این اصلا خوب نیست ...
به نام خدا
می دانی ، گاهی حرفهایی داری که می خواهی بگویی . و خودت را خالی کنی . و گاه دوست داری ساکت باشی و فقط نگاه کنی . کنار مادر و پدرت که باشی احساس امنیت می کنی ، حتی اگر سن و سالت هم از جوانی گذشته باشد . تکیه گاه داری ، یک جور حس خوب . همه ما وقتی در کنار نزدیکان و عزیرانمان هستیم ، یک چیز را بیشتر از همه چیز پنهان می کنیم . و آن هم عشق و علاقه ما نسبت به آنهاست . دوست داری هر روز صبح که از خواب بیدار می شوی دست پدر و مادرت بوسه بزنی و یا محکم به شانه برادرت بزنی و خواهرت را در آغوش بگیری . دوست داری برای پدرت چای بریزی و بنشینی و تماشایش کنی . دوست داری بگویی مادر تو فقط بنشین ،کارها با من. دوست داری دوستانت را هر روز ملاقات کنی و حرفهایشان را بشنوی . کاش غرورمان را کنار بگذاریم ، این غرور لعنتی که همه چیز و همه لحظه های قشنگ را از ما دزدیده است . این اصلا خوب نیست ، وقتی عاشق کسی هستیم ... این را بلند به او نگوییم .. ولی وقتی از کارش عصبانی می شویم ، آن را با صدای بلند متذکر شویم ...
