همین چند روز پیش بود...

به نام خدا

 

همین چند روز پیش بود که دستان کسی دستگیر کودک خردسالی بود که بی قراری می کرد . نمی شناسی ؟!  همان که دستانش افتاد ، اما دستگیر افتادگان شد . نمی دانم اما شبیه یک نفر بود که می گویند او نیز  قامت دلیر و دستانی مهربان داشت .همین چند روز پیش بود که کسی ناقه ی شتران را می گرفت و اهل حرم را بر مرکب سوار می کرد .  همین چند روز پیش بود که لبهای کسی بر روی نیزه ها قرآن می خواند . همین چند روز پیش بود که در جایی بوی خوش سیب به مشام می رسید . اینقدر مست کننده بود که در هیچ شرابی یاد ندارم . راستی یادم آمد در کنار این همه ، یک نفر بود که همه می شناختندش . همانی که خیلی بزرگوار بود . همانی که چادرش خاکی شد و چشمانش اشکبار . زیاد دور نیست همین چند روز پیش بود ...

 

 

ببخشید ...

به نام خدا

 

اگر آن روز میان حرفهایم ندویده بودی من تمام حرفم را گفته بودم . اگر آن روز کمی ، فقط کمی صبر داشتی بهتر بود . ببخشید من کمی خجالتی هستم . وقتی با کسی حرف می زنم معمولا به پایین نگاه می کنم . یادم نیست آخرین باری که در چشمهایت خیره ماندم دقیقا چند شنبه بود . اما یادم هست از آن روز به بعد ، هر وقت به آسمان و زمین نگاه می کنم فقط چشمهای تو را می بینم . از آن روز یا سر به زیر شده ام یا سر به هوا ...