بیست و چهار سریالی تمام نشدنی و مهیج

به نام خدا

 

دیشب داشتم توی اتوبان بابایی رانندگی میکردم . یک پراید بطور خیلی فجیه و ضربدری از بین من و اتومبیل جلویی سبقت گرفت . در آن لحظه اگر حواسم نبود حتما سپر جلوی من به سپر عقب ماشین پراید برخورد میکرد و معلوم نبود چه اتفاقی می افتاد . این آدمها ، آدمهایی هستند که اگر پای صحبتشان بشینی میگویند از پرفسور چیزی کم ندارند . رییس جمهور عوض میکنند و هر روز دنیا را فتح میکنند و هیچکس را قبول ندارند و ...

چند روز پیش توی یک مجله مطلبی را در باره تلفات رانندگی در ایران میخواندم .که واقعا متاسف شدم .هر ۱۰ ساعت ۲۴ نفر در سانحه رانندگی در ایران جان خودشان را ازدست میدهند . یعنی هر ۱۰ ساعت ۲۴ خانواده عزادار میشوند. شاید ۲۴ خانواده بی پدر و مادر میشند . شاید ۲۴ زن بیوه میشوند. شاید ۲۴ پدر و مادر داغدار جاودانه میشوند. شاید ۲۴ امید آینده ایران ... ۲۴ تبدیل به یک سریال تمام نشدنی و تراژدی شده است. 

با اینکه هفتاد سال از ورود اولین خودرو به ایران میگذرد.اما هنوز هم بدترین رانندههای جهانیم . اگر توی همه چیز از همه دنیا پایینتر باشیم در این یکی پرچمدار بی چون و چرا هستیم . کاش زمانی که رضاخان اتومبیل را وارد ایران میکرد . فرهنگ آن را هم وارد میکرد . تا بعد از گذشت این همه سال مشکلاتش هنوز دست در گریبان مانبود.

در جایی میخواندم که در کشورهای اروپایی در کنار کتابچه تبلیغ ایران به عنوان یک قطب گردشگری . یک کتاب دیگری عرضه میشود که در آن بشدت از توریستها خواسته شده در ایران مواظب راننده های آن باشند . زیرا بسیار بی قانون هستند . و شما تامین جانی نخواهید داشت .حدالامکان از قطار یا هواپیما استفاده کنید .

بله متاسفانه همینطوره ...

از این همه گرفتاریها و مشکلات که بگذریم .آن کاروان کم کم به کربلا نزدیک میشود .پرچمدارش را دارم میبینم . چه قدر با شکوه...

 پی نوشت :

شب یلدا ، شب آرزوها

امید سبز

 به نام خدا

 

امروز داشتم آلبوم عکس هایم را نگاه میکردم . من فکر میکنم اگه چند تا چیز با ارزش توی زندگی آدمها باشد. حتما یکی از آنها آلبوم عکس است . عکسهایم زیاد هم قدمت ندارند . بگذار ببینم . عکسهای خدمت . عکسهای مدرسه و دانشگاه .عکسهای تفریحی با دوستان. خنده ام میگیرد . وقتی با خودم میگویم یادش بخیر . اما واقعا بعضی از این عکسها ارزش گفتن یادش بخیر را هم ندارد . فقط باید نگاه کرد و گاهی هم نه ... فراموش کرد . بعضیها فکر میکنند که انگار در حال حاضر چیز تازه ای من را خوشحال نمیکند که همواره در خاطرات قدم میزنم . نه اینطور نیست .در خاطرات ، تو میتوانی تمام بدیها را پاک کنی و خوبیها رو به یادت بیاری و بگويي یادش بخیر . اما در زمان حال . نمیتوانی بدیها را پاک کنی . فقط باید با آنها مدارا کنی . نمیتوانی آنها را حذف کني . چون در حال رويدادن هستند . تو حتي نميتواني جلوي آنها را هم بگيري . از آينده هم كه نگو . حرف آينده كه مي شود فقط دو چيز ياد ما مي آيد . هدف و اميد.البته هيچ ترسي از مقابله با مشکلات ندارم . مهم هم نيست چون در آخر پيروز ميدان من هستم . او شكست خواهد خورد.

ماژیک را برمی دارم و امید را را پر رنگتر میکنم . چون بیشتر بدردم میخورد . بهر حال برای پیروزی به او نیاز دارم .او هم به من نیاز دارد . من که نباشم امید برای چه کسی میخواهد کاری کند .من و امید دوستان قدیمی یکدیگر هستیم . امید من رنگ هم دارد او سبز رنگ است . اما نه سبزی که این روزها مد شده است ...

 

جشن باشکوه

به نام خدا

 

 

امشب چه خبر است ؟! همه دارند خودشان را آماده میکنند .میگویند امروز ارتش شکوهمند خداوند تمام زمین را فتح میکند . همه جا غرق در پیروزی است . همه می پرسند مگر چه اتفاقی افتاده است . بهتر ها میگویند . امشب کمال بشریت به جهان معرفی خواهد شد .

وای خدای من ، یک جشن تمام عیار . من هم میخواهم باشم .مگویند در جشنهای بزرگ آدمهای بزرگ هم هستند . مثل جشنهای ملی  و یا بزرگداشت های علمی . من هم میخواهم باشم . میخواهم لحظه ای را که کمال را معرفی میکنند شاهد باشم . در تالار بزرگ همه جمع شده اند. تالار بزرگ از نور پر شده است . چه قدر زیباست .

چه افتخاری نصیبم شده است که در این جشن حضور دارم . چه چیزی از این بالاتر که شاهد بر ماجرا باشم . منادی قیام میدهد . همگی برخیزید ...    خدایا چه خبر است ؟

 همه از جایشان بلند میشوند. و نگاهشان بر در ورودی تالار بزرگ خیره میشود . صدای دهل می آید . و صدای آشنایی میگوید آنان که هستند برای آنان که نیستند این لحظه را شهادت دهند .فکر میکنم کسی میخواهد وارد شود . من هم به مانند دیگران بر میخیزم . زیرا میخواهم مانند دیگران این لحظه ی با شکوه تاریخی را نظاره کنم  ...