دعوت شدگان...
به نام خدا
مغرب است. گلدسته های مسجد اذان سر میدهند و آوای خوشش دلم را خدایی میکند . ساعت را نگاه میکنم ... باید وضو بگیرم. باید از خداوند تشکر کنم . باید عجله کنم . جانمازم را باز میکنم و روبروی خدا می نشینم . چند لحظه نگاهمان به هم گره میخورد. من از خجالت سرم را پایین می اندازم . باز هم زیر چشم نگاهش میکنم ...
خوب ،خجالت میکشم . آخه میخواهم از او تشکر کنم که باز هم من را به میهمانی دعوت کرده . خوشحالم که باز یکی از دعوت شدگان هستم . جانمازم را باز میکنم . سرم را روی مهر میگذارم و چشمانم را میبندم ...
" خدایا متشکرم . خدایا متشکرم . "
باید برخیزم به احترام خدا، به احترام رمضان...