همین چند روز پیش بود...
به نام خدا
همین چند روز پیش بود که دستان کسی دستگیر کودک خردسالی بود که بی قراری می کرد . نمی شناسی ؟! همان که دستانش افتاد ، اما دستگیر افتادگان شد . نمی دانم اما شبیه یک نفر بود که می گویند او نیز قامت دلیر و دستانی مهربان داشت .همین چند روز پیش بود که کسی ناقه ی شتران را می گرفت و اهل حرم را بر مرکب سوار می کرد . همین چند روز پیش بود که لبهای کسی بر روی نیزه ها قرآن می خواند . همین چند روز پیش بود که در جایی بوی خوش سیب به مشام می رسید . اینقدر مست کننده بود که در هیچ شرابی یاد ندارم . راستی یادم آمد در کنار این همه ، یک نفر بود که همه می شناختندش . همانی که خیلی بزرگوار بود . همانی که چادرش خاکی شد و چشمانش اشکبار . زیاد دور نیست همین چند روز پیش بود ...
