رفیق نیمه راه ...
به نام خدا
همانطور كه روي صندلي چوبي و قديمي پارك شهر نشسته بودم و كتاب " خاطرات يك مغ " از پائولو كويئلو را ميخواندم . گاه گاهي هم سرم را بلند ميكردم و به غنچه هاي زيباي بهاري نگاه میكردم . به گمانم اولين باري هست كه بهار را میبینند .چون خیلي عجولند و دوست دارند زودتر شكوفه كنند.و خوشحالند از اینکه همه زحماتشان به بار نشسته ...
گنجشکها آواز سر میدادند و طنین صدایشان فضای پارک را پر میکرد و درختان با نوازش دلنواز باد و آواز گنجشکها می رقصیدند . چه سمفونی زیبایی . چه موسیقی دلنوازی . نفس عمیقی میکشم و به آسمان نگاه میکنم . پرنده های مهاجر را میبینم که اکنون به مقصد رسیده اند و دارند در آسمان مانور میدهند . دارم به این فکر میکنم من کی به مقصد میرسم ! ؟ غنچه و گل و درخت و گنجشگها به مقصد رسیده اند . خوشا به حالشان در بهار به مقصدشان رسیده اند . اما من میدانم در بهار عمرم هرگز به مقصد نخواهم رسید . معمولا آدمها در پاییز به مقصد میرسند و بعضیا در زمستان هم نمیرسند و گم میشوند ...
دوباره به کتاب نگاه میکنم ، دوست ندارم این کتاب را هم مثل سیل کتابهای باارزشی که نیمه کاره گذاشته ام و نخوانده ام ، رهایش کنم ... قهرمان این کتاب هم مقصدی دارد مقصدی بسیار مهم که بخاطرش مسیر طولانی را باید طی کند .من باید تا آخر این داستان با او همراه شوم . امیدوارم این بار رفیق نیمه را نباشم ...
