتراف

به نام خدا

 

 

ظرف  مدت این یکماه دو خواب عجیب دیدم . خوابهایی که از نظر محتوایی كمي باهم ارتباط داشتند حالا مدتی است که به این موضوع فکر میکنم .شاید بتوانم معنی و یا ارتباط میان آنها پیدا کنم . اولین خوابی که دیدم برایم جالب و آرامبخش بود . خواب دیدم از یک دالانی در حال عبورهستم . كمی که رفتم  به پايان دالان نزديك ميشدم كه خودم را در برابر خانه ای آشنا دیدم . بله آنجا مکه بود و آن خانه هم خانه کعبه بود . باورکردنی نبود . اینجا خانه خدابود . آرام آرام سعی میکردم  خودم را نزدیک کنم که ساعت بی موقع با صدایش که همان مفهوم بیدار شو ساعت ۵ صبح است . همه چیز رابه یکباره تبدیل به اتاق خوابم کرد . چشمانم را مالیدم و از رختخواب بلند شدم . بله ساعت ۵ صبح بود ...این ماجرا گذشت و چند شب پیش خوابی دیگر دیدم ولی هنوز ارتباط آنها برایم مجهول است . در خواب خودم را مقابل یک در بزرگ چوبی دیدم . یک مقدار عقب تر رفتم و نگاه کردم    . اوه بله ، انجا کلیسا بود . ناگهان درب کلیسا باز شد و مرد و زن راهبه به من  خوش آمد گفتند . و ازمن خواستند که وارد شوم . من هم بدون مکث وارد شدم . از دالان ابتدایی راه ورودی ای بود که به تالار بزرگ کلیسا ختم میشد . تالار بزرگ پر از تابلو نقاشیهای زیبا و قدیمی بود  که با قاب چوبی بسیار نفیس محصور شده بود . سبک سقف تالار بزرگ نیز به رنگ سفید گنبد گنبدی که حاشیه هایش قهوه ای پررنگ بود که با ستونهای چوبی آنجا هارمونی خاصی به وجود آورده بود که تداعی گر سبک معماری قرون وسطای اروپا بود .پیش از ورود به تالار کلکسیونی از ساعتهای طلای گرانقیمت  در ابتدای تالار و در داخل محفظه هایی مراقبت میشد که تداعی گر موزه و یا نمایشگاه اشیای لوکس و گرانقیمت بود .یکی از راهب ها  جلو آمد و به من نگاه کرد . من هم به او نگاه کردم . گفت داخل شوید لطفا . من گفتم :  برای چکاری باید وارد شوم؟!!!  او گفت  : اعتراف !!!...