به نام ایزد یکتا

قهوهاي پررنگ، قهوهاي کمرنگ، سرمهاي، آبي، سبز پررنگ و سبز کمرنگ، ارغواني، قرمز، نارنجي و زرد همه ميانجيگري کردند تا مداد سياه و سفيد از بيعدالتي غصه نخورند...
سلام دوستان خوبم . خسته نباشید . دیگه از این هفته کار شروع شد و باز هم کار و دانشگاه و این و اون و بگیر و ببند و این حرفا . میدونید من فکر میکنم امسال سال خوبی باید باشه . هنگام تحویل سال برای همه دعا کردم برای کشورم و آینده اش دعا کردم . دوران ما ، دوران بدی هست . در طول تاریخ معاصر کشور ما بیشتر دارای دشمنان داخلی بوده ، ولی الان دشمن داخلی و خارجی معلوم نیست . بیشتر ضربه هایی که ما میخوریم از همین دشمنای داخلیه . امسال سالی که در اولین روزهاش کشورمون با غرب رویارو شد . در طول تاریخ معاصر همش این غربیها و انگلیسیها بودند که به این مملکت زور میگفتند. چه خوبه حالا ما زور بگیم . چه خوبه ما اونارو مجبور کنیم . بعضیا میگن به چه قیمتی؟! ولی من میگم به قیمت غروری که از ما شکستن به قیمت خون خیلیا که به خاطر وطن کشته شدند . ما خونمون از اونا رنگین تر نیست . باید به اینا نشون بدیم که ما کی بودیم و هستیم . باید در مقابل ما سر تعظیم فرود بیارن .باید برای همیشه به این مسخره بازی به این غرب بازی و شرق بازی پایان داد . همواره سالی پر امید و سرشار از پیروزی برای ایران زمین آرزومندم .
امروز یه داستانک دیگه براتون آماده کردم . که شمارو به خوندن آن دعوت میکنم .
در دنیا چیزهای بدتری هم هست...
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر».
با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ - موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره.
اما فقط احساسات نيست، پدر.
اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که
مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و استيسي بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،پسرت جان
........................................................................................................................................
پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه تامي. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم!
هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.