چرا می ترسی؟! ...

به نام خدا

 

چرا وقتی تنهایی تمام دنیا را حریفی ؟! اما در واقعیت از سوسک هم می ترسی ؟! چرا وقتی با خودت حرف میزنی فحش می دهی  ولی با دیگران مودب هستی ؟ چرا وقتی رییست را می بینی با خودت می گویی : اه بازهم این آمد... ولی وقتی به او میرسی با لبخند و احترام سلام می کنی؟! چرا وقتی پلیس را نمی بینی قوانین را زیر لاستیک خودرویت له می کنی اما وقتی می بینیش کمربندت را می بندی و چنان رانندگی می کنی که گویی تا به حال هیچ قانونی را نقض نکردی و نخواهی کرد ؟! چرا وقتی پای بحثهای سیاسی به وسط می آید طرف حق را می گیری . اما وقتی جلوی دوربین تلویزیون توی خیابان از تو مصاحبه می کنند ۳۶۰ درجه تغییر موضع می دهی و حرف دیگری را  می زنی ؟ چرا وقتی سیگار کشیدن را دوست داری به همه می گویی از دود متنفرم ؟! چرا می گویی از دروغ متنفری در حالی که روزت را با دروغ شروع می کنی و با تزویر به پایان می بری ؟! چرا در تنهایی وقتی در آیینه با کسی که دوستش داری صحبت می کنی همه چیز را می گویی ..اما وقتی در واقعیت به او میرسی حتی می ترسی نگاهش کنی؟! ...

 

اینکه خنده ندارد !

به نام خدا

 

امروز عصر هوا خنک شده بود . بی هوا دلم هوایت را کرده بود . هنوز هم وقتی از کنار آن تابلو فروشی رد می شوم و یا همان ایستگاه مترو که می دانی . گاهی اوقات حس همان لحظه ها و بوی خوش همان دقایق ذهنم را از درون این همه آدمک بی احساس و سرد بسوی تو پرتاب می کند . با بوی تو نفس می کشم و گاهی مدتها به جایی خیره می شوم . شاید خنده دار باشد اگر بگویم چند بار در اتوبوس آنقدرکه محو یادت شده بودم  مقصدم را چندین ایستگاه رد کرده ام . اما خنده ندارد وقتی تا صبح به سلامتی ات فقط به آسمان نگاه کردم و گریه کردم . اینکه خنده ندارد وقتی در عبادت تنها سلامتی ات را خواستم . اصلا خنده ندارد وقتی مثل دیوانه ها روزی یکبار شماره ات را در تلفن همراهم چک می کنم و از اینکه هنوز هست خوشحال می شوم ...