<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>زندگی زیباست  </title>
<link>http://tabesh20.blogfa.com/</link>
<description>آیا خـــــــــــداوند  کـــــافی نیــــــست ؟  سوره زمر آیه 36</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 31 Oct 2009 18:20:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>بی پولی </title>
<link>http://tabesh20.blogfa.com/post-267.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;به نام خدا &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چند روز پیش یکی از دوستام  پیش من اومد و گفت . مهدی کار دارم باهات امروز جایی نرو بیام ببینمت .گفتم کی  گفت بعدازظهر.با خودم گفتم حوب چه کاری میتونه داشته باشه . خلاصه بعداظهر شد . صادق آمد . گفتم خوب داستان چیه ؟ گفت باید باهام بیایی جدیدا یک شرکت پیدا کردم که میتونیم نیمه وقت در آن کار کنیم .گفتم خوب بریم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عباس آباد . خیابان یوسف آباد . یک واحد آپارتمان . چند صندلی و یک تخته وایت برد . چند جوان با روحیه بالا. صورتهایی بشاش و مودب .  اتاق مشاوره ... آهان فهمیدم اینجا جایی برای پول دار شدنه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خوب صادق حالا باید چیکار کنیم . صادق گفت صبر کن . الان میاد . یک دختر جوان وارد شد . سلام. سلام.شروع کرد به تعریف از تاریخچه ی سرمایه گذاری در جهان و سود هایی که فقط در فیلمهای هالیوودی و آن هم در سرقت بانکها شنیده بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فقط گوش کردم.و گاه گاهی زیر چشم به صادق نگاه میکردم .صادق مثل یک بچه مدرسه ای که هر چی معلمش میگه ،سرش تکان میداد. و تایید میکرد . من و دختره هم که چشم از هم برنمی داشتیم آخه داشت با من حرف میزد . پایین رو اگه نگاه میکردم بی ادبی بود .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;میدونید اون لحظه با خودم چی فکر میکردم . دختره غرق در صحبت از سرمایه گذاری بود من توی چشماش نگاه میکردم و با خودم میگفتم . خوب احتمالا این دختره داره با خودش میگه هنوز هم چقدر احمق زیاده . و من میگفتم خودتی. توی همین درگیریها بودم که دختره گفت : متوجه شدید؟. من هم که هواسم نبود گفتم آره . ممنون . سوالی ندارم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;از اونجا اومدم بیرون . به صادق چیزی نگفتم . اما این شرکت با اسم متفاوت تر از کینبرلینگ - گولکوییست. این وست .و هزارا ن شرکت قلابی دیگر آیا در فکر سعادت ماست؟!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا هر روز صادق میگوید مهدی پول بزار . سرمایه گذاری کن ... من هم همیشه میگم صادق همه درد من همین سرمایه گذاری اولیه است همین بی پولیه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حالا که با خودم فکر میکنم ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این سوال پیش می اید که چرا مردم ما به این حد از ذلت سقوط کرده اند که اینطور خام و عام هستند .و چرا دولت کاری نمیکند و این شرکتها چقدر راحت کلاه برداری میکنند و خیلی مودب انسان روبه خاک سیاه میکشانند . جالب اینجاس اغلب سرمایه گذاران انسانهای خردی هستند که نهایت سرمایه هاشون به ۵ میلیون تومان هم نمیرسد . جالبتر اینکه یکی هم از همین ها در کنار یکی از کلانتریهاست و پرسنل آنجا هم عضویت دارند .آنها بسیار ساده و دل انگیز پولهای این قشر آسیب پذیر و بی فکر را بالا میکشند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یکی از کشورهای آفریقایی در سال گذشته آلوده شرکتهای هرمی شد و پس از فرو پاشی نظام اقتصادیش باعث سقوط دولتش نیز گردید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;                                          حتی تاریخ یه جور میخواد بگه عاشقته &lt;A id=thumbnail href=&quot;http://www.rahpouyan.com/monasebat/83/mashhad/pix/mashhad%20029.jpg&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;BORDER-BOTTOM: 1px solid; BORDER-LEFT: 1px solid; MARGIN: 10px 10px 0px; FLOAT: right; BORDER-TOP: 1px solid; BORDER-RIGHT: 1px solid&quot; alt=&quot;تصوير اصلي را ببينيد&quot; src=&quot;http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:8JEBtSU2C4zenM:http://www.rahpouyan.com/monasebat/83/mashhad/pix/mashhad%20029.jpg&quot; width=106 height=80&gt;&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;که با روز تولدت تنظیم شد آقا                                                                                           &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;هشته هشته هشتادو هشت رو یادم نمیره        &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt; که تو چشمات دیدم بهشتو یادم نمیره           &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 18:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabesh20&amp;postid=267</comments>
<dc:creator>tabesh20</dc:creator>
<guid>http://tabesh20.blogfa.com/post-267.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گمشدگان</title>
<link>http://tabesh20.blogfa.com/post-265.aspx</link>
<description>&lt;TABLE id=tbl_lid_pic width=&quot;100%&quot;&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SPAN id=lb_lid&gt;&lt;FONT size=2&gt; به نام خدا&lt;/FONT&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;FONT style=&quot;LINE-HEIGHT: 24px&quot; color=#000000 size=2 face=Tahoma&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;سریال گمشدگان(لاست) پربيننده­ترين سريال قرن اخير است که 18 نويسنده بر روي داستان پيچيده و جذاب آن کار کرده­اند. &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT style=&quot;LINE-HEIGHT: 24px&quot; color=#000000 size=2 face=Tahoma&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT style=&quot;LINE-HEIGHT: 24px&quot; color=#000000 size=2 face=Tahoma&gt;همیشه سعی میکنم فیلمهایی برای دیدن انتخاب کنم که ارزش تماشا کردن داشته باشند و البته بدون پيش­داوري سراغ آنها مي­روم .&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT style=&quot;LINE-HEIGHT: 24px&quot; color=#000000 size=2 face=Tahoma&gt; با دیدن این سریال و حتی در صحبتهایی که با دوستان فیلم آشنا در مورد تفسیر این فیلم کردم  به نتایج جالبی در این خصوص رسیدم .شمشير برهنه اين سريال، نامها و اسامي آن بود که ذهنيت من را خدشه­دار کرد. در اين سريال، خداي ليبراليسم و تجربه­گرايي يعني «جان لاک»(نام نویسنده قرن هفدهم انگلیس) در قالب نقشي با همين نام به عرصه آمده است و جالب­تر اينکه در فصل چهارم متوجه مي­شويم جان لاک نام خود را به «جِرمي بنتام» تغيير داده است ( نام فيلسوفي که منفعت اقتصادي را اصل مي­داند). تفاوت او با جان لاک در اين است که جان لاک مالکيت خصوصي را بعلت اعتقاد به ليبراليسم ولي بنتام بخاطر اصالت منفعت مطرح مي­کند. جالبتر اينکه در اين دوره او ديگر به رهبري رسيده است. نام دزموند(ديويد)هيوم فيلسوف پوچ­گراي اسکاتلندي که اتفاقا در اين فيلم با همين نام و مليت است توجه مرا بيشتر به خود جلب کرد.«دنيل راسو» نيز زني مردم­گريز و تنها در جنگل است که نامش يادآور فيلسوف جامعه­گريز «ژان­ژاک روسو» است. «ميخائيل باکونين» فيلسوف آنارشيست شوروي هم در اين فيلم نقشي دارد. نکته اينجاست که عقايد همه اين فيلسوفان اومانيست غربي در اين سريال، در ظرف زمان و مکان خود کاملا بحق توجيه مي­شوند. &lt;BR&gt;اسامي غيرمشهور هم جهتدار هستند. مثلا نام «شپرد» رهبر نجات­يافتگان، بمعني «چوپان» است و از اسامي حضرت مسيح بوده که مسيحيان گاهي شپرد را بجاي کلمه مسيح و يا خدا بکار مي­برند. صاحبان جزيره­ي مرموز، اغلب اسامي يهودي دارند و کساني که بعلت سقوط هواپيما، اتفاقي روي اين جزيره فرود آمده­اند اغلب مسيحي هستند بجز يک نفر مسلمان و دو نفر چشم بادامي. فرد مسلمان يک شکنجه­گر عراقي بنام سعيد جراح است(جراح يعني خونريز) و متولد شهر تکريت(محل تولد صدام) است! اسامي حواريون در بين مسيحيان،ريچال(راحيل مادر يوسف و بنيامين)، سيمون (شمعون)، آرن(هارون)، بن(بنيامين) و ژاکوب (يعقوب، پدر بني­اسراييل) به عنوان رييس اصلي و پشت پرده صاحبان جزيره عجيبتر از همه بود. &lt;BR&gt;ساکنان در قسمتهاي اول بسيار وحشي و خونريز ديده مي­شدند ولي به مرور بيننده به اين نتيجه مي­رسد که اتفاقا آنها بسيار انسانهاي متمدن، باهوش و نهايتا انسانهاي مظلومي هستند که براي نجات خودشان و بشريت در حال تلاش هستند. بعد از قتل عام عمومي ساکنان جزيره در سالهاي گذشته، بار ديگر اخيرا مورد هجوم قرار مي­گيرند که مجبور به مهاجرت و جابجايي مي­شوند. صحنه­هاي کوچ اين ساکنان اصلي در جزيره خودشان بسيار رقت­انگيز است و اجبارا به تنها نقطه امن جزيره يعني معبدکوچ مي­کنند. غول ناشناخته­اي هم وجود دارد که بدون علت انسانها را مي­ربايد و مي­کشد ولي بعد معلوم مي­شود که فقط يک سيستم امنيتي سالم براي حفظ معبد است. درمورد مکان جزيره هم آنها مطمئن نيستند که جزيره مطلوب آنها همانجا باشد بلکه فقط پيش­بيني کرده­اند که در آينده اين نقطه ميتواند باشد و اينگونه به آن نقطه رسيده­اند و جالبتر اينکه همه بايد به آن جزيره برگردند چون قرار است جنگ بزرگي بين خير و شر در آن جزيره رخ دهد و ... نکاتي از اين قبيل مثل اصالت مادر، تولد و خون که از ارکان عقايد يهود است در اين فيلم با ظرافت زيادي مورد توجه قرار گرفته است که بابررسي تک تک صحنه­ها و ديالوگها مي­توان يک کتاب نوشت. &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;
&lt;HR&gt;
&lt;FONT style=&quot;LINE-HEIGHT: 24px&quot; color=#000000 size=2 face=Tahoma&gt;&lt;BR&gt;پی نوشت :&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;جمله­ي مشهوري در امريکاست که مي­گويند: &quot;همه سينما مي­روند که با عقايد آن فيلم آشنا شوند ولي يهوديان سينما مي­روند تا عقايد خودشان را مرور کنند.&quot;&lt;/STRONG&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT style=&quot;LINE-HEIGHT: 24px&quot; color=#000000 size=2 face=Tahoma&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 10:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabesh20&amp;postid=265</comments>
<dc:creator>tabesh20</dc:creator>
<guid>http://tabesh20.blogfa.com/post-265.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>راست گفت خداوند بزرگ</title>
<link>http://tabesh20.blogfa.com/post-264.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;به نام خدا&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;چند وقت پیش در محفل مذهبی ای نشسته بودم و روحانی داشت سوره زلزال را تفسیر میکرد:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;   ...  &quot;راوي مي‌گويد:«ابو اميد» را ديدم كه در،هر موضع از مسجد الحرام دو ركعت نماز مي‌خواند.سؤال كردم اين چه كاري است؟چرا در يك جا نماز نمي‌گزاري؟&lt;BR&gt;جواب داد:زيرا مكان‌هايي كه در آنها نماز مي‌گزارم،در قيامت براي من گواهي مي‌دهند و اين آيه را قرائت كرد:&lt;BR&gt;«يومئذ تحدّث اخبارها؛روزي كه زمين به حوادث خود خبر مي‌دهد».(سوره زلزال،آيه 4)&lt;BR&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT size=2&gt;نتيجه اين كه زمين،همانند نوار ضبط صوت كه با چرخش خود صدا را ضبط مي‌كند،صداها و اعمال و حوادث را روي خود ضبط مي‌كند،تا در صحنه قيامت آنها را پخش كند؛و چه شگفت‌انگيز است آن گاه كه زمين به صدا در مي‌آيد و اعمال را پخش مي‌كند و بدكاران را آشكار و نيكوكاران را شادمان مي‌كند و هر اندازه قطعات بيشتري از زمين به نفع مؤمن شهادت دهند،شادماني بيشتري دارد&quot; ...&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2&gt;امروز تهران لرزید . امروز دل من هم لرزید . مثل دل همه آدمها...  شما را نمیدانم اما من به غیر از این سوره چیزی به خاطرم نرسید .&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;به نام خداوند بخشنده مهربان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;FONT size=1&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: Arial&quot; lang=FA&gt;1&lt;FONT size=2&gt;-  &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 16pt&quot; lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=2&gt;وقتی زمين به لرزه درآيد.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 16pt&quot; lang=FA&gt; &lt;FONT size=2&gt;۲&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 16pt&quot; lang=FA&gt; .&lt;FONT size=2&gt;و بار سنگینش را بیرون می ریزد ۳. و انسان گوید برای زمین چه پیشامدی کرده؟&lt;/FONT&gt; &lt;FONT size=2&gt;۴. روزی که زمین خبرهای خود را بیان کند ۵.زیرا خداوند تو به آن وحی کرده است ۶.روزی که مردم بطور پراکنده بیرون بیایند تا کارهایشان به آنها نشان داده شود ۷.هر کس به اندازه ذره ای کار خوب کند  آن را میبیند ۸. و هرکس به اندازه ذرهای کار بد بکند آن را خواهد دید.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: navy; FONT-SIZE: 16pt&quot; lang=AR-SA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: navy; FONT-SIZE: 16pt&quot; lang=FA&gt;   &lt;/SPAN&gt;&lt;SUP&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: navy; FONT-SIZE: 16pt&quot; lang=FA&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SUP&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: navy; FONT-SIZE: 16pt&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT color=#000000 size=3 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;راست گفت خداوند بزرگ&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;SUP&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: navy; FONT-SIZE: 16pt&quot; lang=FA&gt;&lt;FONT color=#000000 size=3&gt;ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SUP&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P style=&quot;TEXT-ALIGN: justify; LINE-HEIGHT: normal; MARGIN: 3pt 17.25pt 3pt 0in; unicode-bidi: embed; FONT-FAMILY: Arial; DIRECTION: rtl; FONT-SIZE: 12pt&quot; dir=rtl class=a&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2 face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;پی نوشت : &lt;BR&gt;منبع روایت تفسير ابوالفتوحي رازي،ج 12، ص 146&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 21:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabesh20&amp;postid=264</comments>
<dc:creator>tabesh20</dc:creator>
<guid>http://tabesh20.blogfa.com/post-264.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه ساده و قشنگ </title>
<link>http://tabesh20.blogfa.com/post-262.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;به نام خدا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://thekeper.blofa.com/&quot; target=_Self&gt;&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; کنار یک دکه روزنامه فروشی ایستاده بودم و به عناوین روزنامه ها نگاه میکردم . فلکه دوم صادقیه بعدازظهرها ساعتهای شلوغی را به نظاره مینشیند . جمعیت زیادی اعم از زن و مرد و دختر و پسر در رفت و آمد هستند . انگار این جمعیت تمام شدنی نیست . آدم فکر میکند که جمعیت به دور فلکه طواف میکند . شبیه اتوبانها که اگر ۲۴ ساعته هم بایستی امد و شد خودروها مثل یک رودخانه پایان ندارد. بهر حال زندگی شهری با اندک مزایایی که دارد پر است از معایب و اشکالاتی که میتوانند نباشند . اما هستند .  کمی آن طرفتر چند جوان الاف رو میبینم که با وضعیتی نامرتب و چهره ای  بزهکارمانند ،تسبیه چرخان در یک محوطه سه چهار متری که انکار مرز نامرئی دارد عقب و جلو میکنند . میدانم انها کیستند . لااقل با یک نگاه شاید نه ، ولی با دونگاه میفهمم که چکاره هستند. مواد فروشان این دوره اطرف.آره خودشونن.اتفاقا همان موقع ها که داشتم این فکرها رو مرور میکردم چشمان متوجه سربازی شد که به طرف یکی از آنها آمد و به نشانه دست دادن دستش را دراز کرد . دستهایشان در هم گره خورد و یک لحظه دست سرباز توی جیب شلوارش رفت و با عجله محل رو ترک کرد. فهمیدم چی بود کراک یا شیشه یا هر زهرماریه دیگه ...حتی دوست ندارم اسمهای آنها را بر زبانم جاری کنم . با خودم گفتم چه اشکالی دارد هر کسی بایدبا یه چیز سرگرم باشه دیگه ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هنوز درگیر این قضیه بودم که یکی آروم از کنارم رد شد و گفت :&quot;کنیاک - عرق-وتکا ... هر چی میخوای دادا داریم&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک لحظه تریپ خودم نگاه کردم و گفتم فکر کنم جدیدا قیافم شبیه کسایی شده که اینکاره اند . اگرنه بین این همه آدم که به من نمیگفت !!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;باید میرفتم انگار دیگه داره شب میشه و من هنوز درگیر بودم .راستی همیشه به این موضوع فکر میکنم که چرا این چیزها در جامعه ی ما به راحتی در دسترس هستند . بقول جواد دوستم ، میگه علت اعتیاد ما جوونها به سیگار و قلیان و موادهای مخدر اینه که از درب خونه هامون تا اولین قهوه خونه کمتر از ۱۰۰ متر ولی به اولین باشگاه ورزشی شاید یک کورس ماشین راه باشه ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جواد علت به اعتیاد کشیده شدن جوانها رو چه ساده و قشنگ توضیح داده...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;  ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/P&gt;پی نوشت : 
&lt;P align=justify&gt; وبلاگ &lt;A href=&quot;http://thekeeper.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;میراثدار&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;   با موضوع : نگاه حکومت پهلوی به تاریخ ایران&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Oct 2009 19:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabesh20&amp;postid=262</comments>
<dc:creator>tabesh20</dc:creator>
<guid>http://tabesh20.blogfa.com/post-262.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جنگجویان افسانه ای</title>
<link>http://tabesh20.blogfa.com/post-261.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt; به نام خدا &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روزی روزگاری ، سرزمین سر سبز و زیبایی وجود داشت که مردمانش بهترین مردم بودند .انها عشق ورزیدن و محبت سرلوحه ی کارشان بود و مردی و مردانگی راه و رسم زندگیشان . اما پادشاهی داشت که میگفتند ، ستمکار است و این صمیمیت و سبزی را نمی خواهد . همه دعا کردند و دعایشان مستجاب شد طوفانی شد که تاج و تخت پادشاه را به باد داد . همه بودند ، همه دیدند آنچه را که باید میدیدند . حالا اون سرزمین قشنگ بی پادشاه مانده بود و غول چند سر هم که این را میدانست دندان نشان میداد . بزرگان شهر گفتند چه کنیم ؟ ! ... همه مردم در میدان شهر جمع شوند تا قرعه بیاندازند و به هرکه  افتاد به جنگ برود . قرعه به نام جوانها افتاد . حالا باید همه جوانها میرفتند تا سرزمین سبز بازهم زنده بماند .جوانها مانند سربازان لباس رزم بر تن کردند و شمشیرها را از رو بستند تا حق این غول را کف دستش بگذارند .سربازان دلیر یکی پس از دیگری جان خود را در راه سرزمین سبز میدادند تا اگر روزی بازگشتند سربلند از چیزی باشند که به خاطرش جنگیده بودند .  آنها سالهای سال جنگیدندو جنگیدند تا در نبرد با غول چند سر به پیروزی رسیدند . آنها سربلند بودند . زیرا گمان میکردند مانند مشاهیر اساطیری نامی از خود باقی گذاشته اند . برگشتند تا خبر پیروزی را به مردمان شهر بدهند و جشن بگیرند .اما جشن پیروزی نگرفتند زیرا تمام کوچه های سبز اون شهر قشنگ به رنگ دلگیر سیاه مبدل شده بودند و مردمانش هم  دیگر غریبه بودند . سربازان زخمی و برگشته از جنگ هرکدام به گوشه ای از آن شهر رفتند و مانند غریبه ها زندگی کردند و هر کدام که می مردند از یاد میرفتند و تبدیل به یک افسانه میشدند .  اما داستان این شهر سبز و قشنگ برای مردمانش به مانند افسانه ای می ماند که در شاهنامه ها و تاریخ اساطیری در کتابخانه ها وجود داشت  ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 25 Sep 2009 19:07:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabesh20&amp;postid=261</comments>
<dc:creator>tabesh20</dc:creator>
<guid>http://tabesh20.blogfa.com/post-261.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باز هم اول مهر ...</title>
<link>http://tabesh20.blogfa.com/post-260.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;به نام خدا &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فصل پاييز وقتي مياد يك حس تازه اي به آدم دست ميدهد . بوي مدرسه و كيف و كتاب يه احساس جالب به آدم ميده . يادتون هست يه روز تمام دقدقه ي زندگيمون خريدن دفترچه ي صد برگ و اسم نويسي توي لوازم التحريرها براي دريافت كتابهاي اون سال تحصيلي  بود .  بوي كتاب نو واي كه چه لذتي داشت با خودم ميگفتم امسال ديگه كتابهامو تميز نگه ميدارم .اما دريغ و افسوس چند صباحي كه از سال تحصيلي نو ميگذشت بازم همون آش و همون كاسه .اين روزاي مدرسه منو ياد شير ۷تومني و ساندويج ۱۰ توماني ميندازه . يادش بخير كل پول توي جيبي يك ماهمون از ۱۰۰ تومن فرا تر نميرفت .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;هنوز هم وقتي از كنار دبستان عدالت كه گذر ميكنم . تمام خاطرهايم زنده ميشود . خانم اصفهاني ، آقاي عبداللهي .آقاي شاهي و يه ناظم خيلي خيلي عصباني به اسم آقاي اسماعيلي . كه هميشه مثل كاووس بود براي بچه هاي هم سن و سال من ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;يادش بخير اونوقتا مادربزرگ ميگفت : مهدي جان بزرگ شدي ميخواي چيكاره بشي؟ منم بادي توي غبغبه مي انداختم و با همون افكار كودكانه ميگفتم : ميخوام دكتر بشم . آخه ميدوني چرا ؟ ميخوام دكتر بشم تا تو رو خوب كنم . مادر بزرگ كه اون روزها از ديگه از پا افتاده بود . ميخديد و ميگفت . تا موقعي كه تو دكتر بشي من ديگه نيستم . بعد يه بوسم ميكرد و يه دستي روي سرم ميكشيد . منم ميگفتم :نخيرم .اصلا اينطوري نيس حالا ميبيني . حالا من دكتر نشدم و اون خيلي وقته از پيشمون رفته . مادربزرگ شايد اگه تو بودي حتما دكتر ميشدم ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پي نوشت :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;كاش به زماني برگرديم كه تنها غم زندگيمون شكستن نوك مدادمان بود ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Sep 2009 03:50:44 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabesh20&amp;postid=260</comments>
<dc:creator>tabesh20</dc:creator>
<guid>http://tabesh20.blogfa.com/post-260.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دستهای خالی </title>
<link>http://tabesh20.blogfa.com/post-259.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;به نام خدا &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;لیوان آب را تا ته نوشیدم . کنار پنجره نشسته بودم . قلم و کاغذ رو برداشتم تا چیزی بنویسم . چند بار هم نوشتم اما جالب نبود . پاره اش کردم . دوباره نوشتم . نه ... انگار امشب قلم یاری نمیکند تا از تو چیزی بنویسم .قلم را روی کاغذ خطی خطی ام گذاشتم ،پنجره را باز کردم . ناگهان نسیم خنکی که نوید پاییز را میداد صورتم را نوازش کرد. نگاهم به آسمان افتاد .خدای من چقدر ماه امشب درخشنده است .ماه انگار از هرشب بیدار تر است . نمیخواهم بیداری ام تقصیر ماه بیاندازم . نمیخواهم گناه کاغذهای خط خطی را گردن تو بیاندازم . میدانم چرا امشب لغات یاری ام نکردند . تو هم میدانی ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; یادت هست همه لغتهای زیبای زندگی ام را به تو بخشیدم ؟ خوب معلوم است دیگر چیزی برای نوشتن ندارم . دستهایم خالی است . اما دل پری دارم . میگویند یک نفر هست که دستهای خالی را پر میکند . از عشق ، از معرفت . میگویند یک نفر هست که خیلی مهربان است . میگویند یک نفر هست که به گردن عالم خیلی حق دارد . نمیگذارد بی لغت بمانم .باید امشب سری به او بزنم . تا شاید ... نه ... حتما یاری ام کند .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; پی نوشت:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;عید فطر مبارکه مبارک&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Sep 2009 21:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabesh20&amp;postid=259</comments>
<dc:creator>tabesh20</dc:creator>
<guid>http://tabesh20.blogfa.com/post-259.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کوچه ها شاهدند ...</title>
<link>http://tabesh20.blogfa.com/post-258.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;به نام خدا &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;امروز که به یکی از دوستانم برخوردم . یه نیم ساعتی باهم صحبت میکردیم . از این طرف از اون طرف از هر طرف . صحبت میکردیم . آخه یکی دو ماهی بود همدیگرو ندیده بودیم . گفتم راستی مدرکت رو رفتی از دانشگاه بگیری گفت آره همون روزای اول که اومده بود گرفتم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گفتم راستی روزه ای . با خودم گفتم شاید این دوستم هم مثل بعضیا که روشون نمیشه مذهبی بودنشون را رو کنند بگه نه . اما گفت آره . اما چه روزه ای ؟!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اون گفت چه روزه ای . و بعد ادامه داد و چیزی گفت که تمام وجودم را لرزاند . گفتم منظورت چیه ؟گفت : روزه ما روزه ی گرسنگیه ، فقط گرسنگی!!!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فقط گرسنگی! دو کلمه بود . اما دوکلمه ای که یک دنیا معنا داشت . آن لحظه چیزی نگفتم با هم خداحافظی کردیم و من خیلی فکر کردم .به اینکه فقط شکمهایمان روزه است و روزه به دست وزبان و چشمهایمان واجب نگردیده است.  راستی بقیه مذهب ما هم همینطور است؟ بقیه چیزها را هم همینگونه انجام میدهیم؟راستی چرا اینقدر به اسلام ظلم میکنیم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; یاد دو تا از دوستان (البته نه زیاد دوست) افتادم که پس از گرویدن به یک دین دیگر چطور مذهبی شدند و چطور کتاب مقدس را سایه به سایه خود می بردند .و  هنگام مواجهه شدن با هر کس چطور ادای احترام میکردند  پیش از آن حتی جواب سلام را گلچین میکردند و به هر کسی جواب نمیدادند . یقین دارم حتی ، حتی یکبارهم بویی از تعالیم دین سابق خود نبرده بودند .براستی در کتاب مقدس چه چیزی نوشته است که آن دو پس گرویدن به آن دین اینگونه مذهبی شدند ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نمیدانم . شما بگویید .من نمی فهمم . باز هم به نتیجه نرسیدم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; علی جان من مظلومیت و غربت یک لحظه ی تو را به دین و دنیایی دیگر نخواهم داد &lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=1&gt;(انشاء الله)&lt;/FONT&gt;... کوچه ها شاهدند...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Sep 2009 20:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabesh20&amp;postid=258</comments>
<dc:creator>tabesh20</dc:creator>
<guid>http://tabesh20.blogfa.com/post-258.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازی با قلب</title>
<link>http://tabesh20.blogfa.com/post-257.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;به نام خدا &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من گفتم : نمیشه . هر کاری کردم نشد .  میدونستم اخرش اینطوری میشه ... میدونستم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوست گفت : چی چیو نمیشه . بلد نیستی ! اگه من جای تو بودم . آخ اگه اینطوری میشد . بهت میگفتم . به هر قیمتی بود بدستش میاوردم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من گفتم به هر قیمتی بود ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوست گفت :&quot; آره&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من گفتم پس عشق چی میشد؟! عشق که اجباری نیست .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوست گفت : عاشقش میکردم . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوست ادامه داد . به همین سادگی رهایش نمیکردم . فکر کردی با یک نه گفتن پا عقب میکشیدم و میرفتم . .... نه آقا خیال کردی . من به کلمه &quot;نه&quot; حساسیت دارم . باید تبدیلش کنم به &quot;آره &quot;. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چشمان بهت زده ی من اما ، فقط نگاه میکرد . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دوست انگار از کره ی مریخ آمده بود .هیچ نمیدانست . از ارتباط آدمها هیچ چیز نفهمیده بود . تعجب نکردم . این روزها پر است از آدمهایی که نمیدانند و حرف میزنند . نمیدانند و راهنمایی میکنند ... او هرگز نخواهد فهمید معنی عشق تنیدن دو جسم در یکدیگر  نیست . معنی عشق وصال خاکی نیست  . معنی عشق  تصاحب نیست . او میتواند باشد . نه در کنار تو بلکه در جایی دیگر اما عاشقش باشی به خاطر خودش .به خاطر وجودش.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 20:34:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabesh20&amp;postid=257</comments>
<dc:creator>tabesh20</dc:creator>
<guid>http://tabesh20.blogfa.com/post-257.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیگران </title>
<link>http://tabesh20.blogfa.com/post-256.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;به نام خدا&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وقتی که امروز از سر کار به خانه میرفتم . در خیابان با صحنه های عجیبی روبرو میشدم . دستهایی با یک سیگار روشن که پنجره اتوموبیل ها بیرون بود . ساندویچ هایدای میدان ونک که صفش انتها نداشت . پسرهایی که در خیابان بی محابا تخمه میخوردند و به هم تعارف میکردند . و دختر های دانشجویی که بوی ساندویچ شان فضای کابین مترو را پر کرده بود ... و آن  آقایی که در بانک لیوان آبش را هی پر میکرد و سر میکشید ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بر من خورده نگیرید . از سالهای خیلی دور نیامده ام . من هم از نسل امروزم . تعجبم به خاطر همین است که ظرف این چند سال اخیر چه تغییراتی بوجود آمده . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ملالی نیست . اما سوالی هست . آیا نمی شود یک کم فقط یک کم  نه به دیگران بلکه به خودمان احترام بگذاریم ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک دوست  مسیحی داشتم که در پست ماه رمضان سال پیش در موردش صحبت کردم . کسی بود که توی دانشگاه به خاطر ما تا مغرب صبر میکرد تا اذان را بگویند . بعد با ما افطار میکرد ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یادم میآید پیشترها قبل از ماه رمضان تلویزیون جمهوری اسلامی قوانینی را اعلام میکرد که مردم را ملزم با رعایت این ماه می نمود . &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;   &quot; پدر میگه اجباری نیست پسرم . اجباری نیست که دیگران باید حتما جور دیگران را هم بکشند . اما اخلاق و انصاف ضروریست . پدر میگفت قدیمها مردم با هر مرام و مسلکی احترام این ماه رو داشتند . لااقل اگه نمیتوانستند روزه بگیرند . به احترام دیگران کارهایی رو انجام نمیدادند . و بیشتر مراکزی که با مرام این ماه منافات داشت را به مدت یک ماه بل کل تعطیل میکردند ... &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پدر میگفت ومن می شنیدم . پدر میگفت و من یاد امروز می افتادم یاد مردمی که امروز دیدم . یاد اخبار ورزشی که میگفت فلان بازیکن فوتبال سرشناس فلان تیم لیگ برتری اروپایی روزه رو بر بازی توی لیگ ترجیح داده ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; صدای ربنا حالا از مسجد به گوش میرسد . باید وضو بگیرم . و به شکرانه پنجمین روز روزه گرفتنم نماز بخوانم .&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 26 Aug 2009 18:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=tabesh20&amp;postid=256</comments>
<dc:creator>tabesh20</dc:creator>
<guid>http://tabesh20.blogfa.com/post-256.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
