شاید هم بیشتر ...

به نام خدا

 

 

اگر بدانی امروز چقدر دلم هوایت را کرده بود ... اگر بدانی .  اگر بدانی امروز چقدر عاشقت شده بودم . مثل کودکی ها  دوست داشتنم  واقعی و بی ریاست . کودک که بودم ، مادر بزرگ میگفت :چقدر دوستم داری ؟من هم میگفتم :۲۰ تا... ۲۰ تا شاید امروز از ارزش افتاده باشد . اما آن وقتها خیلی بود .اما شاید دوست داشتن تو به بهای امروز ۲۰۰ هزار تا باشد نمیدانم شاید هم بیشتر ...

 

 

 

 

تا دیدار بعد خدانگهدار ...

به نام خدا

 

ابرهای سیاه آسمان را تیره کرده بود و باران شدیدی باریدن گرفته بود . پشت چراغ قرمز چهار راه دولت هنوز ۶۰ثانیه ی دیگر مانده بود  . شیشه های پنجره ماشین بخار زده شده بودند و از پنجره سمت خودم بیرون کمی تار دیده میشد . یک سواری پراید سفید رنگ کنارم توقف کرد . نگاهی گذرا به سمت چپ کردم و سرم رو برگرداندم. ناگهان فکر کردم چقدر اشنا بود  ،  دوباره نگاه کردم . اما درست معلوم نبود .  شیشه های بخار گرفته نمیگذاشتند تا من بتوانم او را ببینم . شیشه ماشین را پایین دادم .دقت کردم . البته نه آنطوری که خودش متوجه شود . بله خودش بود . حتی آن عروسک قرمز روی داشبورد ماشینش هم هنوز آنجا بود . روز بهاری با آن باران دل انگیزش زیباتر شده بود . میدانید روزها هم هر کدام برای ما معنایی دارند . برای بعضی همین امروز پایان راه و بعضیای دیگر تازه شروع راه هست . انها کنجکاوند میخواهند بدانند چطور و چگونه با مسایل جدید روبروشوند . اما برای بعضیا دیگر همه چیز رنگ پایان به خود گرفته است . حتی دوست ندارند به آغاز فکر کنند . 

یاد آن روز آخر افتادم که بهم گفت :همیشه چقدر زود دیر میشه ، و مکثی کرد و ادامه داد :دنیا خیلی کوچیکه شاید دوباره همدیگر رو دیدیم ، من هم گفتم : دنيا هر چه قدر هم کوچیک باشه باز هم برای من و تو یه دنیاست . دستهای من را رها کرد و گفت پس تا دیدار بعد خدانگهدار ...